Saturday, 29 June 2019

جوانمرد قصاب






بیچاره آنکه عطف زمان خویش را، معجزه ای الاهی، در چشم تو دید  وگردن،  به افسارِ تو آویخت
وای بر حال آن  بیچاره گردنش. 


 آنکه مرگ حق است، آنکه چگونه بمیری، حکایتی دیگر.

دامون


۰۹/۲۱/۲۰۱۸


Wednesday, 12 June 2019

بن بست






در عصری که حربه ای کارساز نیست جُز اعدام، قطع دست
یاکه سنگسار، تا پُر شود کوزهء دل از وحشت.

در عصری که مکتوب و اندیشه ای دگر، کذب است
 یا محارب با خُدا.
و تا چشم در این ورطه میتوان نگرد، هر طرف
در هر خِطّه، جوخه ای از آدمک های ِ کاغذی به قطار
که میتراوند در سوت ِ دود، گلوله های ِ جانخراش را
و هزار زهر مار ِ چندش آور ِ دگر که رفته از یادم
همه و همه
و تصویر این مُشت قاطر ان ِ عقیم
به روی صفحه ای هفتاد و دو اینچ
از بوق سگ تا عصر غمگین .
و آن ریش و پشم ‌ کریه
با حرفهای مُفتش که، ماست را هم سیاه میداند.
گرسنه گی، نه غذا نه شام درون صُفرهء افکارم،
آواره، در به در به دنبال تکه ای نان
میدوم
 میدوم در هر کناره ء این جمهوری ِ استبداد، مُدام

دامون
۱۲/۰۶/۲۰۱۹



Tuesday, 4 June 2019

در سراشیب




در بیاور آن میخ انفجار‌ِ را از مغزم
آن ریگ شهاب گونهء مزاحم را، از کفشم
میخواهم زنده بمانم
زندگی کنم، این چند روزهء دنیا را
عشق بورزم به جای سجده به تو
در آزادی بمیرم
بدون درد سر بستن دستمال آخرت تو به شقیقه ام
یا آن قُل و زنجیرت به ریشه ام در اوین یا گوهر دشت
بُرو، بُرو بهشت
من
من به جهنم
میخ نحص طویله ات نیست آنجا در سرم
به جهنم
ریگ در بایستی ات نیست آنجا داخل کفشم
به جهنم
اگر آدم بخشید بهشت را به یه گندم
من بخشیدم همه را به تو
به بهای ِ یک حلِ پوک
بُرو به گُم
بُرو، بُرو بهشت

در بیاور
آن پنبه را از گوشت


دامون

١٩/بهمن/١٣٨٨
نگرش ٤

Sunday, 28 April 2019

آیندهٔ نزدیک



جهان منادیِ تغییر خواهد شد ، در آیندهٔ نزدیک
 و موریانه های ِ عقیم، دوباره بر تناول تاریخ میشوند.
دست بشر، اینبار، چون  خنجری دو سو پیِ خویش  میزند
و تمدنِ بزرگ
 گذاره ای مختوم میشود. 
گذشتِ زمان، طراوشٍ تمام یاخته هامان را، چون کتیبه ای  شاید، به سنگ میکوبد.
دامون 

۳۱/۰۱/۰۱۷

گذاره ای مختوم:خطی امتداد یافته
یاخته: سلول
این شاید یک خوشبینیِ قبل از یک بدبینی به آینده  باشد، به آینده ای تاریک که از بدی بخت انسان، هم امروز وضعش روشنه؛ مثل ماستی که ترشیده گیش از تاقار شکسته اش که مثل ماه تو پیشونیش نشسته پیداست، اصلاً هرچی زار که بزنی، لام از کامش در نیاد یعنی، امثالِ همین پیِس ها را اگرکه دنبال کنی، میبینی کپی همونهایی میمونه که زنها شو نُ، عرب ها میگاییدند خیالشون هم نبود همین مردم مقواییِ امروز که بوی تهوع تاریخ میدهند.

دامون

Wednesday, 24 April 2019

چشمک بزن ستاره




الماس دونه دونه
تو آسمون افشونه
خورشید خانوم خوابیده
رنگ هوا پریده

شغالا خندون شدن
خوروسا پنهون شدن
روباه مکار اومد
چارسو رو بست با کلک

هاجستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
دیگ حلیم داغ داغ
دست و پا ها شد چُلاغ

بگیر و ببند فراوون
قداره بند فراوون
ولگردا ی چندر قاز
رئیس  زندون شدن

بگیر بکش کارشون
مرده ها نُشخوارشون
خیابونا جُلوونگاه
مدرسه ها قبرسون

مردا  روی مخته
پشتسر  ِ هم  یه تخته
دستمال بدست و  خندون
 قالی رو  بنداز  تو  ایوون

اوسا بدوش کارشون
آتیش به انبارشون
مردوم و خواب کردن
تو گوشاشون چوب پنبه

اتل متل تو توله
آینده مون چه جوره
پولا رو بردن هندسون
برای باغ و بستون

هاچین و واچین تموم شُد
عمر ِ جوونا حروم شد
نه دانش و نه ثروت
نه مملکت نه حرمت

هرکی هرکی کارشون
شمش طلا مالشون
تو اینگلیس و آلمان
آواره های ایران

الماس دونه دونه
تو آسمون افشونه
خورشید خانوم خابیده
رنگ هوا پریده

چشمک بزن ستاره
تو ابر پاره پاره
تا بدونم که هستی
چشمام و غم نگیره
دلم و ماتم نگیره

دامون


٢١/٠١/٩٢

Monday, 18 March 2019

مارکوس

در تموز روز



میان حقیقت و دوُروغ، راهِ بسیاریست، چون فاصله بینِ زمین و ماه.
 تو، گفتی شراره ٔ انتقام  در حقیقت نقش میبندد، وقتی، دوروغی در روشنی روز، حقیقتی محض میگردد، میافشُرد مرا همچون تناول باران، به خشگ بیابان.
 تو، گفتی، ساطور، بر گُردِهٔ " حقیقت" نشسته، در تموز روز.

*

 طنینِ پژواکی، به بانگ میخواند: دروغ بود، آنچه تا به حال، حقیقت بود.
*
میان حقیقت و دوروغ را،  مجالی نیست، و پیکر زمان از حقیقت خالیست، تو گفتی، که جوینده گان حقیقت تا به حا ل، آب در هاون دروغ کوبیده اند، در این تموز.
بس نا بخردانه، میرقصد، چون کولی سرمست، آنکه، دانسته، خویش را به بیراهه میزند.
آه که آرزو نقشی بر آب است، و او هنوز ، چشم بسته بر آن.
*
تو گفتی، پاشیده در همه جا، بذرِ شکِ نبود.


دامون
۱۲/۰۹/۲۰۱۸


پ س:

 _    در تَموز روز یا تموز روز، اینجا پایان روز، هنگامی که آسمان درست وسط تاریکی و روشنیست.
     _     هاون دروغ، آن هاون را گویند که در آن آب کوفتندی.
_     پیکر زمان،  اتفاق افتادن با  انسان، از بدو تا اختتام او.
_     مُواَزنِ ظلم، اینجا معنیِ پیام آوریست، از  حضوربربریت در قرن معاصر،
_     بذرِ شکِ نبود، اینجا همان تخم لقِ دروغ است و
نمایشی شرم آور از یک قحطیِ  پیش ساخته، به زبانی همانند نُت آن فلوتِ صِحر آمیز، از حقیقتی پیام آور است، که همه چیز را خواست خدایی میداند زاییده از انگارهء خویش و نه هیچ چیز دیگری.



Friday, 8 March 2019

روز زن





در این مُقام که مفلوک مانده در انکار
و خاک هزار سالهء انتظار ِ معشوقه های بهشتی را
هنوز آدم
در گُمانه نشسته
که
بگیرد
به تومار کشد
به دار آرزو ها کشد و صد هزار افسانه ء دیگر که هر از دم
زبانه میکشد
از تبخیر خمیری به قوام نیامده، در مفرق اندیشه اش
روز زن
مبارک باد

دامون

١٧/١٠/١٣٩٠

Friday, 1 March 2019

روز ِ مُنعکس





در مدار این دایره که ما در دورانیم
در رُخست ِ این روز ِ مُنعکس
که مثل گاو
بر پیشانی سپیدمان نشسته
و در کنار این شاپرک های هر جایی، که حتی
سهم موریانه ها را هم، بالا کشیده ا ند
اگر  که خوب بنگری، اگر که آن بصیرت ِ اجبار  را
 نواله‌ ء روح وا مانده در خلصه ات کنی، خواهی یافت، آری
خواهی فهمید: که از این راه از میان بُرده، راه ِبرگشتی نیست و حتی
 رد پايی هم
 از گذشته ء درنوردیده در قفا
این
تنها عشق است، آمیخته با حصرت
، تنها ما،  
در رُخست ِ این روز  مُنعکس، در کنار این شاپرک های هر جایی
و این انعکاس کاذب شادیها
که میتازد تازیانه ی خوشبختی را
به کتف نازُکِمان

دامون
دوشنبه ١٥ آبان ١٣٩١
۰۱/۰۳/۲۰۱۹



Sunday, 24 February 2019

روزی نه چندان دور




روزی نه چندان دور- داستانم، به پایان میرسد- بر به دست خویش
بر به دستی که، مأمور است و، معذور
دستی که در پناه ِ آستین، خنجری پنهان را در خَفا، بر به کِتفم، نشانه است
دستی که در بی گناهی آبیِ تطهیر، سخت میشویَد، بد و خوب مرا به خون
و عاجز از، دوچشم،دو گوش و زبان است، مأموریست معذور
***
و اما
در نبود من
زنانی یائسه  از جنس خواهرانِ روحانی
در بَدر شب،  
 نُقل و خُرما ئی را
بر به شهادت
به بی گناهی خویش
بر به کام تلخ  پرسشگران نشسته به بُحد
پُر زِ شَهد میسازند
***
روزی نه چندان دور، نشسته
بر به کتفم، چو خنجری


دامون

١٧/٠٧/٢٠١٤

Friday, 22 February 2019

نمیشود که گفت نه







نمیشود که گفت نه
اما
راضی به رضای خدا هم نتوان ماند دراین ماسیده ء همچو ماست که برماست
و نتوان جدا شدن ازآن
چرا که
شاید رسوخ ریشه‌ ء ما در خاک از شیرازه بیرون شود با این شهاب های رنگارنگ که میدرند سینه ء آسمان را در اوج
**
راضی به رضای چه کسی باید بود؟
که بیاید  روزی، و شمشیر زنگار بسته ی خویش را، از نیام  بر کشد و به جای افشاندن تکه تکه ء نان، بیافشاند فواره های خون در قنات شهر
و دوباره
قصهء دندان و سنگ
قصهء زندان و یوق
قصهء، آتش و باران سرب
داستان قهقرا افتادن ِ در چاله ای با دست خود
**
به امید چه کسی باید بود؟
که بیاید روزی
و صد هزار زهر عقرب و مار را
که حتی در دکان هیچ عطار هم  پیدا نتوان کرد را 
دوای دردِ ما کند؟

دامون
دی
۱۳۹۱


Sunday, 17 February 2019

زمان وقتی گذشتن را کند آغاز




در این تنگآب ِ ناکامی در این گردآب ظلم و خون، در عصر آهن و پولاد
زمان وقتی گذشتن را کند آغاز
برای کوچ ِ شبگردان، درون ِ کوره راه ِ شب
اگر شمشیر و سر نیزه، اگر باران سنگ و شن
تفاوت را چه میباشد
که باید رفت
و باید قصه را کوتاه



۱۲/۰۹/۲۰۰۹


Thursday, 24 January 2019

یک اتفاق ساده ی تحمیلی





هر چیزی را یک آغاز واجد است که به پایان انجامد و اگر نِی، هیچ آغازی را پایان نیست.
این معنی کاملی از ندانم هاست و ما، در آغازِ یک پایانیم، و خود نمیدانیم،
همیشه میگوییم که گذشته گذشته است و آینده، اتفاقی کاذب است
و ما از اینجا
 یکراست میرویم به خانه ای دو نبش در بهشت برین که از شمال تا به جنوبش شراب چون سیل جاریست
وحوری و غلمان، و بوی خدا را، توان خرید در دکان عطاری.

*
 هر چیز را  آغازی  واجد که به پایان انجامد
و اگر نِی
هیچ آغاز را نیست پایانی .
و ما همه، تا به حال ادامه به انجام هیچ داده ایم .
و ما به هیچ، پر دادیم
و ما به هیچ بال
که ببپّررد
و بُتی بزرگ را به نقش بنشیند.
هر چیز را آغازی واجد، که به پایان رسد، و اگر نِی، هیچ آغازی را پایان نیست.


  دامون
۰۱/۲۴/۲۰۱۹

Monday, 31 December 2018

رودهای زُلال




از این دیار
که در آن
علفی از آبی خبر ندارد
و رودهای زُلال همه از گونه
سراشیبند
تو دستی را حائل
به فرض اینکه گیرد دست تو را
در اندیشه مدار
*
در این دیار
در طنین هر آستین
شعبده دستی
آنچُنان که در افسانه نگنجد
خنجری آهیخته
چون دم عقرب را
به کتف نازکت نشانه است
و حتی عشق را هم باید
در پستوی خانه پنهان داشت.
آوای آن چکاوک
که میخواند به آواز :" هنوز به صبح مانده دو دانگ" ، در رف هر خانه
ماند به جای.


به س.ش



دامون

١٦/٠٢/١٣٩١

Thursday, 4 October 2018

سرزمین




این خاک و گرد که روی سینهء ماست
این شعله ور نسیم زمستان
این، که میبلعد کالبُد هر زشت و زیبا را در ضمیر خویش
حتی سرشته‌ ای موضون را از نواله ای در خون
این زمین، که الوان است و خواستگاهِ تن ماست
این مرز پُر گُهر
خانهء ماست

دامون
٢٠/٠٣/١٣٨٩

Thursday, 2 August 2018

آیا که این نیز بگذرد؟

3



هرگز نبود در انتظار، که این سرزمین 
با آن هزار بار اسیر سُلطهء هر قداره بند و گزمهء سلطان
.چُنین خار و زبون، به سرزمین عجایب، که در افسانه نگنجد بدل شود، هرگز
اینجا، فقط حضور موریانه هاست در لباس  ِ انسانها
که پاکوبان، قطعه قطعه ء این بهشت را به مکاره برده اند
فقط برای مُشتی پُر از طلا

دامون
٢٢/٠١/٢٠١٤


Thursday, 5 July 2018

نمیشود که گفت نه






نمیشود که گفت نه
اما
راضی به رضای خدا هم نتوان ماند دراین ماسیده ء همچو ماست که برماست
و نتوان جدا شدن ازآن
چرا که
شاید رسوخ ریشه‌ ء ما در خاک از شیرازه بیرون شود با این شهاب های رنگارنگ که میدرند سینه ء آسمان را در اوج
**
راضی به رضای چه کسی باید بود؟
که بیاید  روزی، و شمشیر زنگار بسته ی خویش را، از نیام  بر کشد و به جای افشاندن تکه تکه ء نان، بیافشاند فواره های خون در قنات شهر
و دوباره
قصهء دندان و سنگ
قصهء زندان و یوق
قصهء، آتش و باران سرب
داستان قهقرا افتادن ِ در چاله ای با دست خود
**
به امید چه کسی باید بود؟
که بیاید روزی
و صد هزار زهر عقرب و مار را
که حتی در دکان هیچ عطار هم  پیدا نمیشود
دوای دردِ ما کند

دامون




شنبه ٩ دی ١٣٩١

Tuesday, 22 May 2018

پیش بینی آینده ایران از زبان فردوسی










در نامه ای که رستم فرخزاد سردار سپاه ایران در جنگ قادسیه به برادرش می نویسد


پیش بینی می کند که اگر ایران از اعراب شکست بخورد، آینده ی ایران چنین خواهد بود که


فردوسی آن را بسیار زیبا نوشته است


چـو بـا تـخت، مـنبـر بـرابــر شود، همه نــــام، بـوبکر و عـمَر شـود


تــبــه گـــردد آن رنــج‌هــای دراز, شـود نــاســزا شـاه گـردن فـراز


چـو روز انـدر آیـــد بـــه روز دراز, نـشیــب دراز اسـت پــیش فـراز


از ایـــرانی و تــرک و از تــازیــان, نژادی پـــدیـــد آیـد انــدر میان


نــه ایــران؛ نـه ترک و نـه تازی بود, سخن¬ها بـه کــردار، بــازی بـــود


بـرنـجـد یـکـی دیــگـری بـرخـورد, بـه داد و بـه بـخشش کسی ننگرد


ز پـیـمـان بــگــردنــد و از راسـتــی, گرامـی شـود کـژی و کـاستی


کشــاورز و جــنـگی شـود بـی‌هـنـر, نـژاد و گـهـر کـم‌تـر آید به بـر


ربــایـد هــمـی این از آن آن از این, ز نفـریــن نـدانـنــد بــاز آفرین


نــهــان بـــدتــر از آشـکـارا شـــود, دل شـاه‌ِ شان سنـگ خـارا شــود


بــد انـدیـش گـردد پـسر بــر پـــدر, پدر همـچنین بـر پـسر چــاره‌گـر


شــود بــنــده‌ی بــی‌هـنـر شـهریــار, نــژاد و بـزرگــی نیـایـد بـه کـار


بـــه گــیتـی کـسی را نـمـانــد وفــا, روان و زبـان‌هـا شـود پــر جــفـا


چـنـان فـاش گـردد غم و رنج و شور, که شادی بـه هـنگام بهـرام گـور


نــیـایــد بـــهــار از زمــستـان پـدیـد,نـــیارنـــد هــنگــام رامـش نـبـیـد


نه جشن و نه رامش نه کوشش نه کام, هـمـه تـنبل و چــــــاره و ســاز دام


پــدر بـــا پــسـر کـیـن سـیــم آورد, خورش کشک و پوشش گلیم آورد


زیـــان کـسـان از پی سـود خـویـش، بــجــویــنـد و دیـن اندر آرند پیش


بـــریــزنــد خــون از پــی خـواسـتـه, شــود روزگــار مـهــان کــاســتــه


چــــو بـسـیار از ایـن داسـتان بگذرد، کـسـی سـوی آزادگی نــنــگـــرد










بریده از روزنامه اینترنتی سپیده دم ۲۱/می/۲۰۱۷