قصد از آوردن اخبار و مقالات، اعم از روز نامه و گاه نامه ، پاکدست، نظریه، نقشه و پیشنهادُ پرُژه و شعر دراینجا تعین راه وتفهیم فکری به شما عزیزان نبوده و نیست؛ شایسته گی مُبرم بر آن است محتوی آورده شده را به تفریق شعور و فهم شخصیِ خویش برسانید؛ همانگونه تیترها ی آورده شده گشت وگذار روزانهء من در دنیایِ مجازی میباشد و درجه تبلیغ و اشاعهءِ تفکر دیگران را بر شما دوست گرامی ندارد *** دامون
Saturday, 13 June 2026
قلعه ای که بدست ابهام»، «سکوت»، «نفوذ»، «چاپلوسی» و «تهمت» سقوط کرد
.سالها پیش در سرزمینی دور، مردمان شهری به نام «آزادان» آرزوی رهایی از فرمانروایی تاریکی را داشتند
دورتر
قلعهای سفید بر بلندای کوه قرار داشت و همه
امیدشان به آن قلعه بود؛ پرچمش نماد آزادی بود و هزاران نفر زخم خورده از سراسر سرزمین چشم به آن دوخته بودند؛ فرمانده قلعه، مردی شریف و محبوب بود، مردمش دوستش داشتند، پیشینه اش خورشید بود
اما، مشکل از جایی آغاز شد که اطرافش آرامآرام پر از چهرههایی ناشناس گشت، افرادی که هیچکس نمیدانست از کجا آمدهاند، برخی، میگفتند سالها در خدمت حکومت تاریکی بودهاند، برخی میگفتند تا همین دیروز علیه آرمانهای قلعه سخن میگفتهاند، جخ ناگهان در مهمترین اتاقهای قلعه دیده میشوند
از تبار وفادارن کسی پرسید:"این افراد چه کسانی هستند؟
پاسخی نشنید
روزی بعد جوانی پرسید:«چگونه به این جایگاه رسیدهاند؟» وباز هم پاسخی نیامد
سومین روز کسی پرسید:«چه کسی آنان را انتخاب کرده است؟»
:این بار، اتفاق دیگری افتاد و به جای پاسخ، نگهبانان قلعه به او حمله کردند و گفتند
«.تو دشمنی»
«.تو جاسوسی»
«تو قصد تفرقه داری» و مرد جوان را از دروازهها آویزان کردند تا درس عبرت سایرین شود
کمکم
موجودی عجیب در قلعه متولد شد، نامش «ابهام» بود
ابهام، در راهروهای قلعه ی امید راه میرفت، پشت درهای بسته مینشست، در جلسات حاضر میشد و هر روز بزرگتر و قویتر میشد
هر بار که سؤالی بیپاسخ میماند، به وضوح دیده میشد که «ابهام» فربهتر شده،هر بار که کسی برچسب میخورد،
«ابهام، قویتر میشد و ناکهان روزی در کنارش ، برادرش،که سکوت نام داشت نیز، حاضر شد،
سکوت، همه جا حضور داشت، وقتی مردم سؤال میکردند، سکوت لبخند میزد، وقتی شایعهها بیشتر میشدند، سکوت شانه بالا میانداخت
. وقتی دوستان قدیمی قلعه ناامید میشدند، سکوت چیزی نمیگفت
اما، خطرناکترین شخصیت، «تهمت» ، با شمشیری در دست، هنوز وارد داستان نشده بود،
بالاخره او هم آمد و هر کس سؤال میکرد، تهمت به سویش حمله میبرد، هر کس خواهان توضیح بود، تهمت او را خائن معرفی میکرد، هر کس هشدار میداد، تهمت فریاد میزد: نفوذی است!؛ مزدوراست!، دشمن است!
و مردم، کمکم یاد گرفتندکه سؤال نپرسند، اما سؤالهای سرکوب شده هرگزنمیمیرند، آنها به شعار تبدیل میشوند
در زیرزمینهای شهر، زمزمهها آغاز شده بود، مردم دیگر نمیپرسیدند آیا حقیقتی وجود دارد،که،حدس میزدند، هرکس روایتی میساخت، هرکس داستانی تعریف میکرد، چون هیچ پاسخ روشنی وجود نداشت
در همین روزها، مردی با ردایی سیاه وارد شهر شد، نامش «نفوذ» بود، هیچکس او را نمیشناخت، اما او نیازی به قدرت نداشت، نیازی به ارتش نداشت، او فقط کنار «ابهام» نشست، در کنار «سکوت» غذا خورد و با «تهمت»دوست شد و غلامی برای خود اختیار کرد بنام«چاپلوس» پسرکی کوتوله، شیرین عقل و کودن که حتی برای بدیهی ترین خواسته هم، مدت زیادی چرب زبانی میکرد! او تمام۲۴ ساعت روزش را در خدمت «نفوذ» همچو توله سگی وفادار، سپری کرد
نفوذ میدانست تا زمانی که مردم به همدیگر شک کنند، او پیروز است، میدانست که برای سقوط قلعه لازم نیست دیوارها را بشکند، کافی است اعتماد را نابود کند، مدت ها گذشت، دشمنان قلعه بیرون دیوارها ایستاده بودند، اما اتفاق عجیبی رخ داد،هیچ حمله بزرگی انجام نشد، هیچ نبرد سرنوشتسازی اتفاق نیفتاد، هیچ ارتشی دیوارها را فتح نکرد، با این حال، قلعه روزبهروز ضعیفتر شد، زیرا مردم دیگر به یکدیگر اعتماد نداشتند، دوستان قدیمی از هم جدا شده بودند، وفاداران دلزده شده بودند، بهترین جنگجویان شهر رفته بودند و آنان که مانده بودند بیشتر وقت خود را صرف متهم کردن یکدیگر میکردند تا مبارزه با دشمن
سرانجام روزی فرا رسید که پرچم سفید قلعه هنوز بر فراز برجها میرقصید،دیوارها هنوز پابرجا بودند، دروازهها هنوز شکسته نشده بودند،اما قلعه سقوط کرده بود، نه به دست دشمن، بلکه به دست «ابهام»، به دست «سکوت»، به دست «تهمت» به سرکردگی «نفوذ» و به دست کسانی که گمان میکردند پاسخ ندادن، آسانتر از پاسخ دادن است
:آن روز مردی از تبار مبارزه و وفاداری ، آخرین جمله عمرش را گفت
«.هیچ قلعهای از بیرون فتح نمیشود، وقتی نگهبانانش از درون اعتماد را کشته باشند»
به قلم #پسرعاقل_نوح
Subscribe to:
Posts (Atom)
