Showing posts with label از شعر هایِ ناتمام. Show all posts
Showing posts with label از شعر هایِ ناتمام. Show all posts

Friday, 8 May 2026

آنروزها خدا چه زیبا بود

 




 

آنروزها خدا چه زیبا بود

میرفتی مینشستی

و دردردُ دلت را براش میگفتی

از سیر تا پیاز را

از کم تا زیاد را.

 آنروزها خدا چه زیبا بود ، در پوست میگُنجید

نه چون استعاره ای

شکی یا که تعارفی

*

وحمی نبود میان خدای ما و خدایِ هرکسی

و خدا، مقامی داشت برای خویش

میرفتی مینشستی

میگفی، میشِنیدی

میخندیدی

بی آنکه خدایت متاثر شود.


آنروزها خدا چه زیبا بود

مرحم دردی نیافتنی، الطیامی.

 این صدا، پژواکِ  پوچ نیست

یا که مجیز!

 حرف دل است در واضح

در آن خانه

هر کس را  کار خویش بود، آتش برِ  انبان خویش بود


*

اینجا که من  ایستاده است

خدا

تغدیر میکند

و تو

چون بنده ای ذلیل

 به سجده

تعظیم میکنی

دستت دراز

مفّرح نمیشوی

افسوس میخوری

دروغ بود

آنچه تا به حال حقیقت بود

و من و ما وشما

و ایشان ها

همه دروغ را حقیقت

و حقیقت را،  دروغ پنداریم

این منِ در من

هنوز ایستاده میان حقیقت و دروغ

 

دروغ در یک دست و حقیقت  به دست دگر.

 

  گوشی نمانده که راستی را دوباره بشنَوَد

گویی که خاک یاس به اینجا فشانده اند

اینجا که من ایستاده است  

همه چیز 

در تخَیُل است 

نه وجود


و ما 

و شُما، از تخیل آنچه  نداریم 

مسرور گشته ایم.

شاید، حزیان می گويم یاکه مجیز، نمیدانم

تو بگو!

 

 

 

  دامون

۲۸/خرداد/۲۵۸۲ 

۱۴/آبان/ ۲۵۸۳

Wednesday, 9 August 2023

" بابا آب آورد"

 

 








چرا من باید 
و من 
همیشه زنجیر بر پایم کند؟

یعنی که من
همیشه شاید همین بوده، سدِ راهی شود
شک و تردیدی،شبیهِ ملانکولی
و از صبح تابه شب
مثلِ سایه درخفا و مثل، تخم لق شک در کوچهٔ تردید
فقط به استخاره ُ دعا
نه 
اصلان چرا سری را که درد نمیکرد، دستمال بست من؟ 
بابا، عرق ریخت از جبین
عمری تلف نمود
تا این نهال به جای مانده در این شوره زار پست
گندمی گردد
 "تکه نانی لذتبخش، " بابا آب آورد" بابا، "نان آورد

، پس دگر دردت چه بود، من؟
که تیشه زدی به ریشهٔ خویش؟



من را از من سئوالیست
که من 
چه کرد، به حال من؟

چندش آورست

این من ها هنوز هم که هنوز
 در هفتاد منِ خویش گرفتار، سر گردان



دامون

۲۵/تیر/۲۵۸۲

Thursday, 4 October 2018

سرزمین




این خاک و گرد که روی سینهء ماست
این شعله ور نسیم زمستان
این، که میبلعد کالبُد هر زشت و زیبا را در ضمیر خویش
حتی سرشته‌ ای موضون را از نواله ای در خون
این زمین، که الوان است و خواستگاهِ تن ماست
این مرز پُر گُهر
خانهء ماست

دامون
٢٠/٠٣/١٣٨٩