Tuesday, 29 September 2015

اتفاق








اون دوتا ریشهء باقی موندمونم اگه بزنن چیزی ازمون باقی نمیمونه, که من رو ربط بده به ما، این چهارتا بادمجون دورِ قاپچینِ هورابکش و زنده باد مرده باد که مثِ زوزَست، میدونی منظورم چیه؟ مثِ این میمونه که داستان اتفاق افتاده رو بخوای از نو بنویسی، مثلِ  تف سر بالا رو بهش دهنکجی بکنی، اتفاقی نیُفتاد؟ کسی نگفت من امام هستم، قدیما با پنبه سر میبُریدن، داستان ها ازش در میآوردن، هی گنج قارون مینوشتن؛ حالا کُنده و ساطورُ سر هر خیابونی میبینی, سکوتِ بَرّها رُ, تو هرکجا

دامون
٠٩/٢٩/٢٠١٥

Wednesday, 26 August 2015

Tuesday, 25 August 2015

آن روح را که عشق حقیقی به کار نیست




 غزل شمارهٔ ۴۵۵



آن روح را که عشق حقیقی به کار نیست
نابوده باد، که بودن او غیر عار نیست

در کار عشق باش که عشق است هر چه هست
بی کار عشق را، برِ دوست، کار نیست

پرسند، که عشق چیست؟، بگو ترک اختیار
هر کو زِ اختیارخویش نَرَست، در اختیار نیست

عاشق شهنشه ایست، گرکه دو عالم بر او نثار،
هیچ التفات او ، برِ این، انحصار نیست

عشقست و عاشقست که باقیست تا ابد
دل بر جُز این مبند که جُز این، انتظار نیست

تا کی کنار خویش بگیری تو، معشوقِ مرده را
آنرا کنار بباید، کو را کنار نیست

آنک از بهار زاده شد، بنمیرد گه خزان
گلزار عشق را مدد از نوبهار نیست

آن گل که از بهار نبُوَد، خار یارِ اوست
وان می که از عصیر نبُوَد، بی‌خمار نیست

نظاره گر مباش در این ره به مرگ خویش
که هیچ، مقوله ای، بَتَر از انتظار نیست

بر نقدِ قلب زن، اگرت قلب تپنده ایست
این نکته گوش کن!، اگرت گوشوار نیست

با اسب تن متاز، سبکتر، پیاده شو!
پَرَّش دهد خدای، آنک، بر تن خود، سوار نیست

اندیشه کن، دل ساده شو
چُون روی آینه، به نقش و نگار، نیست

آنکس که ساده شد ز نقش، همه نقش ها در اوست
آن ساده روی، زِ رویِ کسی، شرمسار نیست

 ازِعیب گر ساده بخواهی خویش را، در او نگر
کو را،  زِ راستگویی خود، شرم و حذار نیست

چون روی آهنین ز صفا این جلا بیافت
تا روی دل چه بیاید، که او را غبار نیست؟

گویم چه باید و نَبگویم خمُش به است
تا دلستان نبگوید که راز نیست




دیوان شمس غزلیات


**********
تغییر، تفکیک و تعویض لغات به استنباط است و قصد دستبرد به غزلیات شمس نبوده و نیست

دامون

Thursday, 13 August 2015

مکاره




در بازار ِ زر گران، آنجا که زر به پول و پول به زر توانی خرید
و در هر گذرش پیشخانی مزیّن به گردن آویز و حلقهء گوش و از آن قبیل،
زر فروشی دیدم گریان
علت پُرسیدم‌
گفت:
در تاراج ِ روز قماریست، و هر متاع گُستر را در آن مقلطه
دَستک یا هُجره ای
مکاره را مکانِ تثبیت و آسایش دانستم
لُوع لُوع
در غیاب ِ طَلَعلوع، به بهائی پشیز وار بخشیدم،
از آنرو ، چُنان که بینی به حضیضَم و در غیاب ِ از دست داده گریان و بارانی


دامون

٢٠٠٩/٠٨/٢٩