۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۱, یکشنبه

بهر طویل ٢



در این امواج پُر عُصیان

در این بُهران دریابار
در این کولاب ِ ننگ و حصرت و افسوس بی پایان
در این بیقوله که حتی نمیروید نهال خستهء گندم درون شوره زارانش
در این سبزی ِ بد خیمی ، که از تُرش آب پسمانده ز ِ پارین روز رققت بار دیروز است
نمییابی بر این کشتی یکی سُکّان، نه ا سکانی بر این لنگر نه یک انگارهء محکم به مفلوکی ِ این اِشکسته کشتی، که هر موج خروشان را دهد آهسته تر صُوقی ز ِ کژّی گونهء ایام
نمی آید نظر را دیده بر ساحل دگر
که در هر گوشه اش
یک کومه از شادی به جشن آید
و پاکو بان
ز برگشتی دوباره
به اعجازی زمانگونه
به روئیا های زیبایی

و بیدارت کند

آهسته از کابوس مسلخ گونهء امروز بی فردا
***
در این بهر طویل قصهء انسان
جدا ماندیم
دو صد افسوس
دو صد هی هات



دامون

اول تیر ١٣٩٠

۳ نظر:

  1. ماشاالله به ادبيات

    پاسخ دادنحذف
  2. در این غصیانِ بارانی



    روز ِ مُنعکس

    در مدار این دایره که ما در دورانیم
    در رُخست ِ این روز ِ مُنعکس
    که مثل گاو
    بر پیشانی سپیدمان نشسته
    و در کنار این شاپرک های هر جایی که حتی
    سهم موریانه هارا هم بالا کشیده ا ند
    اگر که خوب نظاره کنی، اگر که آن بصیرت ‌ ِ اجبار را
    نواله‌ ء روح وا مانده در خلصه ات کنی، خواهی یافت، آری
    خواهی فهمید، که از این راه از میان بُرده، راه ِبرگشتی نیست،و حتی
    رد پايی هم
    از گذشته ء درنوردیده در قفا
    ***
    تنها عشق است، آمیخته در شریان
    تنها ما، در رُخست ِ این روز مُنعکس، در کنار این شاپرک های هر جایی
    و این انعکاس کاذب شادیها
    که میتازد تازیانه خوشبختی را
    به کتف نازک مان

    دامون
    دوشنبه ١٥ آبان ١٣٩١

    پاسخ دادنحذف

  3. در این غصیانِ بارانی
    *
    *
    *
    *
    *
    *
    *
    *
    *
    *
    در این مسلخ شده در ناکجایِ دور، کنار جادهء ابریشمی از پود رفته زُخ‌ نمایش عور،« سر ها در گریبان است»، و گَر حرف محبت بر زبان آری، بسان واژه ای نا جور نامَندَت و رسم من، و ما بودن، و رسمِ سادهء اجسام، و این آیا و شایدها
    و این بنشسته بر مسند گدای کور
    *****
    میترسند، سایه ها از سایه هایِ خویش، در این، بر باد رفته از همه اَیّام
    در این غصیانِ بارانی، در این دم کرده گورستان
    دامون
    ١٠/١٨/٢٠١٦

    پاسخ دادنحذف