۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه

اِمتداد






گله ای نیست در اینجا که منم
امّا
هر چه مجنون به سرش آمده بود
حتّئ
خورده کاهی هم نیست
در تشابُه
که چه کرده است با من عشق
و تنفر را
در همه اَجزایَم، روح بخشیده است
چه بگویم
که چه حالیست مرا، پُر شده ام
بغض در رگهایم
در همه اجزایم، یکصدا میخواند
و بارانِ بی ابر ِ صدایم
یکصدا میبارد
خنده ای نیست در اینجا که منم
رخستی میخواهم
تا بر اَحوال ِ پریشان شده ام
پوزخندی بزنم

دامون

۱ نظر:

  1. راست میگی دیگه از من حیوونکی تر اون روز همین خر خاکی بود...شعرتون خیلی قشنگه ولی امیدوارم همیشه شاد باشید

    پاسخ دادنحذف