۱۳۹۰ مرداد ۸, شنبه

واحه ٢






در آسمان، صد ریسمان هر ریسمان صد آسمان
هر کس کند نقدی بر آن از آسمان تا ریسمان
فریاد را من دیده ام، آنگاه کز شریان دل، پا میگُسست در آسمان، چون اژدهایی کاغذی در امتداد ریسمان




*
گفتم به خود گر ریسمان تن بگسلد
وآنگاه این سرکش دل ِ مجنون که مانده در هوا
جستی زند پایی زند خود را رها در آسمان



*
چون میکشم نقشی از این بر گونهء ادراک ِ خویش
انگار میگیرد دوا انگار دل را الطیام





دامون

دوشنبه ٠٣ مرداد ١٣٩٠


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر