Thursday, 29 October 2020

بی آنکه من

 


 

حتی کلمات هم، ماسیده در زمان، و من

در بُردِ این روزِ مرتعش، بی واژه مانده ام

 من مانده ام  بی بودِ من، بی آنکه حتی

بی آنکه من

دامون

٠٤/٠٤/٢٠١٥

 

Wednesday, 14 October 2020

در مجال حیاط

 





آن سیب که در مجال حیات کاشت پدر، آن نقد که در کیسه ماند به جای، از کلان این دنیا

وآن حلاوت شیرین، که وارسانه به دوش میکشد این منِ ما را، درزُلال ضلمانی؛ 

. همچون تهمتنی برباخته رخش، بر به دوش زین، در میانه ء جولَنگه ِ شغال

.این من، که افراشته سر، در مجال حیاط


دامون


توجه 
"مجال حیات": اینجا  حیات و زندگی را منضور است و نه "حیاط خانه را"

مجال حیاط"اینجا به معنی سرزمین است"


Wednesday, 30 September 2020

هر چیز را یک آغاز واجد است

 



هر چیز را یک آغاز واجد است که به پایان انجامد واگر نه، هیچ آغازی را پایان نیست.
این معنی کاملی از ندانم هاست که ما، در آغازِ یک پایانیم، و خود، نمیدانیم و همیشه میگوئیم که گذشته گذشته است و آینده، اتفاقی کاذب و ما، یکراست میرویم در خانه ای دو نبش در بهشت برین که از شمال تا به جنوبش شراب چون سیل جاریست واز مشرق به مَقرِبَش، دست هایی جوانه زده از عسل که به حلقوم هر مسلمانی وحوری و غلمان ، و بوی خدا، و هزار زهر مار  دیگر،  که نیست در دکان هیچ عطاری.

 هر چیز را یک آغاز واجد است که به پایان انجامد واگر نه، هیچ آغازی را پایان نیست، و ما همه تا به حال ادامه به انجام هیچ داده ایم و این هیچ را، هیچ پایان نیست؛ 
و ما به هیچ، پر دادیم، و ما به هیچ بال، که ببپّررَد و بُتی بزرگ را به نقش بنشیند از صبح به شام از هر مناره ای

دامون

۰۶/۰۹/۲۰۱۸

Monday, 28 September 2020

Thursday, 10 September 2020

رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو

 



رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو

گفتند عاشق و مست است خواجه کو به کو

گفتم فریضه دارم آخر نشان دهید

من دوستدار خواجه‌ام و نیم عدو

گفتند خواجه عاشق آن باغبان شده‌ است

او را به باغ جو، یا بر کنار جو

مستان و عاشقان بر دلدار خود روند

هر کس که گشت عاشق او، دست از او بشو

ماهی آب دیده نپاید به خاکدان

عاشق کجا بماند، در دو رنگ و بو

برف فسرده کو رخ آن آفتاب دید

خورشید پاک خوردش جمله تو به تو

خاصه کسی که عاشق سلطان ما بود

سلطان بی‌نظیر وفادار قندخو

آن کیمیای بی‌حد و بی‌عد و بی‌قیاس

بر هر مسی که برزد او، زر شد به ارج او

در خواب مشو، ز عالم و از شش جهت گریز

تا چند کورگردی و آواره سو به سو

ناچار برندت، باری، به اختیار مرو

تا پیش خویش باشدت عز و آبرو

گر ز آنکه در میانه نبودی تو سَرخُری؟ 

!اسرار کشف کردی و واژه  مو به مو

بستم ره دهان و گشادم ره نهان

رَستم به یک قنیمه ز سودا و گفت و گو



دیوان شمس

غزل شمارهٔ ۲۲۳۹ 




توضیح: تغییر لغات، ویرایش و تنظیم جدید مبنی بر استنباط و پژوهش شخصی من است و درجهء انحصار و تغییر مکرر در غزل های شمس را نیست؛ بنا به تضادی که در طبقاط مردمی و حاکم از بدو تدوین شمس وجود داشته و هست، مصداق مبرم، همیشه بر آن بوده که واقعیت را از روایت کاتبان مزدور به تفریقِ شعور برسانند



دامون

Saturday, 22 August 2020

تکفیر٢




منت خدای را عزّ و جلَ که طاعتش موجب ضلت است و بشکر اندرش مزید ضلمت
باران گلوله ءِ پیام آورانش بی حساب و خوان نعمت بیمقدارش منحصر بر جُرگه ء مُستبّدان
پرده ء ناموس بیگناهان را در سیاه چالهء مسلخی کاذب دریده و مُقام ِ بنده گی را به یوق کشیده که تنابنده، خطای ِ منکر نبرد
فرّاش باد صبا را گفته تا نقش فروردین را که مفروش بهار است از حیاط خانه ما بر چیده و بوریای نکبت خشکسال را که ارمقان ددمنشان است بجای ‍‍آ ن بگستراند
در این مسلخ هر نفسی که فرو میرود ممّد ممات است و چون برمیآید مکّرح ذات پس در هر نفس دو نکبت باقیست و بر هر نکبت نه حتی، نیم نگاهی واجب
ازدست و زبان که بر اید که از عهده ی شرحش به در آید
بخشیده بر گدایان، تاج پادشاهی را، در بُهد چشمان سلاطین مُنقلب
با منتی عظیم، در نقاب تکّبری نه بسنده
انکار را به دیواری نابجا و عظیم خلق
و در مُقابل هر نجوا، هر سئوال، خطی به امتداد سکوت کشیده است
و خدایان عالم سوز را لباده ای از آتش شیاطین بخشیده
که در وراءِ آن سوزشی جهنمی به اکناف عالم رسانند
*
آری که این سروده، نه مقدار گونه ای از سهم آن در به در شده گان است، که در سیاهی ظلمت دستی نیازیده به خوشوقتی، گرفتار آمده در چنگال کرکسانند
در اندیشه اگر سبکی بود، در دویدن کبک واره ء سعدی، به جهیدن زاغچه ای در حزیان بدل گشت، در حلول خُشکسال خدا ، در تجسمی سنگواره از گَزیدن لب در سراط رُئیت ِ افریت؛ در خطهء مدائن

دامون

Sunday, 9 August 2020

نهُفته






اغماض، دیواریست بر بلندای ِ حقیقت مُماس
و انکار
هندسه ای دارد، به موازات دروغ
افراشته، تا بینهایت ِ اطلاق
درد است
مضیقهء اجبار


دامون


١٨/آذر/١٣٨٨






Sunday, 26 July 2020

تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه‌ها جاری‌ست







تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه‌ها جاری‌ست
چگونه عکس تو در برق شیشه‌ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می‌نگری
درخت‌ها و چمن‌ها و شمعدانی‌ها
به آن ترنم شیرین، به آن تبسم مهر
به آن نگاهِ پُر از آفتاب می‌نگرند 

تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته‌اند؛
تو را به نام 
صدا می‌کنند
هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت‌ها
لب حوض
درونِ آینهٔ پاک آب می‌نگرند

تو نیستی که ببینی، چگونه پیچیده‌ست
طنینِ شعرِ گاه تو در ترانه‌ٔ من
تو نیستی که ببینی، چگونه می‌گردد
نسیم روح تو در باغِ بی‌جوانهٔ من 

چه نیمه‌شب‌ها، کز پاره‌ ه‌ای ابر سپید
به روی لوح سپهر
تو را، چنان‌که دلم خواسته‌ست، ساخته‌ام
چه نیمه‌شب‌ها ـ وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می‌کند تصویر
به چشم هم‌زدنی
میان آن همه صورت، تو را شناخته‌ام 

به خواب می‌ماند
تنها، به خواب می‌ماند
چراغ، آینه، دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست، از تو می‌گویم
تو نیستی که ببینی، چگونه از دیوار
جواب می‌شنوم 

تو نیستی که ببینی، چگونه دور از تو
به روی هرچه درین خانه است
غبار سُربیِ اندوه، بال گسترده‌ست
تو نیستی که ببینی، دل رمیده‌ٔ من
به‌جز تو، یاد همه چیز را رها کرده‌ست 

غروب‌های غریب
در این رواق نیاز
پرنده‌، ساکت و غمگین
ستاره‌ بیمار است 

دو چشم خسته‌ٔ من
در این امید عبث
دو شمع سوخته‌جانِ همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی 




فریدون مشیری