Friday, 31 January 2014

شمس حقی که نور او* از تبِ ریز، تیغ زد


من طربم طرب منم
زُهره زند نوای من
عشق، میان عاشقان
شیوه کند برای من

عشق چو مست و خوش شود
بیخود و کش مکش شود
فاش کند چو بی‌دلان
بر همگان هوای من

ناز مرا به جان کشد
بر رخ من نشان کشد
چرخ فلک حسد برد
ز آنچ کند به جان من

من سر خود گرفته‌ام
من ز وجود رفته‌ام
ذره به ذره می زند
دبدبه بر فنای من

آه که روز دیر شد
 آهوی لطف اسیر شد
دلبر و یار سیر شد
از سخن و دعای من

یار برفت و ماند دل
من همه شب در آب و گل
تلخ و خمار می طپم
تا به صبوح وای من

تا که صبوح دم زند
شمس و فلک علم زند
باز چو سرو ِ تر شود
پشت خم و دو تای من

گفت که باده دادمش
در دل و جان نهادمش
بال و پری گشادمش
از صفت صفای من

پیر کنون ز دست شد
سخت خراب و مست شد
نیست در آن صفت که او
گوید نکته‌های من

ساقیِ جان خوبرو
باده دهد سبو سبو
تا سر و پای گم کند
زاهد و مُقتداِ من

بهر خدای ساقیا
 آن قدح شگرف را
بر کف پیر من بنه
از جهت رضای من

ساقی آدمی کُشم
گر بکُشد مرا خوشم 
راح بود عطای او
روح بود سخای من

باده تویی سبو منم
آب تویی و جو منم
مست میان کو منم
ساقی من سقای من  

از کف خویش جَسته‌ام
در تک خَم نشسته‌ام
تا ز کفم رها کنی  
حاکم و کدخدای من

شمس حقی که نور او
از تبِ ریز، تیغ زد
غرقه ء نور او شده  
شعشعه ضیای من

 غزل شمارهٔ ۱۸۲۵
تغییر،تفکیک،پیرایش‌،توازن و جمله بندی ِ به «استنباط» - از دامون

Wednesday, 22 January 2014

در رخ عشق نگر


در رخ عشق نگر
تا به صفت مرد شوی
نزدِ سردان منشین
کز دمشان سرد شوی

از رخ عشق بجو
 چیز دگر
 جز صورت
کار آن است 
که با عشق
تو همدرد شوی


چون کلوخی به صفت تو
به هوا ،برنشوی

به هوا برشوی ار
بشکنی و گرد شوی


تو اگر نا شکنی
آنت بسرشت، او شکند
چونکه مرگت شکند
کی گهر فرد شوی

برگ چون زرد شود
بیخ تَرش سبز شود
تو چرا قانعی از عشق
کزاو زرد شوی


دیوان شمس 
تغییر،تفکیک،پیرایش‌،توازن و جمله بندی ِ به «استنباط» - از دامون

١٦/٠١/٢٠١٤

Sunday, 12 January 2014

شطرنج



زندگی، در یک نظر چون بازی ِ شطرنج میماند
که تو
شاه و وزیرت را، میدهی یکجا، تا شوی مات، بیگانه ای با خود
واگذارید بازی شطرنج را و بشتابید که بیوقت است و راهی دور
پر از ماتم پر از اندشه ء تنها
و تو
فردای نزدیکی میآیی و سربازی و من سرباز این شطرنج
و روزی محو میگردی
و روزی محومیگردم
از رُخ شطرنج
و میگویند: انتهارش مات
زندگی در یک نظر چون صفحهء شطرنج میماند
زنده گی شط است و ما اندوه ِ  یک رنج

دامون

تهران

به فرهاد معتضدی

Wednesday, 8 January 2014

در جایی نوشته







در جایی نوشته
که اگر من من باشد 
و آن من در من باشد 
و من به او بنگرم 
و او به من
مثل من در آینه که به من مینگرد وقتی من به آینه مینگرم
من برخلاف منِ در آینه، فکر میکنم، و من در آینه، فکر نمیکند
حتی من در آینه قابلیت فکردن را درخود ندارد 
پس من بلند میشوم و میروم 
حالا به هر جایی، من در آینه محصورمیماند
 نه، از رفتن من - من محو میشود 
و تا من نخواهم 
من در آینه نیست
یعنی، و جود واهی اش 
نمیتواند مثل بختک مثل یک چادر من را احاطه کند 
و من آزاد است 
حالا هرکجا که باشد 
من میتواند چایی بنوشد و در آرامش کامل 
حتی بمیرد


دامون

٠٨/٠١/٢٠١٤