Tuesday, 22 May 2018

پیش بینی آینده ایران از زبان فردوسی










در نامه ای که رستم فرخزاد سردار سپاه ایران در جنگ قادسیه به برادرش می نویسد


پیش بینی می کند که اگر ایران از اعراب شکست بخورد، آینده ی ایران چنین خواهد بود که


فردوسی آن را بسیار زیبا نوشته است


چـو بـا تـخت، مـنبـر بـرابــر شود، همه نــــام، بـوبکر و عـمَر شـود


تــبــه گـــردد آن رنــج‌هــای دراز, شـود نــاســزا شـاه گـردن فـراز


چـو روز انـدر آیـــد بـــه روز دراز, نـشیــب دراز اسـت پــیش فـراز


از ایـــرانی و تــرک و از تــازیــان, نژادی پـــدیـــد آیـد انــدر میان


نــه ایــران؛ نـه ترک و نـه تازی بود, سخن¬ها بـه کــردار، بــازی بـــود


بـرنـجـد یـکـی دیــگـری بـرخـورد, بـه داد و بـه بـخشش کسی ننگرد


ز پـیـمـان بــگــردنــد و از راسـتــی, گرامـی شـود کـژی و کـاستی


کشــاورز و جــنـگی شـود بـی‌هـنـر, نـژاد و گـهـر کـم‌تـر آید به بـر


ربــایـد هــمـی این از آن آن از این, ز نفـریــن نـدانـنــد بــاز آفرین


نــهــان بـــدتــر از آشـکـارا شـــود, دل شـاه‌ِ شان سنـگ خـارا شــود


بــد انـدیـش گـردد پـسر بــر پـــدر, پدر همـچنین بـر پـسر چــاره‌گـر


شــود بــنــده‌ی بــی‌هـنـر شـهریــار, نــژاد و بـزرگــی نیـایـد بـه کـار


بـــه گــیتـی کـسی را نـمـانــد وفــا, روان و زبـان‌هـا شـود پــر جــفـا


چـنـان فـاش گـردد غم و رنج و شور, که شادی بـه هـنگام بهـرام گـور


نــیـایــد بـــهــار از زمــستـان پـدیـد,نـــیارنـــد هــنگــام رامـش نـبـیـد


نه جشن و نه رامش نه کوشش نه کام, هـمـه تـنبل و چــــــاره و ســاز دام


پــدر بـــا پــسـر کـیـن سـیــم آورد, خورش کشک و پوشش گلیم آورد


زیـــان کـسـان از پی سـود خـویـش، بــجــویــنـد و دیـن اندر آرند پیش


بـــریــزنــد خــون از پــی خـواسـتـه, شــود روزگــار مـهــان کــاســتــه


چــــو بـسـیار از ایـن داسـتان بگذرد، کـسـی سـوی آزادگی نــنــگـــرد










بریده از روزنامه اینترنتی سپیده دم ۲۱/می/۲۰۱۷

Monday, 30 April 2018

آنروز ها، تو و من





آنروز ها،  تو  و من، ارزشی دیگر داشت

ما، زاده میشد در سادهٔ ما

ونگاه، روی صورت بود، و حرف میان نگاه.

مادر، خستهگی روز را، در میکشید به جرعه ای از محبتِ پدر، و همسایه، به تعارف نانش را با تو قسمت میکرد

عشق، میبارید آنروزها در جوارِ یک دیگر  ،

مسجد و  و بتکده و دیر و کِنِشت

جُز به مشتی گِل و خشت ، هیچ نبود

 و کسی اعتقاد ش را، داغ  نمیکرد به 

پیشانیِ خویش

چه بگویم، دستهایی بود در آن باغچه سبز، که تو گفتی 

در بهار شکوفه داده اند.

صدای‌ آب، هر از چند گاه، میشُست رکود غبار  را از برگ برگ ِ  ‌سبز ِما

آسیاب ُمراد میگشت در چرخش زمان

بی آنکه پر شود کاسهء چَشم، از ذُلال ِ بارانی.

من، ما بود و آرزو،  نقشی نه در‌  سرآب.



۰۱/۱۸/۲۰۱۸
دامون

نقاشی: ما 

Friday, 13 April 2018

در دل ما آرزوی دولت بیدار نیست




مهربانی از میان خلق دامن چیده است
از تکلف، آشنایی برطرف گردیده است
وسعت از دست و دل مردم به منزل رفته است
جامه‌ها پاکیزه و دل‌ها به خون غلتیده است
رحم و انصاف و مروت از جهان برخاسته است
روی دل از قبلهٔ مهر و وفا، گردیده است
پردهٔ شرم و حیا، بال و پر عنقا شده است
صبر از دلها، چو کوه قاف دامن چیده است
نیست غیر از دست خالی پرده‌پوشی مرد را
خار، چندین جامهٔ رنگین ز ِ گل پوشیده است
گوهر و خرمهره در یک سِلک جولان می‌کنند
تار و پود انتظام از یکدیگر پاشیده است
هر تهیدستی زبی شرمی درین بازارگاه
در برابر ماه کنعان را، دکانی چیده است
*
در دل ما آرزوی دولت بیدار نیست
چشم ما بسیار ازین خواب پریشان دیده است
برزمین آن کس که دامان می‌کشید از روی ناز
عمرها شد، زیر دامان زمین خوابیده است
گر جهان زیر و زبر گردد، نمی‌جنبد ز جا**

هر که صائب پا به دامان رضا پیچیده است


صائب تبریزی




معنی این بیت به این صورت است که: اگر دنیا از هم بپاشه، از جاش هم تکون نمیخوره، کسی که به هر اتفاقی راضی است**



 .صائب تبریزی از شاعران عهد صفویه است که در حدود سال ۱۰۰۰ هجری قمری در اصفهان  زاده شد

 .در جوانی به هندوستان رفت و از مقربین دربار شاه جهان شد

 .در سال ۱۰۴۲ هجری قمری به ایران بازگشت و به منصب ملک‌الشعرایی شاه عباس ثانی درآمد

. وی در باغ تکیه در اصفهان اقامت کرد و همواره عده‌ای از ارباب هنر گرد او جمع می‌شدند 

. در سال ۱۰۸۰ هجری قمری وفات یافت و درباغ تکیه در کنار زاینده‌رود به خاک سپرده شد



Saturday, 7 April 2018

در میانهء میدان



سنگ می لرزد
درسرای کوه
کاغذ می گرید
به قایِت ِ باران
و لنگر این شکسته تیغ
در میانبر این گفتار
در هق هق گفته های پوچ
چرخی میگردد لنگان تر از آنکه سر رشته اش را کشان کشان
به اختتام مینگارد
و این مرموزگونه ثانیه هاست
که در میان جادهء ابریشم در کنار معبد بودا
در آوشخور زمان میریزد
و چکه چکهء‌ َ ما
جاری تر از آن


دامون
به یاد قربانیان آذادی
٢٩/اسفند/١٣٨٩

Saturday, 17 March 2018

وقتی۲ *








وقتی یگ گله از ارازل و اوباش، با تفکری کهنه تر از عصر سنگ، سردمدار مملکت میشوند، و کروری از الاغ و گاوِ نواله خوار، دنباله رو آنها
وقتی یک مشت پاچه خوارِ دستنشانده، نماینده مردم در مجلس فرمایشات هستند که فقط به فکر جیب خویشند و نه به فکر آسایش مردم
وقتی مردم فقط صبح را به شب میرسانند به خواست خدا
وقتی طومار آرزوهای مردم به چاه خرافات ریخته میشود، وپای پیاده روانه به صحرای کربلا، برای بستن دخیل به واحه ای دیگر
وقتی آدم ها در گور های پیش ساخته، زنده به گور میشوند به جرم زیستن
وقتی انسانها، در گرسنه گیِ آزادی در دهلیزهای ننگ ذُوب میشوند، فقط به جرم پرسیدن
آری، آن زمان که مردن، جان سپردن و تسلیم، تنها ره رهایی است
و جزیرهٔ امید، ساحل خشکیدهٔ هامون
آنزمان، اقیانوسی از سرچشمهٔ معرفت را لازم باید 
که بشوید، به زنگارِخون نشسته دستهای شُمایان را



دامون
۱/۲۱/۲۰۱۰


توضیح،" شمایان"، اینجا اسم خاص است و به آنها که به هر شکلی کمک به مانده گاری متجاوزینِ سفاک و رهبرانشان در ایران
. هستند، ابلاغ میشود، به هر صورتی

Monday, 5 March 2018

التهاب ١











در این عصر منعکس
که عکسی نه در ماه پنهان است
و نه
ماهیت ِ عکس در مهتاب
در گواهی قلم در بند
و بند
بر قلم
و پرواز فراموش سنگها
به سخره ها
و سنگ سار دیوانه گان
به قصد سار
میگو ید: آمده ام من
با کوله باری از قسم های مقطوع به قیمت قاز
و دم خروسَش، از به زیر عبا.
نه پود به تار و نه، پود به تار!

***

در این عصر منعکس که عکس ماه بر آب است
و ماه هنوز در حصرت ِ آب
قافله ای سر گردان در هر سو که سر
گردان
چکمه ای گسیخته از لگام
و سُجدهء کورکوران


دامون
۰۷/۱۰/۲۰۱۳

Thursday, 1 March 2018

یاد






درون پنجره چرک است، چرک به حرف

به هر طرف که درنگری، رنگ، رنگ ِ خشک و خمود
خُدای ِ پیر زمانرا، به نجوا ست موازن
به بام مسجدی از سنگ به سَجده و به قنود

غُبار
غُبار گرفته نفس را درونِ سینه به حبس
و من


و من نشسته به یاد
لمیده سخت به سکوی خانه کنار حیاط.

درون پنجره چرک است، چرک به حرف


به هر طرف
به هر طرف که درنگری، چهره های ِ زرد و خمود
غُبار


غُبار گرفته نَفَس را درون ِ سینه به حبس


و من در اندرون خانه به یاد
رفته فُرو


به فرهاد معتضدی

دامون
٠٩/٠٢/١٣٨٩

Monday, 26 February 2018

سرنوشت




از سرنوشتن سرنوشت را شاید نه فرصتی
اما
نوشتن سررسید را
نه آن سررسید کهنه در جیب مانده را
!نه
****
که
حساب ساده ریاضی را
رایحه مغموم بویِ شببو را -
.از این سپیده مایل به یشم , که به کف مینگاردم
****
سر - رسید این همه - را، فردا
از سر مینویسم در سرنوشت خویش
قبل از چای صبح، دریشم دود




دامون



سررسید: سر رسیدن است