Showing posts with label چکاوک. Show all posts
Showing posts with label چکاوک. Show all posts

Monday, 22 July 2019

میانِ رملِ بیابان، کنار جادهء ابریشم




من در گذشته زندگی میکنم در کوچه خم های ِ بچهگی هایم

هر چند گذشته گذشته است

اما

اَنگی نبود آنروزها، که چون بختکی، انتظار کشد خمیازه های صبح را.

و بازدم هر نفَس، دمی مفّرح  بود.

اما اما و اما

اما، واقعه ای شاید، دست سرنوشتی، به سوق خنجری جرار تر از نوک کُبری.


*

گذشته، نگذشته به آینده رسید.

اما اما و اما

گذشته در آینده نبود وبوی ِ تهوُع از آن میزد.


*

اما، اگر، و این شاید ها، همه و همه، بُغضیست در گلو

 خون دلیست، که میریزدم،به قیمت حل ِ پوک

و من، به ناخواسته، در گذشتهء خویش، در این، هزار سالِ دراز

در رمل این بیابان خشکیده در کنار جاده ء ابریشم، جوینده بر عتیق چشمه ء زندگانی ام

من، در گذشته زندگی میکنم،هر چند گذشته گذشته است و آینده امروز است

تک درختی که آبستن اُفتادن و ریشه ای، در افطار ِ موریانه ها

من، انگی شبیه خُنج بر درخت

خون دلی، لخته ای کِدِر شاید




دامون


٢٩/١٠/٢٠١٤

Sunday, 15 November 2015

طالبان





شهادت، این آخرین جرعهء محبت را،در بیگناهیِ ِمطلق نوشیدن و از زوار ِ کالُبد ِ خاکی بر آهیختن

وآنگا هان، وارهیدن از بوریایِ زمین

گُزیدن مّئوا در جوار رود های ِ مُزین به شیر و شراب

و یا مالشِ پر ‌‌ ِ قدیسه ها 

.به روی بی گُناه ِ زخمها و دل ریشه ها ز ِ مسلخ سُرب

این وعده ها را، همچون جوهری سپید ساز که میزُداید فکر را، اندیشه را ز ِ هر اقماض ‌دیگری

و روانه ات سازد

در بُهت

در حسرت 

به خارستانی 

.که میخراشد پای را

این وعده ها را،ذره ذره در تعریف ِ زاهد‌ ِ عامی شنیده ام

.این جمله ها ی مُستفرغ و بلغور شده از روایت را


*


دجاله ای

کوزهء زهر کُبری به دوش گرفته، می افشرد بزر مرگ را

درکوچه ها 

 .بر پیمانه ای مدرج


و حتی

الصاق ِ قبالهء بهشتی مُصوفه را 

نواله ء جانت میسازد 

در کوچه های شهر

با فشار دکمه ای 

در انهنای‌ِ انفجار


**


اینها 

که نام خود 

طالبان ِ حقیقت نهاده اند

اینها که افیون را در سُرنگی 

چون شربت شهادت تزریق میکنند


دامون




٢٨/٠٥/٢٠٠٩

Sunday, 6 May 2012

نسل سوخته






از این دیار

که در آن

علفی از آبی خبر ندارد

و رودهای زُلال همه از گونه

سراشیبند

تو دستی را حائل

به فرض اینکه گیرد دست تو را

در اندیشه مدار



در این دیار


در طنین هر آستین

شعبده دستی

آنچُنان که در افسانه نگنجد

خنجری آهیخته را

چون دم عقرب به کتف نازکت نشانه است

و حتی عشق را هم باید در پستوی خانه پنهان داشت

آوای آن چکاوک

که میخواند به آواز :" هنوز به صبح مانده سه دانگ" ، در رف هر خانه

ماند به جای

و دسته دسته ناگزیر

مردمکان، بردند نطفهء خویش را

به قربانگه ِ شیطان







دامون


به پ. صفر پور




١٦/٠٢/١٣٩١

Thursday, 22 September 2011

حتی





پری نیم سوخته از سیمرغ را بایدم، حتی
آرزوئی نا بجا از من برآوده شایدم، حتی
می آمیخم به سطری چسبیده به کاغذ، حتی
که ساروجی از مرحم ِ عشق پیدا شایدم، حتی
اعتصاب ِ خوردن غم بایدم، حتی
از سایه ها گریزان گشته ام، حتی
روزها در گذشت ِ ابر ِ چشمان است، حتی
شبها حکایتش دور از بیان است، حتی

دامون

شنبه ١٦ آبان ١٣٨٨