Monday, 20 July 2015

از سر نوشت





آمیزش رنگها و زبانزد قلم بر سپید ها
نوشتن عصیان بدون شرح یا نجوا، تنها راه نجات است
در کهکشانی که سرعت نور حتی، قدمهای نوباوه ستاره ای هم نمیشود
و انفجار یک سیاره، خورده پژواکی را ماند، در تطابُق با شکستن دل
نوشتن عصیان بدون ِ شرح، تنها راه نجات است
وقتیکه در ُعمق قوطه میخوری، در خَلصهء بودن در این وادیه، در صیال ِ این زهرآب
و صدایِ پر پر شدن، کوبش ِ لهمه ها در هاون، در نفرتخانهء این کوفیان مقوائی، در واقع ِ حال، در تنیده ء روز
تنها راه نجات در عصیان ِ قلم است و نو شتن عُصیان تنها راه نجات است
و من اختلاطم با کاغذ، مرقومهء چرکین ِ آلوده ها و پرخاشگونه هاست
میبارم هر لحظه را که مینگرم، در چاله ای کوچک و مسدود شاید، در پیمانه ای خُورد
همانند زوزه های‌ ِ گُرگ، در مسلخ ِ تُندر ِ طوفان، در رعد ِ بی صدای ِ نا شنیده ها
با این قوارهء ناقص شعرم
برای تو



دامون



‏يکشنبه‏، ٢٦/٠٤/٢٠٠٩


Saturday, 11 July 2015

بهر طویل






زندگی، صحنه ء بازیست، و ما هریک نقشی از اندیشهء خود را به روی پردهء هر روز، اگر غمگین اگر شاداب به هر نحوی که میباید نه می شاید، به گرما گرم این آتش که میسوزد به هر هیمه به هر تروار، چه در گرماش چه در شعله اش به دلگرمی ویا دودش که چون ابری ولی نازا نمیبارد به بام و کومه های ِ ما، نشسته در خیال و خلصه و وجدی چُنان کو گفته باشندش که خوشبخت است ویا در بخت بی بختی گرفتار

دامون


٠١/٠١/٨٩


Thursday, 23 April 2015

گذر قصاب




  



دنیا محلی برای گذر است، با خویش میگوید عابر 
و عبور میکند بی اعتنا 
از خطی کشیده، به سنگفرش خیابان
آنسوتر، گله ای بیمار و گَر 
در رداّدهء خدایان منقوش، در معبدی شکسته و مطروک، نقشی از زنگار ماه را به دخیل میبندد 
دل بد مدار، نه دور، ازاین زمان
- مغز بیمار گونه ی ضحاک،
طعامِ دست نشانده افعی هاست



دامون

٢٢/٠٤/٢٠١٤

 قصاب،
  رجوع به قاصب شود

Wednesday, 18 March 2015

خرمگس



صدای ِ وزوزِ خرمگسی، در حزیانی بد بو، میخراشد پنجرهء گوش را
ما بودن، بی من
و بی تو
تنها آرزوی خرمگس است
اینگونه میسراید وزوز‌ ِ خویش را به فتوا
خرمگس، خوب میداند
من
بی تو
دستی تنها و بی صداست
من بی تو
همیشه تنهاست


دامون

١٣/٨/٢

Wednesday, 4 March 2015

هزاران هزار سال پیشترها








هزاران هزار سال پیشترها
در روزی شبیه به همین روزهای ِ تکراری امروز
زخمه های سوزندهء روزگار 
.مثل خاری به چشم بود
موری دانه ای را که با هزاران هزار دُشواری، جُسته بود
:به خانه میکشید‌، که ناگاه
تنومند حیوانی به جُثه ای 
هزاران هزار بار 
سنگین تر از آنکه در فکر مور گنجد
او را به زیر پای له کرد، صدای ناله ی لهیده شدن مور حتی 
.به گوش موری دگر نرسیید
*
بعد از هزاران هزار روزِ دگر
شبیه به همین روزهای ِ تکراریِ امروز
که زخمه های سوزندهء روزگار 
مثل خاری به چشم است
هنوز، کسی 
داستان لهیده شدن آن مور را نشنیده است، اِلا شما

دامون

١٤/١١/٢٠١٤



Wednesday, 18 February 2015

فَرُ ّخ گونه




این رسم توست که ایستاده بمیری، فرخگونهء من
صفیر ِ سرب که میدرد ستاره ها را، در تندر بارانی،
در چشمان شاهدت، اینگونه به خواب میرود
و من
در عمق این معنی در دوران،
آهیخته ام در گُدار لحضه های متواری،
و من
طلایه دار ایستادن در باور خویشم،
پرُ ز ِ معنی بودن
و من
نبض هر لَحمهء این شب را
در کجمداری طولانی به اَحیا نشسته ام
در بستر زمان
*
*
در ماوراء لایتناهی، خورشید
زبانه میزند به خواب شب بو ها
بخواب، فرخ گونهء من، شعر ِ تو
در من به زندگیست، به قامتی ایستاده
در نبض لحظه ها

دامون
به امیر. ی
١٤/دی ماه/١٣٨٨

Saturday, 31 January 2015

ترانه ایی دیگر





بافتم زمین را و آسمان را و ابر را و باران را و هر مکمل درد را و هر مرحم را
که زخم کهنه را و حنجره ی مسدود را و دست الکن را
اما
اما، نیافتم
نیافتم آن سر مگو را، جواب را، نوش دارو را
زندگی اتفاقی افتاده بود قبل از آن که اتفاق با من بیُفتد
زندگی حادثه ای نوشته بود، قبل از آنکه من حتی نوشتن را، حادثه را
از دست زمانه میکشد این دل هزار هزار جرعه ی تلخ را، شراب را
افیون عشق را
افتاده بود بُرج زمان در بُرجی که من را

*

دامون

١٩/١١/٢٠١٤

Monday, 12 January 2015

نمایش ٢





کُتِ شکاری و کفشهای کاکی و ریشی از ورا ءِ بناگوش گذشته، کنار پرده ای مملو از گُل و بُلبل
و آن طرف پنیرکی تُرشیده در تَقاری پُر از تَرَک در تئاتر فجر
بی اعتباریِ گاهواره ی دانشِ شرق  و پرده بازیِ آماتوروار به سبک دالی
دامون

١١/٠١/٢٠١٥



کفش های کاکی:کفشهای راحت
کُتِ شکاری و کفشهای کاکی: کت و کفشی که با هم نمیاد