Tuesday, 5 January 2010

اعتراض




بیابانیست این ملغمه، این آشوب

که در آن

گُلّه گُلّهءِ اقشار

آمیخته مُماس، بر اُسطورهءِ آزادی

در طلیعه، به میعاد ِِ سهلِ نیاز

تا شاید، بر افروزند چراقی در اَعصار

به روشنی

در این ‌گُسترِ ِ بی انکار
*
فراخ میدانیست در ستیغ

و در آن

ستورانِ مُلحد 

آهیخته در آهن و سُرب

به پایکوب‌ ِ شهیدان

.دندان در مقابل دندان


دامون


١٢/دی ماه/١٣٨٨

Monday, 4 January 2010

شمایان








عکس قبار آلودی که در آن
شمایان مرا بُهت زده مینگرند
همچُنان دریچه ای
در مقابل چشمان حصرت آلودم
آویخته
سرمای روز، گُنگ
روی پوست صورتم پرسه میزند
من در بیتها، در لحضه ها
در اشاره ها، به کاغذی بودنِ
.سطرهایم شک میکنم

در نبودتان

در ورطهء سنگی این شعر
حتی مرا
واژه ای در کار نیست
شمایان جایتان در قلب من خالیست
و من اینگونه خالی

*

دامون

Saturday, 2 January 2010

کوبه



هیچکَسم دست بر این کوبه نسود
خالیست حیاطِ ا َندیشه هایِ من
و کلاغهای‌ِ حرف همه با بغض مرا مینگرند
و علفهای هرز در باغچه ریشه دواندند
کسی دست به کوبه نسود و من تنها
میانِ ابریشم این پیله مانده ام
میان پهنهء در هیچ نیامد پیش
حتی سلام ِ رهگذری
زمان مرا ز یاد برده در این انتظار ِ سرد
در این حیاط وحش





دامون

Monday, 21 December 2009

هر چه گشتم تنها تر ماندم مانند‌ ِ لحظه ای





هر چه گشتم

تنها تر ماندم 

مانند‌ ِ لحظه ای

پس از پراندن ِ سنگ

بر دسته ء سار

یا که گنجشک


چو شاخه ای تنها

*
برای سرودن

برای سرودن تو

جمله کافی نیست

این خروارها در گِل مانده ای بیش نیست 




دامون






اول دی ١٣٨٨


Thursday, 19 November 2009

عریانی یک سکوت در سکوت ِ محض



عریانی یک سکوت در سکوت ِ محض

و پیدایش ِ یک نجوا به اندازهء خورد ترین جسم نا ممکن

حرفیست ناگُفته ، که من آنرا برای‌ ِ آخرت ِخویشم ذخیره کرده ام

آن حرف آخرم را برای تو هرگز مقسوم ِ رابطه ای دیگر نمیکنم

چرا که آن را برای ِ تو سروده ام

نجوای ِ من بر سر این است، که تو گوش ِ شنوایت

حتی هر چند دور و مابین ِآنهمه صدا

کوچکترین را اغماض نمیکند و در جاوید تو هر جسم خورد ِ ناممکن

شبیح ِ من

مغروق در تو است مقروض ِ تو است

آه ای شمایِ ِ خوبان و تو ای عصیان ِ نهُفته در هر عصیان

عریانی ِ این سکوتم، در محض ِ بودنها وسئوالهای بی جواب

مقرون تواست و دامنگیر ِ من

اگر از سر حادثه یا عشق مرا آفریده ای

میدانی، آنچه را که دیگران ابهام میکنند

و افسانه سرودنم را برای ِ تو

که واهه ای

بیش

نیست


دامون


‏٠٣/٠٥/٢٠٠٩

Sunday, 4 October 2009

دراین تیزآب رنج و خون



دراین تیزآب رنج و خون
دراین بیقوله که حتی
نمیروید
نهالِ گندم امید، درونِ شوره زارانش
غبار ِ شب کشیده بُرقه ای تاریک
به روی ِ کوچه بختک وار
تجزائی نمییابی در این ظلمت
میان سبز پاکوبان و آن سبزینهء سمی درون جام
خر دجال میگردد درون کوچه های شهر
نوای ِ شرمگونش, لهیبِ ظلم میبارد به هر دیوار
بر این طغیان
که اطشان است
دراین خشکیده گورستان
دراین بیقوله که حتی
نمیروید
نهالِ گندم امید، درونِ شوره زارانش

دامون

٠٤/١٠/٢٠٠٩

Wednesday, 2 September 2009

هنوز تا به صحر




هنوز تا به صحر سه دانگ باقیست

و فردای ِ دوری تو خواهی دید، ای سنگوارهء من 

 در پس قرنی دیگر شاید، تو خواهی دید که عکس آرزو ها

فقط وفقط، درون بازتاب ِ ماه، در آب معلوم است

فرسنگها دور، بدور از دیار آشنائی ِ دستهای ِ سبز





دامون

‏سه شنبه‏، 2009‏/09‏/01

Tuesday, 1 September 2009

سوت دلان





دراین سوت شبانگاهی که پسمانده ز ِ عصری بیش محضون است
پس سی سال
در این ایام سوت و کور که اندوه است در ماتم و ماتم قصهء دلهاست
دمان ِعصر استبداد
در این طوفان شن، در بندری موقوف، نه لنگر مانده بر کشتی نه سُکّانی به دست ناخُدائی زُبده بر اسرار
چو قومی مانده در متروکه ای نفرین شده بی صاحب و دَیّار میمانیم
در این طوفان محنت زا، در این بندر، در این متروکهء موقوف میان ماندن وبودن، میان جبر گُستاخان سلاخ



دامون



‏سه شنبه‏، 2009‏/09‏/01