Wednesday, 4 January 2017

از سر نوشته ها





آمیزش رنگها، زبان زدِ قلم بر سپید ها
نوشتن عصیان بدون شرح یا نجوا، تنها راه نجات است
*
در کهکشانی که سرعت نور حتی، قدمهای نوباوه ستاره ای هم نمیشود
و انفجار یک سیاره، خورده پژواکی را ماند، در تطابُق با شکستن دل، نوشتن عصیان بدون ِ شرح، تنها راه نجات است
*
وقتیکه در ُعمق قوطه میخوری، در خَلصهٔ بودن، در این وادیه و در صیال ِ این زهرآب
و صدایِ پر پر شدن در نفرتخانهٔ این کوفیان مقوائی، در واقع ِ حال
.تنها راه نجات در عصیان ِ قلم است و نو شتنِ عُصیان، تنها راه نجات است
و من
اختلاتم با کاغذ، مرقومهء چرکین ِ آلوده ها و پرخاشگونه هاست
میبارم هر لحظه را که مینگرم، در چاله ای کوچک و مسدود شاید، در پیمانه ای خُورد
همانند زوزه های‌ ِ گُرگ، در مسلخ ِ تُندر ِ طوفان، در رعد ِ بی صدای ِ نا شنیده ها
با این قوارهٔ ناقص شعرم
برای تو


دامون٢٦/٠٤/٢٠٠٩

Sunday, 25 December 2016

کسی به فکر باغچه نیست




باید گفت کسی به فکر باغچه نیست و گوش ها پر از جرینگ جرینگ دلار است و پوزهء اسبِ توان خلق چو در خون قوطه ور بزغاله ای در مسلخ مرگ بزرگان است، در گُزاری که مرگِ موش هندی در زعفرانِ خاورِ دور، عطرِ کافورینه را  در هوا به پژواک است و تُندر اسید، بر ساحت پاکِ بی حجاب خانه میریزد، در سایهء مُستدام ِ خدا به ارزشِ چند ساندیس.
در انتهای جادهء ابریشم، در طاقه های مدائن، میدود قلتان، بوته خاری جدا شده در طوفان
و رمل بیابان، هزار خاطره را در قُنود میخواند   
آری که از ماست که بر ماست که چون ماهی بر پیشانی خویش را مانیم در این لایتناهی، پای در یک کفش از تمدنی بزرگ میخوانیم و خویش میدانیم، که هیچ میدانیم

دامون

25/12/2016

Saturday, 17 December 2016

ناگُفته ها



نشسته اند، شُمای ِ خوبان، به صَدر بهشت برین
آنجا نوح است و زرتُشت و جرجیس در حضیض
و در صدر، تا دیده میدود پیام آوران ِ مُرسل
از هر کناره حرفی سُخنی همتای صد هزار سوره ء استغنا
به هر زبان که بخواهی، به گُفتهء پدرم
*
میرفت تختیُل و اندیشه های ِ من آنروز در پی ِ راستی
در پی اسم اعظم ِ آن نیافته در کتابها
میدوید رخش ِ چشمانم به هر نخجیر
به هر متروکه حتی، به جستو جوی ِ حقیقت
از هر کناره حرفی سخنی،
همتایِ صد هزار سوره ء استغناء
*
من هنوز هم که هنوز، عطشان و پُر تَپش
دراین برکهء بی انتها ی ِ ثقیل و ناممکن
در قوطه های ِ تشنه گی
اکابر ِ هفت اورنگ را دوره میکنم
بُعدی دگرگونه باید این فِسانه را
سخنی باژگونه شاید، این سِّر ِ مگو را
نه رودهای ِ جاری از شراب وعسل
و معشوقه هائی از ِ برهنگان ِ اسیر
و فرشته گان‌ ِ منجمد گشته در سُجود
و لعنت خورده گان‌ ِ تا ابَد مطرود
*
ناگُفتها را باید، نادیده ها را نِی


دامون

چکنویس اول، برداشت ِ ١٥


٢١/٠٤/٢٠٠٩

Friday, 16 December 2016

حتی




پری نیم سوخته از سیمرغ را بایدم، حتی
آرزوئی نا بجا از من برآوده شایدم، حتی
می آمیخم به سطری چسبیده به کاغذ، حتی
که ساروجی از مرحم ِ عشق پیدا شایدم، حتی
اعتصاب ِ خوردن غم بایدم، حتی
از سایه ها گریزان گشته ام، حتی
روزها در گذشت ِ ابر ِ چشمان است، حتی
شبها حکایتش دور از بیان است، حتی

دامون

١٦ آبان ١٣٨٨

Saturday, 10 December 2016

رهایی





رهایی از جهل بدون جنگِ با آن امکان پزیر نیست، بخصوص از نوع رسوخ کردهء سرطانیش
جنگِ با این مطلب، که تسلیم نشوی، مهم است
من اگه گربه بودم، هر روز ناخون هایم را سوهان میزدم، برا مواجِهِ ؛
به خودم میگفتم:توی اون پوستین میش، که تو گله گَر انداخته، گرگیست قداره بند، با بی کتابی ِ یک بیسواد، چرا انکار؟،با جهل باید جنگید، وگرنه وِل مطلیم


دامون
١٢/٠٥/٢٠١٦

Thursday, 10 November 2016

کسی به فکرباغچه نیست


من آن نیستم که در بهشت بِنشینم بی دیدنِ جهنمی
و از آسیمهء چشم، به نیست بنگرم
و نبود آن کاذب نوعی را دوباره به اقتدار بنشینم، در داستانی، از پیش نوشته 
و این دالانِ بی انتهایِ ندانم ها را، در اکرانِ مکرر،  از صبحی که سگان منادی آنند تا به شامی که شغالان موازنِ آن
*
و ماردوشانِ قرن، ز چاهدانِ تعفن و تکرار, به زوزه میخوانند
تمدنی بزرگ در پیش است، که وجودش حتی، در بهشت, یافت نتوان  
و  آنسو تر،میسوزد به دستِ حادثه، خرمنِ انگاشته در  آمال
و گوش ها، پر از جیرینگ جیرنگِ  دلار است، کسی به فکرباغچه نیست


دامون




٠٩/٢١/٢٠١٦


 کسی به فکرباغچه نیست، از فروغ

Saturday, 29 October 2016

و مور یانه ها، با سوره های بلند


نکته های زیادی توشه، یادمه تو دالون که وا میستادیم، صدا قدماشونو،میشد شنید، مثل زوزه میپیچید تو گوشمون، از 
سردی روزگار، شِیهءِ اسباشون تو هوا تنوره میکشید، ..... حالا باس رفت، تا به یه آبادی رسید، هفت خان رستم بخوره تو سرش،  با پوزش از فردوسی طوسی، نوبر بهارش همین، علی بابا با خنجر جرارشو اون توپ وتفنگش، اون امام حسن بنفش مست و ملنگش، اون توپ و ناقارهءِ صدا و سیماش که هو میندازه، مردم دین از دست رفت، و مور یانه ها، با سوره های بلند،در ماهیت، تیشه ای، به ریشه ای، ..... اصلاح طلبکاراشم که نگو، طرح سمپاشی تنها جنگل فلک زده رو، رفرم داده که از شر سوسگ هایی که بوته های شمشادا رو گر انداختن خلاص بشه.... این از سیابیشَمون، همونجاکه توش دیوان مازندران خونه داشتن، ..... خانِمونَم و به گا رفت، برا چند مشت دُلار نا قابل دگر، برای بنای ویلایی دم دریای مدیترانه، ..... یا تو بانکای سووییس، برا روز مبادا،....، حکایت همچُنان باغیست، گل و برگش کشیده هر طرف بسیار، با رازی نهُفته در درونِ خویش، میگویند نیفتد برگکی از آن، .... گر خدایی، .... و شبکورانِ دلواپس،چه بگویم، طلوع خورشید را هم از آنِ خویش میدانند


دامون
١٠/٢٩/٢٠١٦

و مور یانه ها، با سوره های بلند


نکته های زیادی توشه، یادمه تو دالون که وا میستادیم، صدا قدماشونو،میشد شنید، مثل زوزه میپیچید تو گوشمون، از 
سردی روزگار، شِیهءِ اسباشون تو هوا تنوره میکشید، ..... حالا باس رفت، تا به یه آبادی رسید، هفت خان رستم بخوره تو سرش،  با پوزش از فردوسی طوسی، نوبر بهارش همین، علی بابا با خنجر جرارشو اون توپ وتفنگش، اون امام حسن بنفش مست و ملنگش، اون توپ و ناقارهءِ صدا و سیماش که هو میندازه، مردم دین از دست رفت، و مور یانه ها، با سوره های بلند،در ماهیت، تیشه ای، به ریشه ای، ..... اصلاح طلبکاراشم که نگو، طرح سمپاشی تنها جنگل فلک زده رو، رفرم داده که از شر سوسگ هایی که بوته های شمشادا رو گر انداختن خلاص بشه.... این از سیابیشَمون، همونجاکه توش دیوان مازندران خونه داشتن، ..... خانِمونَم  به گا رفت، برا چند مشت دُلار نا قابل دگر، برای بنای ویلایی دم دریای مدیترانه، ..... یا تو بانکای سووییس، برا روز مبادا،....، حکایت همچُنان باغیست، گل و برگش کشیده هر طرف بسیار، با رازی نهُفته در درونِ خویش، میگویند نیفتد برگکی از آن، .... گر خدایی، .... و شبکورانِ دلواپس،چه بگویم، طلوع خورشید را هم از آنِ خویش میدانند


دامون
١٠/٢٩/٢٠١٦