Wednesday, 3 June 2020

خاک


میبلعد فلق در حُفره ای فراخ
 اندیشه ء مرا
*
در آرزو به خواب میشوم
تا نا کُجای ِ تُحی از سئوالها، در بطن زمین سخت
بر خان ِ موریانه ای شاید
که میکشد به نیش پاره ای از حقیقت مرا
*
خاک میشوم و سهم من در اشتهایِ تکیاخته ای خلاصه میشود
و انگار‌ هء خواهشم در بوم نقش نگرفته ای در ادراک
*
فقط خدا میداند
*


دامون

#آسیه_پناهی

Sunday, 31 May 2020

آدینهء فردا




عمق مطلب گسیخت از افسار
و مرا پرده دری بر کجاوه نشست، در آدینهء فردا

گندابه ای تُرش از غصیان آدمیست این شیطان
سنگیست شاید پرتاب شده در چاهدیگ ِ خانه ما
افسون هزاران افریت را در تنوره میکشد هر دم،
و در هر بازدمش، میسُراید نکبت را، این
استناد بر شیطان
*
گوئی از نژاد الکنان‌ ِ هفت کواکب فشرده اند او را
که با تکیه بر جهیز کبر و ریا، لگدمال میکند خاک ایران را
و فتوایِ قتل سهراب را در امضاست، بعد از شکستن شیشه ء نوشدارو
حقیقت، هرچه هست، در غیابش بالا کشیده اند، اینان، دیوار دروغ را، همچون برج اغماض
اینان هرزه گویانند کاسه لیسانی دجال
دامون

پنجشنبه، ٢٢/بهمن/١٣٨٨

Monday, 25 May 2020

مسلخ





در کوچه خبری نیست هنوز
دلقکهای ِ این بازی، تمسخُر آمیز، در انتظار بلوائی دیگر در این کرانه اند
باد میآید از طاقه های ِ شرق،
بر بیابان ِ مدائن، بر این کویر لوت
از رهگذاران ِ جادهء ابریشم دیگر اثری نیست
و جای صُم اسبهاشان حتی در رمل ِ زمان متفون
*
در کوچه باغ - طبر، میگُدازد تنیدهء شاخه ها را در هوا، یکی یکی
و عروسکها، آنها که از نمایش وحشت سیر گشته اند،
در چاله هایِ محض به رگبار میشوند
قصه،
 قصه از دیار مصور با  شجر های ِ کاغذیست
از اِنگاشته ای، ‌به رنگ ِ آب
عجیب حکایتیست داد و ستد در این کرانه
شمشیر در مُقابل ِ عشق، سینه در مقابل ِ نیزه
تا بوده، همین، و دیگر هیچ
در کوچه باد نمی آید
واین انتهای ِ ویرانیست


دامون



Tuesday, 5 May 2020

در این زندان







من 

در من گرفتار‌ ِ من است
در تنهائی، در رؤیا، در خواب و بیداری
من 

گرفتار آن من 
که میبندد مرا به مُزهء سنگین ندانم
*
در خویش مینگرم 

 ناگونه، گم، هر گوشهء اندیشه را
در خویش

 می نتوانم گذشت، از معبر این دیوار
می

 مرا دستها بسته میماند در این زندان ِ در بسته
می 

به اندیشه فُرو رفته به جا
می 

گرفتار است در میم من
و من 

تنها

دامون

Monday, 27 April 2020

قتیل



  
زرتشتیم خواندن، کشتند
یزیدیم خواندند، کشتند
بلوچم خواندند، کشتند
کُردم خواندند، کشتند
تُرکم خواندند، کشتند
از بوق سک، تا به عصری که شغالان در آن میخوانند.
آنقدر کشتند، که خون در آسیابم چرخد و دریایم به لخته نشیند.
نهاد و آرزوهایم را کشتند
مشعل دانشم را کشتند
فرش و عرش و خدایم را کشتند
در خیابان در بیابان در نیزارم کشتند
از پیر و از جوانم کشتند، درخت ُ حیوانم را کشتند.
در چشمه آب را و  در مغز، فکرم را کشتند.
در مانده ام، که چرا ازکشتنم کسی کَکش نگزید.



دامون
۲۷/۰۴/۲۰۲۰
 تصویر، جاده ابریشم. 

Friday, 24 April 2020

انقطاع





آن زمان که چشم را بسته ای، جز آتش درون خویش نخواهی دید
جهانی را به جهنم ِ اکنون مبدل و چون سایه ای متروک به امتداد خویش خواهی رسید
تنها را به تنهائی ِ خویش راه نخواهی داد و ترک می گویی 
آن ستیغ اندیشه را در جاری جهل
و آشیانهء حقیقت را تنها درخت خشکیده عصیان خویش خواهی یافت
و آنگاهان آبی ِ آسمانی را دشنامی بی پایان
و باران مرطوب را مُدامت
و خون جاری را، طلوع ِ خورشید میپنداری

دگردیسی ِ خویشت را، جز به استیجار در لباس دیو نخواهی یافت
**
 حضورِ افسانه ء فردوس را، چون وردی در هزیان, در بیقولهء این مکاره به بازارمیبری
تا قلب ایستاده در طلسمت
به رَشک ِ آرزویی نیافته
فتنه ای دیگر را به اجاق نشاند

چشمانت،در مضیقهء افطار به مغز آدمی، شراره ء شوقی جهنمی
و در متواری افکارت هیچ گریزی نیابی، جُز تسلیم
جُز تسلیم به مطلق ِ اهریمن
**** 
در آن سراط، که ابتزالت را، اسطوره میخواندی
حقیقت محض را نزدکتر خواهی دید
*******
سخن، بر سرآمد ِ اندیشه ها رسید، گلهای ِ یزرع این لوت ِ پُر طپش، به سرآبی زد، در خلصهء وجود


متروک: ترک شده
مدامت: مدام



دامون


شنبه/٠٨/١٢/١٣٨٨

Tuesday, 21 April 2020

آی‌سی‌یو به روش طب الصادق



این کاریکاتور را در تویترآقای رضا عقیلی، پیدا کردم،  بدون شرح طریقه درمان کُوید نوزده را در ایران بازگو میکند
آدرس تلگرام و اینستوگرامشون هم اینجا نوشتم، کارهای هنری با ارزشی دارند

Monday, 13 April 2020

باغ سنگ





اینجا که منم، نه یک دیوار است، که با او بشود حرفی زد
و نه سنگی به صبوری من دل شُده طاق
رخستی میخواهم
تا به احوال ِ پریشان شده ام
پوز خندی بزنم
پوز خندی، به اندازهء عُریانی ِ یک طنز رکیک
و به تلخی دُوم ِ عقرب مرگ
**
خوش به حال پری ِدریایی
که دگر
جُز به افسانه از او نیست خبر
*
من تخیل نیست، تو هم افسانه نبود
و از آن از صبح ازل
تا به این عصر، که شقالان در آن میخوانند،  یکه تنهامانده
ما، در اینجا که منم مثل یک دیوار است
مثل ِ افسانه از او، جُز به پژواک خودت، نیست خبر
من، به سنگی ماند، به صبوری ِ همه دلشُده گان
پری دریایی
خوب میداند
نبض دریای طلاطم زده ای
گوشها را بُرده است
و در این تنهایی
و در این قعر سکوت
.....

دامون
١٣/٠٦/٢٠١٤