Thursday, 4 March 2010

انحراف





“نه به باد رفته نه خاکستری به جا مانده از آتشم”
من فرزند ِ خَلَف نبوده ام، نامی چون آدم بر من نهاده اند
و ازپهلویم ، در بین ِ دنده های کجم
از جداری که در پس داستانهای ِ غریب باید خواند
وصله ای مغموم، آه کشیده ای هووا نام، پرداخته اند
و او را مُخاطب ِ خویش کرده ام
هووایِ من هر صبحدم در چشمه ای آینه وار شانه ای با ضرافت ِشبنم را
بر کمند گیسوانش میکشید ودر نگاه ِ خویش
نه فقط بر کمند ِ گیسوانش شانه میکشید، که در حیرت، به عکس ِ دیگری در آب مینگریست
تصویر ِ ماری خوش خط و خال شاید
که به او، درختی که بر سر ِ هر شاخه اش گوی ِ دواری به قامت ِ سُرخ گونه وگوهر بار
آویخته بود را در کنار چشمه نشان میداد
حَسَد در پَس ِ چشمان ِ مار با حرص آزیدن گرفت
و به این گونه که بینی میوهء گناه را نبلعیده در این خاکستانم
و عصارهء انگور را در تاکتستان ِ غنیمت بُرده از بهشت در طنش ِ سایه مینوشم
من آمیخته ام به زمین، چونان نها ل ِ سیب، دانهء گندم، تنیده به خاک
در ناهموار سیاره ای سرد که حتی پر ِ سیمرغش را مئوائی نیست
یا بهشت ِ برین را
تنها من، مُخاطبم ، وبرگهای پلاسیدهء انجیر



دامون
نقاشی ازپیکاسو "زن در آیینه
‏جمعه‏، 2009‏/05‏/01

Wednesday, 3 March 2010

زخمه ء سوم






ترانه ای دیگر باید مرا سُخنی، حرفی، جمله ای دیگر باید مرا
باید چُنان گلوله ای سُربی رنگ بشکافم قافیه ای تنگتر از نوک ِ سوزن را
*
از اُسطوره ء پارسیم
و سوره های ِ وهم آمیز ِ اوستا را
میبارم در آوشخور ِ زمان
معمارم، میسازم خانه ای از آجُر، از سنگ
که تو در آن لانه کُنی، ای کژ دُم ِ زیبا
میآمیخَم سُخن را با ساروج، با گِل و کاه
در بستر ِ زمین، در بطن ِ خویش
با آیه های ِ قیچی شُده در بُطری ِ شراب، هر صُبح قبل از طلوع ِ آفتاب و چون سُر خورده گان ِ مست، واژ گونه مینگرم چرخش ِ دوران را
واژه ای دیگر باید مرا، سُخنی، حرفی جُمله ای دیگر باید مرا
رودکی وار




دامون

Monday, 1 March 2010

دروغ



نشنیده ای این سورهء تکراری را که گُفته اند
دندان در مُقابل ِ دندان، چشم در مقابل چشم
و به حَتم
دروغ در مقابل دروغ

خُناق نیست که بگیرد گلویشان، وندارد تیغ
مَهریه ایست، به نقد کشتن انسان، در ازدواج به صیغهء ابلیس


دامون
٠٣/اسپند/١٣٨٨

سراط




چُنان چُمبک زده بوزینهء تاریخ را مانم،
نشسته در سراط ِ ساحلی خشکیده از احساس
ترسان تر از هر موج، که می کوبد به خاطر، همچو آونگی طنین آمیز
*


به سوگ وحم، آواز ترنّم را از این خوشبختی ِ مغموم میخوانم
*


امیدی نیست، پژواکی، تکرار مرا سائیده و بد بو
چونان تُرشیده غثیانی بر این پرخیده دستار است
*


جوابی نیست، فقط پژواک این خمیازهء مخمور
میان آرُق ِ سرد محبت ها


دامون


شنبه/١٠/١٠/٢٠٠٩

Sunday, 28 February 2010

آخرین آغاز



روزی باد مرا خواهد بُرد
صفحهء خالی‌ ِ عشق
از غم ِ این پائیز مینشیند به غبار
و حدیثش میشود
پاک ز تصویر وجود
روزی خواهد آمد
که درآن
توسن‌ ِ جسم رها خواهد شُد،
باد مرا خواهد بُرد وسلامم را هیچ کَس نمیدهد پاسخ
و مزارم حتّی خالی ِ بودنِ من را
احساس نخوا هد کرد



دامون


Saturday, 27 February 2010

انقطاع







آن زمان که چشم را بسته ای، جز آتش درون خویش نخواهی دید
جهانی را به جهنم ِ اکنون مبدل و چون سایه ای متروک به امتداد خویش خواهی رسید
تنها را به تنهائی ِ خویش راه نخواهی داد و ترک می گویی آن ستیغ اندیشه را در جاری جهل
و آشیانهء حقیقت را تنها درخت خشکیده عصیان خویش خواهی دید
و آنگاهان آبی ِ آسمان را دشنامی بی پایان
و باران مرطوب را مُدامت
و خون جاری را
طلوع ِ خورشید میپنداری
دگردیسی ِ خویشت را جز به استیجار در لباس دیو نخواهی یافت
و حضور افسانه ء فردوس را چون وردی در هزیان در بیقولهء این مکاره به بازارمیبری
تا قلب ایستاده در طلسمت به رَشک ِ آرزویی نیافته
فتنه ای دیگر را به اجاق نشاند
در مضیقه افطار به مغز آدمی، چشمانت شراره ء شوقی جهنمی گیرد
و در متواری افکارت هیچ گریزی نیابی، جُز تسلیم
جُز تسلیم به مطلق ِ ابلیس


در آن سراط که ابتذالت را، اسطوره میخواندی
حقیقت محض را نزدکتر خواهی دید
و
در این صیقلهء شبق فام
دجال را نواده ای همخون یافته
و دو قاشیهء همزاد را که از دوشانه به یوق بنده گی ات نشانده اند را، دو یار گرسنه

سخن بر سرآمد ِ اندیشه ها رسید، گلهای ِ لمیزرع این لوت ِ پُر طپش، به سرآبی میزد، در خلصهء 

وجود





دامون
شنبه/٠٨/١٢/١٣٨٨




به کاکتوس

Friday, 26 February 2010

فیلم کامل حمله به دانشگاه از یو تییوب

http://www.youtube.com/watch?v=F52wtg1BROk&feature=player_embedded#

فیلم کامل حمله به دانشگاه از یو تییوب لطفاً آن را در صورت مقدور در سایت خودتان تکسیر کنید
دامون

گُفتهء سُقراط




دانسته هایم مرا به ابتداء ندانستن کشید
آنسان فهمیده ام که هنوز نفهمیده ام، این ناکُجا را چه انتهاست
مغلطه ایست دنیا، که قوطهء هر ماهی در آب
و بیتوتهء من بر این بوریایِ زمین فقط سئوالیست بی جواب
و دجالِ قرن، قابیل ِ چماق گونه-در فَلاخَن سنگی را به شکار کبکی دریست



همیشه حرفی ندانسته محتوایِ دانسته ها را از پیش ِ روی برمیچیند
و آنگاهان همچون پرتاب ِ سنگیست شاید بر شاخه ای پُر بار از گنجشک
و آن نُخبه ای که تو خویش را دانی، تو را، چون کَهَر اسبی در گل مانده، در مُقابل ِ چشمانت
آه که این دنیا را دیگر اساس و پایه ای باید نه آنچه که در مُخیلهء اندیشه های ماست
و این همان حرف ِ نادانسته را ماند، که سُقراط ِ حکیم را در گل چونان واداشت که بگوید نادانسته هایم بر هر آنچه که تا به حال دانستم
چربید






دامون


‏چهار شنبه، ١٥/٠٤/٢٠٠٩