Thursday, 19 December 2019

سرباز



سربازی سر ِ بازی ِ سُرسُره بازی سُر خورد و سرش شکست
سربازی سر بازی سُر خورد و سرش شکست
سربازی سر خورد و سرش شکست
سربازی سرش شکست
سربازی شکست


سر.
..................باز
ش...............کست
سربازی سر به بازیِ سربازی داد، سرش شکست
سرش را باخت، آن سر بازی که سر رفته بود حواصش سر بازیِ سربازی
تیر که خورد به قلبش گفت: آخ
هر سربازی که تیر بخورد به قلبش میگوید آخ
تکراریه، نه
مثل مسلسل، که تکرار میکنه گلوله را با پژواک آخ
از آن روزی که دست حضرت حابیل گشت آغشته به خون حضرت قابیل
فقط آه
تکرار مکرر، نه؟

دامون

١٩/آذر/١٣٨٨

Sunday, 1 December 2019

طوماری از آری یا نه



جمهوری اسلامی آری یا نه؟

بریدن سر مردم با شمشیر استبداد آری یا نه؟

کشته شدن یک ملیونونیم سرباز ایرانی به دست بیست و سه کشور از جمله برادران عرب و رفقای کمونیست و همپالکی های آمریکا و ارپائیشان آری یا نه؟

گذاشتن دست و پای آینده های خودمان در پوست گردو آری یا نه؟

ادامه دادن این زندگی منزوی مثل مترسکی که هر چند بار بالا میبرندش، مثل شهاب های دور زن که می اَ تُمَند، ‌ آری یا نه؟

تعویض نظام مشروطه سلطنتی به جمهوری استبدادی آری یا نه؟
خوش حجاب و بد حجاب آری یا نه؟

بستن همه ء وسیله های صمعی وبصری به غیر از صدا و سیمای مخوف وداستان  پیش نوشته آری یا نه؟
گوشت یخی کیلویی نمیدونم قیمتش فردا چقدر بالاتر رفته باشه آری یا نه؟
از امروز تا فردا را چگونه سرکنیم آری یا نه؟
افسوس خوردن به خوشبختی دیروز و التهاب فردای نامعلوم را آری یا نه؟
سر خورده شدن ، معرفی شدن به نام تروریست، آری یا نه؟
چاپ اسکناس های صدتا یه قاز آری یا نه؟

 اگر جواب تمام این سئوالها به خودتان، " نه " باشد، احساس شما مثل من میباشد و اگر جوابتان آری باشد، هر بلائی
که سر خودتان وخوانواده تان بیاید مقصر خودتان هستید و بس


دامون

Tuesday, 15 October 2019

تکفیر



منت خدای را عزّ و جلَ که طاعتش موجب ضلت است و بشکر اندرش مزید ضلمت
باران گلوله ءِ پیام آورانش بی حساب و خوان نعمت بیمقدارش منحصر بر جُرگه ء مُستبّدان
پرده ء ناموس بیگناهان را در سیاه چالهء مسلخی کاذب دریده و مُقام ِ بنده گی را به یوق کشیده که تنابنده، خطای ِ منکر نبرد
فرّاش باد صبا را گفته تا نقش فروردین را که مفروش بهار است از حیاط خانه ما بر چیده و بوریای نکبت خشکسال را که ارمقان ددمنشان است بجای ‍‍آ ن بگستراند
در این مسلخ هر نفسی که فرو میرود ممّد ممات است و چون برمیآید مکّرح ذات پس در هر نفس دو نکبت باقیست و بر هر نکبت نه نیم نگاهی واجب
ازدست و زبان که بر اید که از عهده ی شرحش به در آید
بخشیده بر گدایان، تاج پادشاهی را، در بُهد چشمان سلاطین مُنقلب
با منتی عظیم، در نقاب تکّبری بسنده
انکار را به دیواری نابجا و عظیم خلق
و در مُقابل هر نجوا، هر سئوال، خطی به امتداد سکوت کشیده است
و خدایان عالم سوز را لباده ای از آتش شیاطین بخشیده
که در وراءِ آن سوزشی جهنمی به اکناف عالم رسانند
*
آری که این سروده، نه مقدار گونه ای از سهم آن در به در شده گان است، که در سیاهی ظلمت دستی نیازیده به خوشوقتی، گرفتار آمده در چنگال کرکسانند
در اندیشه اگر سبکی بود، در دویدن کبک واره ء سعدی، به جهیدن زاغچه ای در حزیان بدل گشت، در حلول خُشکسال خدا ، در تجسمی سنگواره از گَزیدن لب در سراط رُئیت ِ افریت؛ در خطهء مدائن





دامون

Saturday, 12 October 2019

خطابهء اعظم







آنگاه که ضلمت را در این سیاره انبان و کتیبهء شکنجه را چونان پرچم های ِ رنگارنگ آویخته سازیم در هرکرانه ای، بر سر هر بازار و مناره ای

و قدقامت شکستهء انسان را پُر ز کاه، آویزان به هر درخت
آنگاهان که بر باخته ایم حتی صورتمان را بر جهیز ِ ناچیز شیطان،بر سپیدی که متمایز است از هر رنگ دگر،بر پایه ای که اساسش بر آب است و کتابش به جوهرخون 
اسطوره ء هزارن زجه، از عُمق دل کشیده همچون شیحه آن توسن ِ به بند

آنگاه که فاتح شدیم

دلوی از سرچشمهء معرفت سیراب را لازم باید

برای تطهیر، برای غسل تعمید دستهامان


دامون

۲۵/۰۹/۲۰۰۹



Monday, 22 July 2019

میانِ رملِ بیابان، کنار جادهء ابریشم




من در گذشته زندگی میکنم در کوچه خم های ِ بچهگی هایم

هر چند گذشته گذشته است

اما

اَنگی نبود آنروزها، که چون بختکی، انتظار کشد خمیازه های صبح را.

و بازدم هر نفَس، دمی مفّرح  بود.

اما اما و اما

اما، واقعه ای شاید، دست سرنوشتی، به سوق خنجری جرار تر از نوک کُبری.


*

گذشته، نگذشته به آینده رسید.

اما اما و اما

گذشته در آینده نبود وبوی ِ تهوُع از آن میزد.


*

اما، اگر، و این شاید ها، همه و همه، بُغضیست در گلو

 خون دلیست، که میریزدم،به قیمت حل ِ پوک

و من، به ناخواسته، در گذشتهء خویش، در این، هزار سالِ دراز

در رمل این بیابان خشکیده در کنار جاده ء ابریشم، جوینده بر عتیق چشمه ء زندگانی ام

من، در گذشته زندگی میکنم،هر چند گذشته گذشته است و آینده امروز است

تک درختی که آبستن اُفتادن و ریشه ای، در افطار ِ موریانه ها

من، انگی شبیه خُنج بر درخت

خون دلی، لخته ای کِدِر شاید




دامون


٢٩/١٠/٢٠١٤

Saturday, 29 June 2019

جوانمرد قصاب






بیچاره آنکه عطف زمان خویش را، معجزه ای الاهی، در چشم تو دید  وگردن،  به افسارِ تو آویخت
وای بر حال آن  بیچاره گردنش. 


 آنکه مرگ حق است، آنکه چگونه بمیری، حکایتی دیگر.

دامون


۰۹/۲۱/۲۰۱۸


Wednesday, 12 June 2019

بن بست






در عصری که حربه ای کارساز نیست جُز اعدام، قطع دست
یاکه سنگسار، تا پُر شود کوزهء دل از وحشت.

در عصری که مکتوب و اندیشه ای دگر، کذب است
 یا محارب با خُدا.
و تا چشم در این ورطه میتوان نگرد، هر طرف
در هر خِطّه، جوخه ای از آدمک های ِ کاغذی به قطار
که میتراوند در سوت ِ دود، گلوله های ِ جانخراش را
و هزار زهر مار ِ چندش آور ِ دگر که رفته از یادم
همه و همه
و تصویر این مُشت قاطر ان ِ عقیم
به روی صفحه ای هفتاد و دو اینچ
از بوق سگ تا عصر غمگین .
و آن ریش و پشم ‌ کریه
با حرفهای مُفتش که، ماست را هم سیاه میداند.
گرسنه گی، نه غذا نه شام درون صُفرهء افکارم،
آواره، در به در به دنبال تکه ای نان
میدوم
 میدوم در هر کناره ء این جمهوری ِ استبداد، مُدام

دامون
۱۲/۰۶/۲۰۱۹