Monday, 30 March 2020

انگار نه انگار و هیچ اتفاقِ دیگری








مابین یک داستان 

میشه گفتش موندی

که سر و تهی نداره

 ز هر طرف که شود کشته"، به تخم هیچکس نیست
.................

باید که قورتش داد

 شدیم، گوشت دمِ توپ

 گوشت شکار

دست روزگار 

چپوندمان، به توی سولاخ

راحتتر بگم

به گا رفتیم، از همه طرف

علی و قشونش یکطرف

مردم ایران اونطرف

هاچین و واچین، یه پاتو ورچین


گوشت ما، لذیزترِ

دندون گرگا، تیز تر

 خوشمزه، سالاد شده 

با پولهای کاغذی،که چینی ها، برا مرده هاشون ،میسوزونن

از دیوث هم اونورترند این مادر کُسده ها 

فکر میکنن خدا شدن

 باورشون شده، یه گُهی هستند

آزادی، رنگش پریده

امید به دل نمونده

تیر بعدی

نجُنبی، تیر خلاصه

گفتم یادت باشه



دامون
۲۸/۰۳/۲۰۲۰

Thursday, 12 March 2020

خوش به حال قدیما



خوش به حال قدیما

قدیما،همه چیزای ِ معمولی 

یه چیز ِ پیش پا افتاده بود

مثلا اگه یه روز دلت درد میگرفت، برا بقل دستیت هم، اون یه دردی بود

قدیما دنبال عشق نمیگشتی همش دور خودت

علی نمونده بود و حوضش
ماهیها تو رودخونه هنو تکون خوردن یادشون نرفته بود
تو هوا مثل دو لَک که الک کوبیده باشه تو سرشون
هنو ملق میزدن انگاری میجنگیدن
خوش به حال قدیما
قدیما هر چی که بود،‌ ساده بود
شاعرای شهر،‌ که حالا سینه قبرستون خوابیدن
پا میشُدن، همشون مست و شنگول، برا هم فلبداهه شعر مگفتن و
هم
آفرین میزدن به خودشون

خوش به حال قدیما
که همه داستانها،‌ یه آخر ِ خوشی داشت
یه روزای خوبی هم بود،‌ که حالا،‌ اون قدیمی ها 
وقتی به یادشون میاد، دلشون پرَمیکشه
توی تنهایی ِ خودشون، میرن تو رُییا های دور
هوای تازهء اون روزایِ باهم بودن و
تویِ تنگنای غروب، ناءشه از عشق و امید و دلداری، همون موقع ها
که یه چیزی کم میاری
نمیتونی مثل بُغض یا که مثل ِ یه حُباب بترکونیش
*
خوش به حال قدیما
قدیما
آدما 
آدم بودن 
نه آدمک
قدیما شعرا همه 
زیر لفظی بود
نه
بی حیا

شعرها هم، شعر قدیم
مردها هم، مرد قدیم

دامون

٣٠/٠٧/٢٠١٤


Wednesday, 26 February 2020

*****



گر زمانی ماهی ِ بیتاب ِ رود
بگذرد بر بستر ِ شن های داغ
گندم از شوراب روید٬ گل ز سنگ
خو بگیرد باغم ِ پاییز باغ
آن زمان دلخسته بنشینیم لنگ
در خم ِ ره بی که فریادی کنیم
خیمه برگیریم و زان پس زندگی
خالی از سودای آزادی کنیم
خالی از سودای آزادی کنیم

يداله رؤيايی




Thursday, 23 January 2020

فاصله



میان حقیقت و دوُروغ، راهِ بسیاریست، چون فاصله بینِ زمین و ماه.
 تو، گفتی
 شراره ٔ انتقام  در حقیقت نقش میبندد، وقتی
دوروغی به روشنی روز، حقیقتی محض میگردد؛
میافشُرد مرا همچون تراوشِ باران، به خشگ بیابان.

دامون
۲۰/۰۱/۲۰۲۰


Tuesday, 7 January 2020

خرمگس








صدای ِ وزوز ِ خرمگسی، در حزیانی بد بو، میخراشد پنجرهء گوش را


ما بودن، بی من 


و بی تو 


تنها آرزوی خرمگس است


اینگونه میسراید وزوز‌ ِ خویش را به فتوا


خرمگس، خوب میداند


من 


بی تو 


دستی تنها و بی صداست


من بی تو 


همیشه تنهاست



دامون


١٣/٨/٢

Saturday, 4 January 2020

هرگز



هزارو پانصدمغز، هزارو پانصدچشمِ کسی!
هزارو پانصدمغزِ پاشیده در حیاط و هزارو پانصدچشم، که فرو بسته شد به جبر!
هزارو پانصد  شعر نگفته، دریک شبانه روز!
دل، پاره میکند، سجده نمیکند،این شعر نگفته در کتابها!
مگر، که از سیاره ای دگرباشم
که چشم بربندم و زبان ببُرم و گوش به نجوای دروغ تو بدارم؟
کتمانِ حقیقت کنم  و بعد از آن،
 در حاضر حضور هزارو پانصدمغز، هزارو پانصدچشمِ کسی، به فقدان تو نشینم؟، این پنبه را زِ گوش بدار!

دامون
۰۴/۰۱/۲۰۲۰

انقلاب







آه ای چلّه نشستگان بیخود از خود

و آه

!ای کشتی شکستهگان ِ میانِ ِ دجله و فُراط

شُمایان در غروب ظلم به اجتهاد که نشسته اید، در این قبرستان بعید؟

ندائی نیست که در سبز گونه ها تان طرحی نُو بر انگیزد

آنَک

 سنگهای به چاه انداخته به دست شماست

آنَک

طنین فتح بهشت، بر به کشت نشسته شوره زار شماست

***

در بازتاب صبح و مشاطهء صحر، خُفته مالامال 

آنک، غرور شهیدان، درمُو زه ای مُغاک





دامون

٣١/٠٧/٢٠٠٩





:چلّه نشستگان بیخود از خود

کاسه های داغتر از آش، لاشه هایِ پُر از کاه

:کشتی شکستهگان ِ میانِ ِ دجله و فُراط

منتظران به مهجزهٔ موعود 
 
:ندا

اسم معرفه، ندا آقا سلطان، که توسط رژیم قاسِب اسلامی هدف گلوله قرار گرفت ؛ جنبش لجنآب و چپِ رژیمِ اسلامی، با ترفند های زیادی میخواست <اما

. نتوانست> آنرا به نفیِ خود ثبت کند

:آنَک

اینک

:سنگهای به چاه انداخته به دست شما

ویرانی های به بار آمده به دست شما

:طنین فتح بهشت

آب مجانی برق مجانی 

:به کشت نشسته شوره زار

ایرانِ امروزی

:مشاطهء صحر

نتیجه کارهای اهریمنی

:درمُو زه ای مُغاک

پست واره، جایی نه در خوار والا مقامِ انسانی

Monday, 30 December 2019

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد







هم مرگ، بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد.
وین بومِ محنت، از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیانِ شما نیز بگذرد.
باد خزان، نکبت ایام، ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد.
آب اجل، که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد.
ای تیغتان، چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد.
چون دادِ عادلان، به جهان بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد.
در مملکت، چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد.
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد.
بادی که، در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد.
زین کاروانسرای، بسی کاروان گذشت
ناچاره کاروانِ شما نیز بگذرد.
ای مفتخر، به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد.
این نوبت، از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود، از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد.
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم 
تا سختی کمان شما نیز بگذرد.
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد.
آبی‌ست، ایستاده درین خانه مال و جاه
این" آب ناروانِ" شما نیز بگذرد
ای تو رمه، سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد.
پیل فنا، که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد.
ای دوستان، خواهم که به نیکی دعایِ سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد.

سیف فرغانی






سیف، زاده در شهر فرقان، از شاعران اوایل قرن هشتم هجری و هم دُوره ی سعدی میباشد 
مجموعه اشعارش، حاوی از غزل، قصیده، قطعه و رباعیست 
قصیده ی "هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد" را او، خطاب به مغولان مهاجم سروده 



پ.س

این شعر بسیار متفاوت است، زبان حالِ یک در بند است، خطاب به جلاد، شکنجه گر، زندان بان، اونی که تومغز میزنه، یا اینکه طناب دار با دستورش دور گردن میافته؛ فکرش را بکن!، شیر ژیان، در استانه ی شقاوتِ بی حد، قُقنوس، سیمرغ.؛ گویی، قبل از قصیده بودن، یک خطابه یک دفاعیه است، قرینه ی دو زمان مغول و عصر حاضر ،  نَسکی که "ی. رُیایی" (تفاوت شعر مرده و شعری که زنده است) را به خوبی منعکس میکند؛ چیزی که امروزه، حائض اهمیت است 

:نتیجه
.این شعر، که در زمان گذشته ی دور سروده شده، امروز، "(به استناد تاریخ )، به "حاصلِ راهی در قفا نوردیده " دگردیس شده

دامون 

۳۰/۱۲/۲۰۱۹