Sunday, 9 August 2020

نهُفته






اغماض، دیواریست بر بلندای ِ حقیقت مُماس
و انکار
هندسه ای دارد، به موازات دروغ
افراشته، تا بینهایت ِ اطلاق
درد است
مضیقهء اجبار


دامون


١٨/آذر/١٣٨٨






Sunday, 26 July 2020

تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه‌ها جاری‌ست







تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه‌ها جاری‌ست
چگونه عکس تو در برق شیشه‌ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می‌نگری
درخت‌ها و چمن‌ها و شمعدانی‌ها
به آن ترنم شیرین، به آن تبسم مهر
به آن نگاهِ پُر از آفتاب می‌نگرند 

تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته‌اند؛
تو را به نام 
صدا می‌کنند
هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت‌ها
لب حوض
درونِ آینهٔ پاک آب می‌نگرند

تو نیستی که ببینی، چگونه پیچیده‌ست
طنینِ شعرِ گاه تو در ترانه‌ٔ من
تو نیستی که ببینی، چگونه می‌گردد
نسیم روح تو در باغِ بی‌جوانهٔ من 

چه نیمه‌شب‌ها، کز پاره‌ ه‌ای ابر سپید
به روی لوح سپهر
تو را، چنان‌که دلم خواسته‌ست، ساخته‌ام
چه نیمه‌شب‌ها ـ وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می‌کند تصویر
به چشم هم‌زدنی
میان آن همه صورت، تو را شناخته‌ام 

به خواب می‌ماند
تنها، به خواب می‌ماند
چراغ، آینه، دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست، از تو می‌گویم
تو نیستی که ببینی، چگونه از دیوار
جواب می‌شنوم 

تو نیستی که ببینی، چگونه دور از تو
به روی هرچه درین خانه است
غبار سُربیِ اندوه، بال گسترده‌ست
تو نیستی که ببینی، دل رمیده‌ٔ من
به‌جز تو، یاد همه چیز را رها کرده‌ست 

غروب‌های غریب
در این رواق نیاز
پرنده‌، ساکت و غمگین
ستاره‌ بیمار است 

دو چشم خسته‌ٔ من
در این امید عبث
دو شمع سوخته‌جانِ همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی 




فریدون مشیری

Friday, 10 July 2020

و تا فَلَق مرا، کوره راه ها در پیش








.تا دیده در این ورته تاب دیدن داشت

.وهر چه دورادور در این کهکشان ابدی دل بیشتر نضاره کرد
.ندید آن لازمهء ملزوم را
.آنکه میشناختمش، گم گشته بود در من
*
در بطن این، از هم کسسته فاخر اندیشه هایِ من، چه آمد پیش؟
عشق، کجایش بود که رنگ و نامِ دوستی میداشت؟
وآیا در صُلالهء رنگِ دوست چه بود، کین چونینم عریان نگاشت؟
!تو،آیا تا بحال عاشق بوده ای؟، چُنان، که هر چه آرزویت بوده، نی آنکه معشوق تجردش را، به تو داشته
!نی آنکه در صورتِ امر، نوالهء روحِ گرسنه ات، گشته
!نی آنک که تو به خویش میدانی و خود میدانی
که
آنچ آمالِ آرزویش داشتی
آنچ درخلوتِ اَ ندیشه ات بر اتفاق متقابل با تو بود
و نه، نه فقط با تو
که
معنائی از درخت خواهشت، به کوتاههء دستت نزدیک، برای چیدن
و طعم گستاخش در تراوشی بر لبان به خشکی نشسته ات
چونانک نا خواسته بگوئی رسته، و در خویش نمانده ای
و سوختنت ساختنت شود
و اریکه ات حتی به نیستیَیش تمایل
و
توسنِ جسمت، مُوزه ای زنجیربار 
آه، که هنوز سخنی حرفی باقیست، و تا فَلَق مرا، کوره راه ها در پیش
مرا، سنگسارها در پیش
اینگونه، امروز، زخمه ای بر این آهنگم آرزوست
که از تمنی‌ درون برخیزد
که در زُلالش مسخ، و به قد قامتش نیاز بر خوانی



دامون

۱۴/۰۳/۲۰۰۹

۱۰/۰۷/۲۰۲۰




کلمه ها و ترکیبات متشابه
 
ورته: سرزمین
 
توسنِ جسم: تندیسِ متحرک
 
مُوزه: پابند 

مسخ: لمس کردن 

نیاز: آرزو 

 



Monday, 6 July 2020

هم مرگ، بر جهان شما نیز بگذرد



هم مرگ، بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد.
وین بومِ محنت، از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیانِ شما نیز بگذرد.
باد خزان، نکبت ایام، ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد.
آب اجل، که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد.
ای تیغتان، چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد.
چون دادِ عادلان، به جهان بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد.
در مملکت، چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد.
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد.
بادی که، در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد.
زین کاروانسرای، بسی کاروان گذشت
ناچاره کاروانِ شما نیز بگذرد.
ای مفتخر، به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد.
این نوبت، از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود، از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد.
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم 
تا سختی کمان شما نیز بگذرد.
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد.
آبی‌ست، ایستاده درین خانه مال و جاه
این" آب ناروانِ" شما نیز بگذرد
ای تو رمه، سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد.
پیل فنا، که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد.
ای دوستان، خواهم که به نیکی دعایِ سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد.

سیف فرغانی






سیف، زاده در شهر فرقان، از شاعران اوایل قرن هشتم هجری و هم دُوره ی سعدی میباشد 
مجموعه اشعارش، حاوی از غزل، قصیده، قطعه و رباعیست 
قصیده ی "هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد" را او، خطاب به مغولان مهاجم سروده 



پ.س

این شعر بسیار متفاوت است، زبان حالِ یک در بند است، خطاب به جلاد، شکنجه گر، زندان بان، اونی که تومغز میزنه، یا اینکه طناب دار با دستورش دور گردن میافته؛ فکرش را بکن!، شیر ژیان، در استانه ی شقاوتِ بی حد، قُقنوس، سیمرغ.؛ گویی، قبل از قصیده بودن، یک خطابه یک دفاعیه است، قرینه ی دو زمان مغول و عصر حاضر ،  نَسکی که "ی. رُیایی" (تفاوت شعر مرده و شعری که زنده است) را به خوبی منعکس میکند؛ چیزی که امروزه، حائض اهمیت است 

:نتیجه
.این شعر، که در زمان گذشته ی دور سروده شده، امروز، "(به استناد تاریخ )، به "حاصلِ راهی در قفا نوردیده " دگردیس شده

دامون 

۳۰/۱۲/۲۰۱۹

Wednesday, 1 July 2020

رستاخیز



ما من بود و من با ما، آنروز که این اتفاق افتاد

من نشسته بود و ما را نگاه میکرد

جهت چشمانش اما بیشتر به روی من بود تا به ما

به هر صورت، اگر که خوب  بنگری، هزار رَدِ گُم شده نوشته بر آن

گوئی، که ناخواسته حقیقت نهُفته در خویش را، بیان میکند

به مانند آن کاسهء گِلی، که  از درون پُر ز ماست

و رَدِ تَرَکی که جای پایِ خویش را نهاده بر آن، تُرشیِ بد بویِ ماست

در مفهوم ، از ماست که بر ماست

باری، من ما بود و ما، همه من ، آنروز که این اتفاق افتاد 

 دامون

٠٨/١٨/٢٠١٥
کاریکاتور از روزنامه اینتر نتی سپیده دم

Saturday, 27 June 2020

حقیقت

 


کنار نهری روان ایستاده ام، سایه ء بوزینه میجنبد درون آب

در میکشم شیشهء حقیقت را به جرعه ای و بیخبری

در سایه ای محو، مینگرد رفتار ِ ناگونهء مرا

آه، ای، حرفهای ِ کال و مقوائی

و آه، ای

تجسم های سرد و تکراری

که تُهی از حقیقتید

و میبارید چون گرده های سمِج از پنیرکی مُهلک

خوب میدانم، که تُهی از حقیقتید

کنار نهر روانم، بی واژهگی مرا، پرتاب کرده بر آنسوی ِ بیتها

جرعه ای دیگر از این وامانده جام را باید، تا شاید

حقیقت را، واضح تر کند از آنکه هست درون افکارم!

کنار ِ نهر روانایستاده ام ،شاگردی بیش نیستم در پژوهش آب

و حقیقت را جرعه ای از آن میپندارم، که سرچشمهء آب است

و نبودش را، احساس میکنم د ر طعم خشکیدهء لبهایم

آه، ای تبلهایِ تو خالی

و آه، ای آدمک های مقوائی،آه ای قاضه کشیده گان بر صورت، هرزهگانٍ هرجائی

خوب میدانم، که تُهی از حقیقتید!

 

***

بی واژه گی مرا، پرتاب کرده به آنسوی بیتها

کنار نهر روان ایستاده ام، با خنجری در کِتف ِ نازُکم‌ در پژوهش آب

 

دامون

 

٢١/ ١١/٢٠٠١


Thursday, 18 June 2020

ندا



روزگاری پسمانده است در چنته ء در ویش
در طلوع کاذب خورشید
روزگاریست بس عجیب
که آب، درآن، 
 از صلخه به صقف در گذاره است
و داروک ها
تصنیف ناکجای صبح را
به آواز، در غیاب خروس
روزگار عجیبیست در اندیشهء چکاوک، در انزوای ِ درخت
و دستها
در هوای تو
سُر خورده، مست، در نبود.
و دشنهء ِ نمناک ِ نامردان، به جای مانده هنوز.




دامون
٢/١١/٩٠

Wednesday, 10 June 2020

سرّ‌ ِ مگو




تبر به نیام ریشه نشسته در این شب بی مقدار
هنوز رعشه در زیر پوست افرا نمیگُنجد
و دست، آن دست که میآمیخد خدشه بر درخت
آهیخده خنجری نهفته به زیر آستین، بسان سرّ ِ مگو،

واین نطفهء لغ که تکیه داده به شمشیر
خلیفهء تصمیم ِ گله به مرگ است
سلاخگونه های چماقی، هزار هزارهمه به خط
پسماندهء ِ نزری ِ دیشب را، به نیش میکشند


دامون

اول دی ١٣٨٨