قصد از آوردن اخبار و مقالات، اعم از روز نامه و گاه نامه ، پاکدست، نظریه، نقشه و پیشنهادُ پرُژه و شعر دراینجا تعین راه وتفهیم فکری به شما عزیزان نبوده و نیست؛ شایسته گی مُبرم بر آن است محتوی آورده شده را به تفریق شعور و فهم شخصیِ خویش برسانید؛ همانگونه تیترها ی آورده شده گشت وگذار روزانهء من در دنیایِ مجازی میباشد و درجه تبلیغ و اشاعهءِ تفکر دیگران را بر شما دوست گرامی ندارد *** دامون
Sunday, 9 August 2020
Sunday, 26 July 2020
تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظهها جاریست
Friday, 10 July 2020
و تا فَلَق مرا، کوره راه ها در پیش
.تا دیده در این ورته تاب دیدن داشت.وهر چه دورادور در این کهکشان ابدی دل بیشتر نضاره کرد.ندید آن لازمهء ملزوم را.آنکه میشناختمش، گم گشته بود در من*در بطن این، از هم کسسته فاخر اندیشه هایِ من، چه آمد پیش؟
عشق، کجایش بود که رنگ و نامِ دوستی میداشت؟
وآیا در صُلالهء رنگِ دوست چه بود، کین چونینم عریان نگاشت؟!تو،آیا تا بحال عاشق بوده ای؟، چُنان، که هر چه آرزویت بوده، نی آنکه معشوق تجردش را، به تو داشته!نی آنکه در صورتِ امر، نوالهء روحِ گرسنه ات، گشته!نی آنک که تو به خویش میدانی و خود میدانیکهآنچ آمالِ آرزویش داشتیآنچ درخلوتِ اَ ندیشه ات بر اتفاق متقابل با تو بودو نه، نه فقط با توکهمعنائی از درخت خواهشت، به کوتاههء دستت نزدیک، برای چیدنو طعم گستاخش در تراوشی بر لبان به خشکی نشسته اتچونانک نا خواسته بگوئی رسته، و در خویش نمانده ایو سوختنت ساختنت شودو اریکه ات حتی به نیستیَیش تمایلوتوسنِ جسمت، مُوزه ای زنجیربارآه، که هنوز سخنی حرفی باقیست، و تا فَلَق مرا، کوره راه ها در پیشمرا، سنگسارها در پیشاینگونه، امروز، زخمه ای بر این آهنگم آرزوستکه از تمنی درون برخیزدکه در زُلالش مسخ، و به قد قامتش نیاز بر خوانیدامون۱۴/۰۳/۲۰۰۹۱۰/۰۷/۲۰۲۰
کلمه ها و ترکیبات متشابه
ورته: سرزمین
توسنِ جسم: تندیسِ متحرک
مُوزه: پابندمسخ: لمس کردننیاز: آرزو
Monday, 6 July 2020
هم مرگ، بر جهان شما نیز بگذرد

Wednesday, 1 July 2020
رستاخیز
ما من بود و من با ما، آنروز که این اتفاق افتادمن نشسته بود و ما را نگاه میکرد
جهت چشمانش اما بیشتر به روی من بود تا به ما
به هر صورت، اگر که خوب بنگری، هزار رَدِ گُم شده نوشته بر آن
گوئی، که ناخواسته حقیقت نهُفته در خویش را، بیان میکند
به مانند آن کاسهء گِلی، که از درون پُر ز ماست
و رَدِ تَرَکی که جای پایِ خویش را نهاده بر آن، تُرشیِ بد بویِ ماست
در مفهوم ، از ماست که بر ماست
باری، من ما بود و ما، همه من ، آنروز که این اتفاق افتاد
دامون
Saturday, 27 June 2020
حقیقت
کنار نهری روان ایستاده ام، سایه ء بوزینه میجنبد درون آب
در میکشم شیشهء حقیقت را به جرعه ای و بیخبری
در سایه ای محو، مینگرد رفتار ِ ناگونهء مرا
آه، ای، حرفهای ِ کال و مقوائی
و آه، ای
تجسم های سرد و تکراری
که تُهی از حقیقتید
و میبارید چون گرده های سمِج از پنیرکی مُهلک
خوب میدانم، که تُهی از حقیقتید
کنار نهر روانم، بی واژهگی مرا، پرتاب کرده بر آنسوی ِ بیتها
جرعه ای دیگر از این وامانده جام را باید، تا شاید
حقیقت را، واضح تر کند از آنکه هست درون افکارم!
کنار ِ نهر روانایستاده ام ،شاگردی بیش نیستم در پژوهش آب
و حقیقت را جرعه ای از آن میپندارم، که سرچشمهء آب است
و نبودش را، احساس میکنم د ر طعم خشکیدهء لبهایم
آه، ای تبلهایِ تو خالی
و آه، ای آدمک های مقوائی،آه ای قاضه کشیده گان بر صورت، هرزهگانٍ
هرجائی
خوب میدانم، که تُهی از حقیقتید!
***
بی واژه گی مرا، پرتاب کرده به آنسوی بیتها
کنار نهر روان ایستاده ام، با خنجری در کِتف ِ نازُکم در
پژوهش آب
دامون
٢١/ ١١/٢٠٠١
Thursday, 18 June 2020
ندا
از صلخه به صقف در گذاره است
روزگار عجیبیست در اندیشهء چکاوک، در انزوای ِ درخت






