Tuesday, 22 December 2020

کابوس

 






دجال، آنسان بود، که در حزیان داستانهایِ از سینه به سینه آمده، در سرود ه ای شنیده، از پدرم
ایستاده، در کِریاس ِ دَر به قاموس ِ دهشت ِ کابوس
در خمار چشمانش نقش خُدعه ای مصروف، چُنان مشعلی آغشته به نفت و خون
و در هر دستش فوج فوج مرده های ِ پریشان،
گسیخته، از آغوش عزیزان
آهنگی نشسته بر لبش، به گونه ء فرشته گان‌ ِ شکّر شکن
که گوئی از دور صُراحی اقبال را در فغان،
اما،
در مُجاور ِمحضش گرفتار، سحر ِ جادوئی ِ صد ارتعاش را
که میپالد هستی را به قهقرا
هرکز،
هرگز نبود انتظار پدر، که دجاله را بهین لباسی باشد جُز عبای سالکان ِ شیطانی
و این دگرباره، داستان نبود که سینه به سینه
و این دگرباره، روال ِ روز بود در شکستهء تعزیت های مغموم
و نه، کاذب بر نوشته های تکراری
***
این عصاره، کابوسی یست که میچکد در انتهای تاریخ ِ انسانی، در بُهد چشمانم
حق بود با پدر

دامون
جمعه ٢٦/دی/١٣٨٨

Tuesday, 15 December 2020

“Bullet” didn’t know

 



ﮔﻠﻮﻟﻪ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ
“Bullet” didn’t know
ﺗﻔﻨﮓ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ
“Rifle” didn’t know
ﺷﮑﺎﺭﭼﯽ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ
“The Hunter” didn’t know
ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻮﺟﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺒﺮﺩ
That, the bird was just getting food, to her chicks 
ﺧﺪﺍ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ
God did know
ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧـﺴﺖ؟
Didn’t he?


ﺣﺴﯿﻦ ﭘﻨﺎﻫﯽ
برگردان از دامون

H. Panahi
Translated by Damon

Saturday, 12 December 2020

نمایش


 






جلاد ساطورَش به دست، در حیاط خانه میپِلِکَد
حیاط، جنگلی به شکل خاورِ دور، پُر از پنیرک مسموم
وضحاک، بر دو شانه اش  افعی
سرش عمود، چونان که به تعظیم
به درگاهِ سلطان
به درگاهِ سلطان

وبویِ طعفنِ گزمه ها
و بوی شاش اسبهاشان
درهواست آویزان
در هواست آویزان

به قلب نمانده  دل به تپیدن
به هنگام هجران
به هنگام هجران
وابری در آسمان نمانده به جا
که آبستن باران
که آبستنِ طوفان

ودر فَلَق، هزاران  هزار
ستارهٔ سَحری
چشم میبندد
درافولِ انسان
در افولِ انسان



دامون



۱/۲۶/۲۰۱۷

Saturday, 5 December 2020

آزادی

 


ما چو قدر وصلت، ای جان و جهان، نشناختیم
لاجرم در بوتهٔ هجران تو بگداختیم
ما که از سوز دل و درد جدایی سوختیم
سوز دل را مرهم از مژگان دیده ساختیم
بسکه ما خون جگر خوردیم از دست غمت
جان ما خون گشت و دل در موج خون انداختیم
در سماع دردمندان حاضر آ، یارا، دمی
بشنو این سازی که ما از خون دل بنواختیم
عمری اندر جست‌و جویت دست و پایی می‌زدیم
عمر ما، افسوس، بگذشت و تو را نشناختیم
زان چنین ماندیم اندر شش در هجرت، که ما
بر بساط راستی نرد وفا کژ باختیم
چون عراقی با غمت دیدیم خوش، ما همچو او
از طرب فارغ شدیم و با غمت پرداختیم

عراقی




 فخرالدین عراقی شاعر صدهء ششم هجری و هم عهد مولوی  و شمس تبریز متولد در یکی از طوابع همدان در جوانی به کررات مسافرت به شرق، هند داشت و قبل از حملهء مقول ها در خانقاهی در دوقات ِ قونیه یا ترکیه امروزی سکونت داشت بعد از حمله مقول ها به مصر رفت و بعد از آن تا پایان عمر در دمشق ماند؛ غزلیات عراقی زیبایی و معماری بخصوصی را حائز است که در عصر خویش سبک بسیار متفاوتی را شروع کرده؛ از این گذ شته عراقی از صاحب منصبان فلسفهء متفاوت به دین اسلام است و با دارا بودن مقام اجتهاد، پشت به مذهب منسوخ کرده و کنج عضلت میپذیرد؛ از عراقی بجز غزلیات مجموعه لمعات هم به جای مانده است که ضهور عشق را در کالبد آدمی و هجران بهشت برین را معشوق میانگارد، عاشق در محضر او، دانش آموزی بیش نیست و در وادیه ای سخت سوزان تنها مانده است و تنها دریچه به آینده را عشق میداند و  با نگرش متفاوت در هر لُعمه یا همان لحمه  به پالایش اندرز گونه آن میپردازد

دامون 


Wednesday, 25 November 2020

در حجله گاه تاریخ








زن 

 این نام ِ مرتعش، که در تداعی آن، آدم، تنها نماند در سردی زمستان ِ جهنمی

 زن 

 که در دامنش گریختی هر از گاه ترسیده از رعدی آسمانی 

 زن 

 که دستت بگرفت و پا به پا تا شیوه ء راه رفتن 

 زن 

 که در میانه ء راه، آندم که درد میچکید از قطره های استخوانت 

 زن 

 که مرحم گونه آمیخت تو را در آغوش خویش 

 این زن 

 که گرفتی دست بسته چون کنیز در یوق در حراج قلوه گونه ء سنگ 

 این زن 

. بخشیده بر جهاز شتر، درقرن آهن و پولاد آماده، گداخته در انحصار تو هنوز

 ***

 در حجله گاه تاریخ نوشته به خون که نه به خونآبه

 کآدمی را آدمیت لازم است
 
 در آستین ِ مردانه 



 دامون 

 چهارشنبه 16 اسفند 1391

Monday, 23 November 2020

Saturday, 21 November 2020

موعود


 


 موعود، نزدیک است، 
تن رها خواهد شد و روح در ابد، مدفونِ خواب میشود
من از ما وما از منرا، یافته ای، بجا نمیماند.
 تو در خویش خود خلاصه میشوی، و من
در خویشِ خویش
چیزی شبیح به انسانِ امروزی.
  و این، پایان ماجراست.


دامون
۲۲/۰۹/۲۰۱۹

Wednesday, 18 November 2020

نفرین

 



آتش زنید، بسوزانید، تا بسوزد در آتشتان هم خشک و تر
هم تُرک و هم لُر و کرد و بلوچ
و هم
مازندران و رشت
بنویسید
هزار داستان سینه به سینه ء خود را
از یک کلاغ به چهل کلاغ را
 به نهج البلاغه ای دگر
*
آتش زنید، بسوزانید، با تفرقه با سفسته، با خُدعه هایِ رَزل، که گُر بگیرد
دل اهریمنان به آتشی دگر
با جمله های وا زده، مَفتون کنید
چِهرهء خودرا
به اِستفراقی از استفراقی دگر
*
بسوزانید
به کبریت مغلطه با دِرنگ
شاید
در قعر دوزخ ساخته به دست خویش بسوزید
که میداند؟





دامون
١٦/١١/٢٠١٥