Saturday, 14 June 2025

سکوت **** Take 2

 



 

سکوت مانند نقطه ای در تقابل به یک خط است
با واحدی به خوردیِ صفر، برابر با هر آنچه ناگفته مانده است
پس سکوت را، که در دلش هزار نکتهء ناگفته مانده است، باید که بشکنیم
پایان داستان دیو در شکست یک سکوتِ ساده
ناگفته مانده است

دامون

٠١/١١/٢٠١٤

Monday, 5 May 2025

تاریخ

 


 

تاریخ کتابیست از تفاوت، مکر، حیله که چون:

دیوی، به خوابی در زمان جاری فرو گشته

و هر دم

میکشد خُرناس و اینسان زمین أشفته میسازد

برادر دشنه در دست برادر جنگ می‌‌گردد

و هابیل است سنگ بر دست

و قابیل است خُفته در خون.

و این، قوقایِ انسان تا ابد جاری صفحه ای دیگر از این دفترکند آغاز

به پایان نامده سطری

دل دیوِ کثیفِ قصه ی تاریخ، به شهوت گونه فرزندی کمان ابرویش

در هم کشیده نارضا و پست زِ نو آشفته میگردد

و از نو

قصه ی نان است ُ دندان

که با پژواک ناگویایِ خوشبختی

ز هلقومی بُرد نانُ

به زنجیری کند پای

 

دامون

06/02/1984 ماربورگ 

Friday, 21 March 2025

سال نو



دستهایِ خالی ام امروز
فدایِ خلوتِ اندیشه ای گم
در فرازِ نوجوانیهاست

روی دوشم کوله بار خاطره
این درد سنگین جای پایش را
به روی زخمهای کهنه و متروک میپاشد

دلم خونابه ای از درد و عصیان است
و من درموجهایِ ناشکیبایش
همه در صیدِ یک کَشتی شکسته
تخته ای مفلوک، که منرا
باز
بر ساحلِ اُمید، همان امید که من آنرا
هیچگاه نتوانستم به میآدش
همان امید که مادر داشت
همان شرمی که در صورت برادر داشت
همه امید من آنروزهای دلنشین با پولهای کاغذی نو
که بوی عطرشان آب از دلم میبُرد
وسالی نو به دیدار همه اطرافیان بودیم
دستهایم خالی و متروک
چَشمهایم مانده بر راهش
که روزی باز پدر با کوله بارِ هدیه ها
از راه برگردد، دلش خوش صُفرهء هفسینمان
چرب از فراقتها، دوباره سورهء میعاد برخواند

دستهایم خالیند امروز و عیدم خالی از گرماست
گرمای آغوشی که من را در به در، درکوچه و بازار میخواند
که شاید روزِ عیدی خوش
ولی افسوس همه افسانهء صد سال و روئیاهاست

دستهایم خالیند امروز
و عیدم خالی از گرماست
قطره اشکی خورد با چُس پت پتِ این شمع فرسوده
میان ساحل و دریا به جا مانده است
پدر مُرد و زمین سجادهء عمرش همه بلعید
نه مادر ماند نه فرزندی
دلم خون است و در دستم
قلم خوشکیده ومات، وصف عید
دیگری دارد


دامون
۱۹/۰۳/۱۹۸۷

شب عید، برمن آلمان

Monday, 10 March 2025

نوشته های من







سیل زمان میگذرد

 در نوشته های من

انگار که بیصدای من، در اندرون من

مسدود میشود

و شکست عصیانم

در قطره های خشکیدهء اغماض 

در منتهای ِ افسانه

کم رنگ میشود 


من

 با خویش سُخن میگوید

گاه از زمین 

و گاه

از آبی آسمانی ِ بی انتهای ِ شب

 .و گاه، به جا مانده در غروب، پژواک میشود



دامون

۲۸/۰۹/۲۰۰۹

Saturday, 8 March 2025

زن

 


زن 

 این نام ِ مرتعش، که در تداعی آن، آدم، تنها نماند در سردی زمستان ِ جهنمی

 زن 

 که در دامنش گریختی هر از گاه ترسیده از رعدی آسمانی 

 زن 

 که دستت بگرفت و پا به پا تا شیوه ء راه رفتن 

 زن 

 که در میانه ء راه، آندم که درد میچکید از قطره های استخوانت 

 زن 

 که مرحم گونه آمیخت تو را در آغوش خویش 

 این زن 

 که گرفتی دست بسته چون کنیز در یوق در حراج قلوه گونه ء سنگ 

 این زن 

. بخشیده بر جهاز شتر، درقرن آهن و پولاد آماده، گداخته در انحصار تو هنوز

 ***

 در حجله گاه تاریخ نوشته به خون که نه به خونآبه

 کآدمی را آدمیت لازم است
 
 در آستین ِ مردانه 



 دامون 

 چهارشنبه 16 اسفند 1391

Friday, 24 January 2025

آفرینش





 

ناتوانی،  مادر آفرینش است 

وما، هنگامِ  ناتوانیها، مجبوربه اندیشه گشته ایم 

.در ما، خِرَد، زاده میشود

. درما، ادامه مییابد
*
*
.آفرینش، یک تخیل است، مماس بر حقیقتی نسبی، هنگام ناتوانیها




دامون



دی ۲۴/۲۵۸۳
۱۳/۰۱/۲۰۲۵