Thursday, 1 April 2021

البته در مثل هیچ مُناقشه نیست

 


 


 

  من خر تو خر، او و شما خر، ما خر شمایان خر و آنها خر، رسم "آنکس" که بداند خر است و نیمخواهد بداند که خر است و در خرییت خویش، بماند که بماند.

وآنکس، که نداند خر است ویا خریتش را درک نکند و یا هنوز، نفهمیده خریت یعنی چی، در خرییت خویش بماند و بماند و بماند.

چرا خریم؟

 خریم، و میدانیم که خریم و این نجوا، این به به ُ  چَه چَه ها، این باد تو قَب قبها، فصاحتِ بی مساحت ها، کاسهء داغتر از آش ها و هزار کوفتُ کثافت ها، هنرمندها، خواننده ها بیننده ها، شرکت کننده ها سپرده ثابت ها و راننده ها و گزمه ها در برزنها، مجحول ها، مفعول ها، آینده گان، بزرگان، خود شیفته گان،نا خدایانِ نشسته بر لب تیغ.  

چرا خریم؟

چرا که آینده را گذشته  میدانیم و حال را زندگی، به وجودمان، به آن مغزمان تفاوتی نمیبینیم، چون که خریم تا ادامهءِ تاریخ در بینهایتِ دور مُماس، تانژانت نه موازی؛ فرق بدُ از خوب نمسنجیم؛ چشم بسته، غیب میگیم، یه کلاه ِ گشاد، رو سرمون گذاشتیم که جلو چشمامونُ گرفته، سیاستمدارانه  حکیمالحکما شده ایم، خر به تمام معنی، فکر نمیکنم از ما خر تر هم پیدا بشه.

خریم و مشغولِ عرعریم، صدای شیه ءِ رخش کجاست؟، تو پوستِ اسبِ مرده ایم، مثل اسبِ سنگنوشته ها،همش جا ر میزنیم، صدای عر عرمون به کاعنات میرسه، از صبح تا به شام، از خروس خوان ، تا به عصرِ شُقال خان.

چرا خریم" را جوابی نیست و چون جواب نیست، سئوال نیست، پژواکی نیست،  آنجا را تا اینجا راهی نیست

*

"چرا خریم" را باید جورِ دیگر دید.

 

 

 

 

دامون

 

۱۴/۰۲/۲۰۲۱

 

 

پیس:

 "در مثل هیچ مُناقشه نیست"  خود یک مثل است و برای آن میگویندکه منضور آن خرِ حیوان نیست، در مثل هیچ منا قشه نیست و قصد، درک مطلب است و از ایندست!

Wednesday, 17 March 2021

مسلخ ٢

 


لمیده سخت به دیوار ِ خانه زمستان در غایب بهار
و نقش قیر گونه ء ابری کشیده بُرقه به آفتاب
ثمر بجُز رسوب منجمد لاله نیست که خشکیده در حیاط خانهء ما
و ژاله های بلورین فشرده در طوفان
درون جُبهء یخ بسته، میطراود عشق
به دره ای متمادی، به کوچه ای بُن بست
و من
و من،  در انتظار بهارم
در انتظار معجزه ای وراء این ایام



دامون

٢٤/٠١/١٣٨٩

Tuesday, 16 March 2021

ساز خموش



 بزن آن پرده اگر چند تو را سیم از این ساز گسسته

 بزن این زخمه اگر چند در این کاسه ی تنبور نماندست صدائی

 بزن این زخمه بر آن سنگ بر آن چوب برآن عشق 

که شاید بردم راه به جائی

 نغمه دیگر مکن و زخمه به هنجار کهن زن

 لانه ی جغد نگر کاسه ی آن بربط سغدی ز خموشی 

نغمه سر کن که جهان تشنه ی آواز تو بینم

 چشمم آن روز مبیناد که خاموش در این ساز تو بینم 

نغمه ی توست 

بزن آنچه که ما زنده بدانیم 

اگر این پرده بر افتد من و تو نیز نمانیم اگرچند بمانیم و بگوئیم همانیم



کدکنی



Thursday, 11 March 2021

نه به جمهوری اسلامی

 








نه

سر هر سوال – نه

حتی قبل از پرسیدن – نه

یک نه به نازکی یک خناق و سنگینی گفتن

یک نه که سر دوراهه ها وانسه و به یک پاشنه بگرده

نه - به بودنت

از کره گی این نه را دم نبوده

ازآن نه

نه - به پاکی یک سرود

وبه بیپروائی یک طنز رکیک

نوشیدنی مثل دم عقرب

مثل صوت قطار تو بوف کور صادق

مثل پلی شکسته در ناهمواره

ازآن نه

که در اندیشه نگنجد

و دست خواهش را

*


دامون

Monday, 8 March 2021

روز زن


 


در این مُقام که مفلوک مانده در انکار

و خاک هزار سالهء انتظار ِ معشوقه های بهشتی را

هنوز آدم

در گُمانه نشسته

که

بگیرد

به تومار کشد

به دار آرزو ها کشد و صد هزار افسانه ء دیگر که هر از دم

زبانه میکشد

از تبخیر خمیری به قوام نیامده، در مفرق اندیشه اش

روز زن

همایون باد

 

دامون

 

١٧/١٠/١٣٩٠

Wednesday, 24 February 2021

"ما"، شامل من است و تو و..او

 








آیا تا به حال شنیده ای این را که انسان هر چه بنُشخوارد، همان، نمایان گر اوست، مثل ماه که بر پیشانی گاو، مثل ترشیدگی ماست که از تقارش پیداست.
آیا تا به حال شنیده ای هیچ بقالی را که بگوید:" ماستم تُرش است"، مثل همین طلای سیاه، که سرنوشت ما را سیاه نگاشت؛ ما،  به روی در یایی از طلای سیاه نشسته ایم و هزاران دستِ تبهکار با حضوررخنجری جرار در خفایِ ما
 و ما،  در بُردِ این بی ناخدا شکسته کشتی، پاکوبان، به مرگ خویش.
  ما بِنُشخوار کالبد خویش نشسته ایم، دریغ، چشم ها را بسته، و به گوش، پنبه کرده ایم، دریغ، وَ لال، الکن،  مثل آن جَرَس که در بغداد به کار گِل گماشتند، دریغ و مثلِ آن همشهری دگر، که مُغولها، به دورش خط کشیدند.
 و این پشم پیله هایِ دروغ در این تموزِ روز.
*
****
"ما"، شامل من است و تو و..او،  که به یک کشتی نشسته ایم، بی ناخدا، که به سُکّانی.

دامون
ابتدایِ مهر۲۰۱۹
۲۳/۰۹/۲۰۱۹

Sunday, 21 February 2021

سکوت‌ ِ ‌برّه ها

 



پشت هر سلام، یک خدا حافظ است 

درست مثل نان سنگک که پشتش سنگ است

هر سلام، یک خدا حافظ دارد

و سنگ

که برای سنگسار است

هر سلام، یک جواب دارد 

و هر یک سنگ 

یک نشان 

یا دو نشان 

اگر خدا بخواهد

مثل بابا نان اگر داشت

میداد برای صدقه به یک درویش ِ از خدا بیخبر 

.تا صد تا مرض اون بچه دوا شود 


هر سلام 

یک خداحافظ دارد 

.مثل چاه چمکران که ته دارد

 میروی نامه ات را میاندازی داخلش

که برود 

 تا به تَهَش برسه 

اگر خدا بخواهد

هر یک سلام یک خدا حافظ دارد 

و هر یک های، یک هووی دارد

در جواب 

و هر کبوتر بال و پر 

هر پر را اگر در آسمان رها کنی آهسته آهسته میاد میأفته رو زمین 

اگر خدا بخواهد


پشت هر سلام یک دلیل است 

و پشت هر خداحافظی یک علت 


هیچ سلام گرگی بی طمع نیست 

و خدا حافظی هر بُز گر، مثل گاو پیشونی سفید 

اگر خدا بخواهد


هر سلام گرم یک خدا حافظی گرمتر دارد 

مثل فیلم های قدیم که یک پایان خوبتر داشت 

و در آخر، اگر خدا بخواهد، عاشق و معشوق 

.شب سرشونو روی یه بالش میگذاشتن


پشت هر سلام یک طمع گرگ آساست 

که به خدا حافظی بره های تو دلی ختم میشود 

اگر خدا بخواهد، خوش مزه هم هستن 

یعنی باید خوشمزه گی‌ ِ گوشت ِ بره ها رو 

از چشم گرگها دید 

نه از سکوت‌ ِ ‌برّه ها

*

بد بخت

بره ها


دامون 

Friday, 12 February 2021

«دل یار»






راه رویام و چه زود دزدید
 من یلدام، شب ِ دور از خورشید
 باز پاییز شد و باد چرخید و هوس چو گیاهی مرموز رویید
 او رویید و درخت از این همه درد چو نگاهم خشکید
 تا دیروز قدمی بردار من را باز به شروعش بگذار
 تو زیبایی و بی پروایی و من که از این دلتنگی بیمار
 با من حوصله کن در این شب ِ کور تو همیشه دل یار


 تو شب ِ بیدار منی
 همه جا تکرار منی
 گرچه بی من، گر چه که دور دل ِ من، دل یار منی

 

 تو شب ِ بیدار منی
 همه جا تکرار منی 
گرچه بی من، گر چه که دور
 دل ِ من، دل یار منی 

 نور آرام به درخت بارید 
برگ رقصان به سقوطش خندید
 باز پاییز شد و باد چرخید و هوس چو گیاهی مرموز رویید 
او رویید و درخت از این همه درد چو نگاهم خشکید 
ماه پنهان ِ و راه دشوار من در حال ِ غروبم این بار
 باش در خوابم و در بیدارم و من را در این تنهایی مگذار 
با من حوصله کن در این شب ِ کور
 تو همیشه دل یار

 

 تو شب ِ بیدار منی 
همه جا تکرار منی 
گرچه بی من، گر چه که دور دل ِ من، دل یار منی
 تو بگو درمان ِ تو چیست 
تو بگو دل یار ِ تو کیست 
تو بگو این ها همه رو سببی جز فاصله نیست

 

 تو شب ِ بیدار منی 
همه جا تکرار منی 
گرچه بی من، گر چه که دور
 دل ِ من، دل یار منی 
دل ِ من دل یار منی
 دل ِ من
 دل یار منی

 

از سارا نائینی

 

Sunday, 31 January 2021

در قبال آنچه گذشته

 



در قبال آنچه گذشته که گفته اند "گذشته گذشته است"، هیچ نتوان گفت
مُهریست بر دهان
 که نباید گفت
اینسان
در پِچ پچ ِ این الکن نوشته
من
 برای تو
مینویسم
شاید
شاید که این نوشته
ز ِ اعماق ِ وجود
تو را
 و مرا
به یاد خویش آرد
که چه بود، این مغلطه که اتمامی بر آن نیست
چون، نه تاری به پودی برای آینده

این ماضی ِ نَقلی
از آغاز
جرم و یوق بود
که تنابنده ای پارسی روز
در سرنوشت کوچک انسانیش
باید که میسرود
از ذُلال ِ خون ِ بابک خرم دین
و یا
خسرو و امیر و سهراب
و ندايی
که در کهکشان مهیب‌
حتی وزن آن را شاید فرشته گان خدای ِ عالم سوز
آنراصدای ِ 
به سمع خویش بشنوند
و قطره اشکی نِی
شاید مرواریدی
از جنس نازک احساس
اما نه آن احساس تنگ
که عشق را به افسانه سراید
که
آن ملقمه ای که عطف خدا را حائض شود
که
آن گمگشته ء اعظم را که نایب است به بصر،
اگر  بصری
که ببیند
که بیند، این کلاف ِ سر در خون را
که ببیند، این نشیب قهقرای آدمی را
دوست
ای که زجه هایِ من، به گوش تو افسانه نیست
ای حقیت منضور!
آخر چگونه میشود
فراموش من گذشته ام ، که هنوز پژواک آن، میشود تشدید در  کتاب
در تاریخ، 
آخر چگونه میتوان گذشت؟
از صفره خون عزیزانم
که در تموز روز هنوز
انعکاسش در خورشید در چشم جهان است
*
گهواره ام کجاست مادر
آن نهر کوچک بازوان تو
تا شاعرانه در آن محو شوم
تا این دلم
که آماس گریه است
در بازوان زنده‌ ء تو بسراید
همچو چنگ
که به سینه زدی
در هنگامهء نظاره
نظاره
به اجساد عزیزان
که زیر پای ِ ستور ان
آری
که
نباید گفت به زبان
آری
که
نباید سرود به فغان
یا به ازانی
که از منارهء دل بخیزد
و
از قنودی
که من با تو بسته ام به سرود
آری
که فراموشی، خود نعمتیست
اما
نوشته ام که بدانی
زبان من
این قلم که شکسته بسته
هنوز
جوهری از معرفت را تُف میکند به صورت پلیدِ اهریمن
*
من 
اینسان
فراموشم شد از آغاز
که آیا:
دُمی به این جرس بود یا که نِی؟
*
آیا گوشی به چشم بود، که نظر را به عاریه؟
*
فقط خدا میداند
*
این خود داستان دگریست

دامون