قصد از آوردن اخبار و مقالات، اعم از روز نامه و گاه نامه ، پاکدست، نظریه، نقشه و پیشنهادُ پرُژه و شعر دراینجا تعین راه وتفهیم فکری به شما عزیزان نبوده و نیست؛ شایسته گی مُبرم بر آن است محتوی آورده شده را به تفریق شعور و فهم شخصیِ خویش برسانید؛ همانگونه تیترها ی آورده شده گشت وگذار روزانهء من در دنیایِ مجازی میباشد و درجه تبلیغ و اشاعهءِ تفکر دیگران را بر شما دوست گرامی ندارد *** دامون
Monday, 20 June 2016
Sunday, 5 June 2016
در گزند ِ دجالی کور
مزرعه ایست از سنگ،
که حتی دگر، نامی بر آن نیست، این باز مانده از روزگارِ نچندان دور
آمالی درو شده در
طوفان، که میپالد مثل ماهی اُفتاده به روی خاک
مثل مرغی بدون سر
که از شاخه ای به شاخه ء دگر
در خواب است هنوز
در خوابی به گونه
چون خرگوش
با چشمی باز، به قدمگاه میرود در این شام غریبانهء کبود
و به ناچار
از رشته های پُل ِ
سراط
در گزند ِ دجالی
کور
دامون
١٠/٠٢/٢٠١٤
Sunday, 15 May 2016
واحه
خنده، خنده، و
مات و مبهوت، ایستاده ایم به نعش خویش
در پهنهء دری، که پاشنه ندارد
این نه کالبدی از ما، نه تندیسی که آشیان باشد
این، یک حقیقت محض، این، واقعیتست
*
خنده، خنده، و
مبهوت و وا مانده
به یک سئوال که جواب ندارد
این نه آن منِ در ما، بیگانه ای با ما
این، یک حقیقت محض، این، یک واقعیت است
دامون
٠٩/١٥/٢٠١٥
Saturday, 14 May 2016
باغ ِ سنگ
اینجا که منم، نه یک
دیوار است، که با او بشود حرفی زد
و نه سنگی به صبوری
من دل شُده طاق
رخستی میخواهم
تا به احوال ِ پریشان
شده ام
پوز خندی بزنم
پوز خندی، به
اندازهء عُریانی ِ یک طنز رکیک
و به تلخی دُوم ِ
عقرب مرگ
**
خوش به حال پری ِدریایی
که دگر
جُز به افسانه از
او نیست خبر
*
من تخیل نیست، تو
هم افسانه نبود
و از آن صبح ازل
تا به این عصر، که
شقالان در آن میخوانند، یکه تنهامانده
ما، در اینجا که
منم مثل یک دیوار است
مثل ِ افسانه از
او، جُز به پژواک خودت، نیست خبر
من، به سنگی ماند،
به صبوری ِ همه دلشُده گان
پری دریایی
خوب میداند
نبض دریای طلاطم
زده ای
گوشها را بُرده است
و در این تنهایی
و در این قعر سکوت
.....
دامون
١٣/٠٦/٢٠١٤
Tuesday, 10 May 2016
در میانِ رملِ بیابان، کنار جادهء ابریشم
من در گذشته زندگی
میکنم در کوچه خم های ِ بچهگی هایم
هرچند گذشته گذشته
است
اما
اَنگی نبود آنروزها،
که چون بختکی، انتظار کشد خمیازه های صبح را
و بازدم هر نفَس،
دمی مرفّح بود
اما اما و اما
اما، واقعه ای شاید،
دست سرنوشتی به سوق خنجری جرار تر از نوک کُبری
*
گذشته را نگذشته به
آینده رسیدم
اما اما و اما
گذشته در آینده
نبود وبوی ِ تهوُع از آن میزد
*
اما، اگر، و این شاید
ها، همه و همه، بُغضیست در گلو
خون دلیست، که میریزد،به
قیمت حل ِ پوک
و من به ناخواسته،
در گذشتهء خویش، در این، هزار سالِ دراز
در رمل این بیابان
خشکیده در کنار جاده ء ابریشم، جوینده بر عتیق چشمه ء زندگانی ام
من در گذشته زندگی
میکنم،هر چند گذشته گذشته است و آینده امروز است
تک درختی که آبستن
اُفتادن و ریشه ای، در افطار ِ موریانه های تناولگر
اَنگی شبیه خُنج بر
درخت
خون دلی، لخته ای
کِدِر
دامون
٢٩/١٠/٢٠١٤
اَنگ، به وزن تَنگ: حرص زدن
تناولگر : کسی با اشتهای بی امان و بی امتداد، در اینجا موریانه هایی که تا اخر زندگی به نوشخوارند و سیری آنان پایان آذوقه ی آنان است
خُنج: نوعی کنه ی درخت که با مواد سمی خود درخت را به مسمومیت کشیده و باعث خشگی آن میشود
لخته ای کِدِر: اینجا به معنی آماسِ آمال که به صورت عُقده و یا کُمپلکس بعد از فشار مداوم در «فکر»به جای بماند
Thursday, 21 April 2016
او ناهی ِ عامر ِ سپاه بسیجِ تازی نواز بود
راکب
میتاخت به زین ِ اسبی آهنین از نژاد خاور دور
او
یک گُماشته بود
و میفشاند از تیر دانِ منتهی به یک سُرنگ
.قطره ای از آن تیزآب سلاطینِ جدیدِ قسطنطن را به ناموس خویش
او ناهی ِ عامر ِ سپاه بسیجِ تازی نواز بود
و میخرید به این منوال
کلیدِ خانه ای دونَبش را در بهشتِ بعید
مُجاور به رودهای ِ جاری از شراب و عسل
و همسایه گی
.با کنیزان سیمین ِ لال و کر
دامون
١٦/١٢/٢٠١٤
اسبی آهنین از نژاد خاور دور: موتور سیکلت های ساخت چین و روس.
راکب شخصی که به ترکِ موتور سوار است .
راکب شخصی که به ترکِ موتور سوار است .
تیزآب سلاطینِ جدیدِ قسطنطن: اسید باتری ماشین را گویند که از داخل سرنگ به صورت مخالفان و زنان پاشیده میشود توسط
ناهی عامرِ سپاه بسیجِ تازی نواز.
فرتور بالا نقاشی از ساختمان سازمان امنیت آلمان شرقی" اِشتازی" در دِرِستنِر
Wednesday, 13 April 2016
Sunday, 7 February 2016
نه
نه
سر هر سوال – نه
حتی قبل از پرسیدن – نه
یک نه به نازکی یک خناق و سنگینی نگفتن
یک نه که سر دوراهه ها وانسه و به یک پاشنه بگرده
نه - به بودنت
از کره گی این نه را دم نبوده
ازآن نه
نه - به پاکی یک سرود
وبه بیپرواعی یک طنز رکیک
نوشیدنی مثل دم عقرب
مثل صوت قطار تو بوف کور صادق
مثل پلی شکسته در ناهمواره
ازآن نه
که اندیشه را نگنجد
و دست خواهش را
*
دامون
Sunday, 31 January 2016
Subscribe to:
Posts (Atom)








