Friday, 24 April 2020

انقطاع





آن زمان که چشم را بسته ای، جز آتش درون خویش نخواهی دید
جهانی را به جهنم ِ اکنون مبدل و چون سایه ای متروک به امتداد خویش خواهی رسید
تنها را به تنهائی ِ خویش راه نخواهی داد و ترک می گویی 
آن ستیغ اندیشه را در جاری جهل
و آشیانهء حقیقت را تنها درخت خشکیده عصیان خویش خواهی یافت
و آنگاهان آبی ِ آسمانی را دشنامی بی پایان
و باران مرطوب را مُدامت
و خون جاری را، طلوع ِ خورشید میپنداری

دگردیسی ِ خویشت را، جز به استیجار در لباس دیو نخواهی یافت
**
 حضورِ افسانه ء فردوس را، چون وردی در هزیان, در بیقولهء این مکاره به بازارمیبری
تا قلب ایستاده در طلسمت
به رَشک ِ آرزویی نیافته
فتنه ای دیگر را به اجاق نشاند

چشمانت،در مضیقهء افطار به مغز آدمی، شراره ء شوقی جهنمی
و در متواری افکارت هیچ گریزی نیابی، جُز تسلیم
جُز تسلیم به مطلق ِ اهریمن
**** 
در آن سراط، که ابتزالت را، اسطوره میخواندی
حقیقت محض را نزدکتر خواهی دید
*******
سخن، بر سرآمد ِ اندیشه ها رسید، گلهای ِ یزرع این لوت ِ پُر طپش، به سرآبی زد، در خلصهء وجود


متروک: ترک شده
مدامت: مدام



دامون


شنبه/٠٨/١٢/١٣٨٨

Tuesday, 21 April 2020

آی‌سی‌یو به روش طب الصادق



این کاریکاتور را در تویترآقای رضا عقیلی، پیدا کردم،  بدون شرح طریقه درمان کُوید نوزده را در ایران بازگو میکند
آدرس تلگرام و اینستوگرامشون هم اینجا نوشتم، کارهای هنری با ارزشی دارند

Monday, 13 April 2020

باغ سنگ





اینجا که منم، نه یک دیوار است، که با او بشود حرفی زد
و نه سنگی به صبوری من دل شُده طاق
رخستی میخواهم
تا به احوال ِ پریشان شده ام
پوز خندی بزنم
پوز خندی، به اندازهء عُریانی ِ یک طنز رکیک
و به تلخی دُوم ِ عقرب مرگ
**
خوش به حال پری ِدریایی
که دگر
جُز به افسانه از او نیست خبر
*
من تخیل نیست، تو هم افسانه نبود
و از آن از صبح ازل
تا به این عصر، که شقالان در آن میخوانند،  یکه تنهامانده
ما، در اینجا که منم مثل یک دیوار است
مثل ِ افسانه از او، جُز به پژواک خودت، نیست خبر
من، به سنگی ماند، به صبوری ِ همه دلشُده گان
پری دریایی
خوب میداند
نبض دریای طلاطم زده ای
گوشها را بُرده است
و در این تنهایی
و در این قعر سکوت
.....

دامون
١٣/٠٦/٢٠١٤

Sunday, 12 April 2020

چشمک بزن ستاره




الماس دونه دونه
تو آسمون افشونه
خورشید خانوم خابیده
رنگ هوا پریده


چشمک بزن ستاره
تو ابر پاره پاره
تا بدونم که هستی
دلم و ماتم نگیره
چشمام و غم نگیره




دامون




Wednesday, 1 April 2020

روزهایی در پیش است که گذشته ندارد




روزهایی در پیش است که گذشته ندارد
و چون مریمِ مقدس، فقط آبستن از خداست
حرفهایی در حنجره مانده لال
و چشمانی بدو ن پِلک، مات
و خورشیدی که با افاده نورش را، به مکاره بُرده است
روزهایی در پیش است عقیم از گذشته ءِ دور و ماضی نَقلی
ودسته دسته موریانه ها، گرسنه میبلعند آخرین یاخته های زمین را
کشتزار ها را
در سایه ی مُستدام خدا



دامون
١٠/٢٨/٢٠١٥

Monday, 30 March 2020

انگار نه انگار و هیچ اتفاقِ دیگری








مابین یک داستان 

میشه گفتش موندی

که سر و تهی نداره

 ز هر طرف که شود کشته"، به تخم هیچکس نیست
.................

باید که قورتش داد

 شدیم، گوشت دمِ توپ

 گوشت شکار

دست روزگار 

چپوندمان، به توی سولاخ

راحتتر بگم

به گا رفتیم، از همه طرف

علی و قشونش یکطرف

مردم ایران اونطرف

هاچین و واچین، یه پاتو ورچین


گوشت ما، لذیزترِ

دندون گرگا، تیز تر

 خوشمزه، سالاد شده 

با پولهای کاغذی،که چینی ها، برا مرده هاشون ،میسوزونن

از دیوث هم اونورترند این مادر کُسده ها 

فکر میکنن خدا شدن

 باورشون شده، یه گُهی هستند

آزادی، رنگش پریده

امید به دل نمونده

تیر بعدی

نجُنبی، تیر خلاصه

گفتم یادت باشه



دامون
۲۸/۰۳/۲۰۲۰

Thursday, 12 March 2020

خوش به حال قدیما



خوش به حال قدیما

قدیما،همه چیزای ِ معمولی 

یه چیز ِ پیش پا افتاده بود

مثلا اگه یه روز دلت درد میگرفت، برا بقل دستیت هم، اون یه دردی بود

قدیما دنبال عشق نمیگشتی همش دور خودت

علی نمونده بود و حوضش
ماهیها تو رودخونه هنو تکون خوردن یادشون نرفته بود
تو هوا مثل دو لَک که الک کوبیده باشه تو سرشون
هنو ملق میزدن انگاری میجنگیدن
خوش به حال قدیما
قدیما هر چی که بود،‌ ساده بود
شاعرای شهر،‌ که حالا سینه قبرستون خوابیدن
پا میشُدن، همشون مست و شنگول، برا هم فلبداهه شعر مگفتن و
هم
آفرین میزدن به خودشون

خوش به حال قدیما
که همه داستانها،‌ یه آخر ِ خوشی داشت
یه روزای خوبی هم بود،‌ که حالا،‌ اون قدیمی ها 
وقتی به یادشون میاد، دلشون پرَمیکشه
توی تنهایی ِ خودشون، میرن تو رُییا های دور
هوای تازهء اون روزایِ باهم بودن و
تویِ تنگنای غروب، ناءشه از عشق و امید و دلداری، همون موقع ها
که یه چیزی کم میاری
نمیتونی مثل بُغض یا که مثل ِ یه حُباب بترکونیش
*
خوش به حال قدیما
قدیما
آدما 
آدم بودن 
نه آدمک
قدیما شعرا همه 
زیر لفظی بود
نه
بی حیا

شعرها هم، شعر قدیم
مردها هم، مرد قدیم

دامون

٣٠/٠٧/٢٠١٤


Wednesday, 26 February 2020

*****



گر زمانی ماهی ِ بیتاب ِ رود
بگذرد بر بستر ِ شن های داغ
گندم از شوراب روید٬ گل ز سنگ
خو بگیرد باغم ِ پاییز باغ
آن زمان دلخسته بنشینیم لنگ
در خم ِ ره بی که فریادی کنیم
خیمه برگیریم و زان پس زندگی
خالی از سودای آزادی کنیم
خالی از سودای آزادی کنیم

يداله رؤيايی




Thursday, 23 January 2020

فاصله



میان حقیقت و دوُروغ، راهِ بسیاریست، چون فاصله بینِ زمین و ماه.
 تو، گفتی
 شراره ٔ انتقام  در حقیقت نقش میبندد، وقتی
دوروغی به روشنی روز، حقیقتی محض میگردد؛
میافشُرد مرا همچون تراوشِ باران، به خشگ بیابان.

دامون
۲۰/۰۱/۲۰۲۰