Thursday, 3 March 2022

داستانی از ضحاک

 


 




چنان بد که ضحاک را روز و شب

به نام فریدون گشادی دو لب

بران برزِ بالا، ز بیمِ نشیب

(با آن کبکبه ودبدبه که ضحاک داشت از ترسِ )

شده زِآفریدون، دلش پر نهیب


ضحاک مغزها اما، حیله ای کارساز را در اندیشه بود در آنگاه:

 

چُنان بود که یک روز بر تخت عاج

نهاده به سر بَر، زِ پیروزه  تاج


ز هر کشوری، مهتران را بخواست

که در پادشاهی، کند پُشت راست



 آری، در تاریخ همیشه موبدانِ نابخرد، چنگی ازگوهر را، انگاشته و دیارخرم، به یغما سپُرند

پس ضحاک بر آن شدکه:


از آن پس چنین گفت با موبدان

(که! ای حسن نصراُلا ه و ای حشَدآل شبهی ها)

که ای پرهنر با گهر بخردان


مرا در نهانی یکی دشمن‌ست

که بربخردان این سخن روشن است

به سال اندکی و به دانش بزرگ

گوِِ بدنژادان، دلیر و سترگ

اگر چه به سال اندک ای راستان

که ناگه

درین کار موبد زدش داستان

که دشمن اگر چه بود خوار و خُورد

نباید تو او را به پی بَر سِپُرد

 

در جوابش ضحاک میگه:


ندارم دمی دشمنم خرد خوار

بترسم همی از بد روزگار!

همی زین فزون بایدم لشکری

هم از مردم و هم ز دیو و پری

یکی لشگری خواهم انگیختن

ابا دیو مردم برآمیختن

بباید بدین بود همداستان

که من ناشکبیم بدین داستان

که اینجا مرشد به بچه مرشد رو مکنه میگه: دیگه کشش ندین!!

یکی محضر اکنون بباید نوشت

که جز تخم نیکی سپهبد نکشت

 

نگوید سخن جز همه راستی

نخواهد به داد اندرون کاستی

 

زبیم سپهبد همه راستان

برآن کار گشته هم داستان.

تا اینجای داستان را اگر گرفته باشی، راویِ این داستان 

از نقشهء تازی های چندر قاز برای بلعیدن کل منطقه 

 صحبت میکنه،  که شبیه همین امروزماست 

بر آن محضرِ اژدهار،ناگزیر

گواهی نوشتند برنا و پیر

در اینجا یکراست مرشد میره تو بارگاه اژیدِهاک و اینچنین ادامه میده که 

***

هم آنگه یکایک ز درگاه شاه

برآمد خروشیدن دادخواه

ستم دیده را پیش او خواندند

بر نامدارانش بنشاندند

بدو گفت مهتر بروی دژم

که بر گوی تا از که دیدی ستم

خروشید و زد دست بر سر ز شاه

که شاها منم کاوهٔ دادخواه

یکی بی‌زیان مرد آهنگرم

ز شاه آتش آید همی بر سرم

تو شاهی و گر اژدها پیکری

بباید بدین داستان داوری

که گر هفت کشور به شاهی تراست

چرا رنج و سختی همه بهر ماست؟

شماریت با من بباید گرفت

بدان تا جهان ماند اندر شگفت

مگر کز شمار تو آید پدید

که نوبت ز گیتی به من چون رسید

که مارانت را مغز فرزند من

همی داد باید ز هر انجمن

سپهبد به گفتار او بنگرید

شگفت آمدش کان سخن‌ها شنید

بدو باز دادند فرزند او

به خوبی بجستند پیوند او

بفرمود پس کاوه را پادشا

که باشد بران محضر اندر گوا

چو بر خواند کاوه همه محضرش

سبک سوی پیران آن کشورش

خروشید کای پای مردان دیو!

بریده دل از ترس گیهان خدیو!

همه سوی دوزخ نهادید روی؟

سپُردید دلها به گفتار اوی

نباشم بدین محضر اندر گوا

نه هرگز براندیشم از پادشا

خروشید و برجست لرزان ز جای

بدرید و بسپُرد محضر به پای

گرانمایه فرزند او پیش اوی

ز ایوان برون شد خروشان به کوی

مهان، شاه را خواندند آفرین

که ای نامور شهریار زمین

ز چرخ فلک بر سرت باد سرد

نیارد گذشتن به روز نبرد

چرا پیش تو کاوهٔ خام‌گوی

بسان همالان کند سرخ روی

همه محضر ما و پیمان تو

بدّرّد، بپیچد، ز فرمان تو!

کِ ای نامور پاسخ آورد زود:

(کِای نامور، روایت کنندهٔ  معتمد معنی میدهد)

که از من شگفتی بباید شنود

که چون کاوه آمد ز درگه پدید

دو گوش من آواز او را شنید

میان من و او ز ایوان دّر است

تو گفتی یکی کوه آهن براست

ندانم چه شاید بدن زین سپس

که راز سپهری ندانست کس

چو کاوه برون شد ز درگاه شاه

برو انجمن گشت بازارگاه

همی بر خروشید و فریاد خواند

جهان را سراسر سوی داد خواند

ازان چرم، کاهنگران پشت پای

بپوشند هنگام زخم درای

همان کاوه آن بر سرنیزه کرد

همانگه ز بازار برخاست گرد

خروشان همی رفت نیزه بدست

که ای نامداران یزدان پرست:

کسی کاو هوای فریدون کند

دل از بند ضحاک بیرون کند!


بپویید! کاین مهتر آهریمنست

بترسید که ضحاک اهریمن است و


جهان آفرین را به دل دشمن است

دشمن به بودن و همازوری شماس

بدان بی‌بها ناسزاوار پوست

پدید آمد آوای دشمن ز دوست

همی رفت پیش اندرون مَردِ گُرد

جهانی برآن انجمن گشته خُرد

بدانست او کافریدون کجاست

سراندر کشید و همی رفت راست

بیامد بدرگاه سالار نور

بدیدندش آنجا و برخاست غور

چو آن پوست بر نیزه بر دید"کی"

به نیکی یکی اختر افگند پی

بیاراست آن را به دیبای روم

ز گوهر برُ و پیکر از زَرِ بوم

بزد بر سر خویش چون گردِ ماه

یکی فال فرخ پی افکند شاه

فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش

همی خواندش او کاویانی درفش

از آن پس هر آنکس که بگرفت گاه

به شاهی بسر برنهادی کلاه

بران بی‌بها چرم آهنگران

برآویختی نو به نو گوهران

ز دیبای پرمایه و پرنیان

برآن گونه شد اختر کاویان

که اندر شب تیره خورشید بود

جهان را ازو دل پرامید بود

بگشت اندرین نیز چندی جهان

همی بودنی داشت اندر نهان

***

فریدون چو گیتی برآن گونه دید

جهان پیش ضحاک وارونه دید

سوی مادر آمد کمر برمیان

به سر برنهاده کلاه کیان

که من رفتنی‌ام سوی کارزار

ترا جز نیایش مباد ایچ کار

 

فرو ریخت آب از مژه مادرش

همی خواند با خون دل داورش

به یزدان همی گفت زنهار من

سپردم ترا ای جهاندار من

بگردان ز جانش بَد ای جاودان

بپرداز گیتی ز نابخردان

فریدون سبک سازِ رفتن گرفت

سخن را ز هر کس نهفتن گرفت

برادر دو بودش دو فرخ همال

ازو هر دو آزاده مهتر به سال

یکی بود ازیشان کیانوش نام

دگر نام پرمایهٔ شادکام

فریدون بریشان زبان برگشاد

که خرم زِئید ای دلیرانِ شاد

که گردون نگردد به جُز بر بهی

اینجا راوی داستان مرا به یاد سخن معروف زرتشتِ سپیدمای می اندازد 

که گفت: راه فقط یکیست و آن راه راستیست.

به ما بازگردد کلاه مهی

بیارید! داننده آهنگران

یکی گرز فرموده باید گران


چو بگشاد لب هر دو بشتافتند

 (برادرانش کیانوش و شادکام)

به بازار آهنگران تاختند

 

هر آنکس کزان پیشه بُد نامجوی

به سوی فریدون نهادند روی

جهانجوی پرگار بگرفت زود

وزان گرز، پیکر بدیشان نمود:

نگاری نگارید بر خاک پیش

 

همیدون بسان سر گاومیش

بر آن دست بردند آهنگران

چو شد شاخهء کار، گرزی گران

به پیش جهانجوی بردند گرز

فروزان به کردار خورشید برز

پسند آمدش کار پولادگر

ببخشیدشان جامه و سیم و زر

بسی کردشان نیز فرخ امید

بسی دادشان مهتری را نوید

که گر اژدها را کنم زیر خاک

بشویم شما را سر از گَرد پاک

وقتی اژدها را با این گرز گرانمایه که دست ساختهء شماست

کُشتیم، خاکی که بر سرمان شده پاک خواهد شد.

 


شعر از عالیجناب فردوسی، نقل، ویرایش و نقاشیِ زمینه از دامون

سوم/ مارچ/ ۲۰۲۲


نقاشی" اختر کاویان"

 

Tuesday, 15 February 2022

سّرِ مَگو

 






 


دروغ نیست اگر دوستت دارم را نتوان گفت

و در هوای سرد زمستان

 دگر کسی دستش را، برای محبت هم، به دست تو نمی یازد

دروغ نیست که بگویی دوستت دارم

فقط

 روزگار عجیبیست

آنکه به کشتن چراغ آمده بود

حال، خویش را در غارت روز

به قیامت تاریخ میبرد

و صبح

خواهد دمید

بی آنکه زره ای تأخیر

هرگز همیشه نبوده و نیست

و قطره های آب 

در گردش زمان تبخیر میشود و در کهکشان لامتناهی، دوباره تبدیل 

به قطره ای



دامون







۲۳/۱۰/۲۰۱۸

 

Sunday, 6 February 2022

ترانه

 



دسته دسته، دسته دسته بُط پرستان میرسند، بط پرستان، خود پرستان میرسند

بُط پرستان خود پرستان، لشگری

از زمین و زِآسمان سر میرسند

از زمین و زِآسمان سر میرسند

 

یک تئامل ، یک سئوالت بایدت

خود به خویشت، خود به خویشت کردنی.

 

تا به اینسان، کی به اینسان اسب  عمر

کی به اینسان، تا به اینسان اسب  عمر

 

 چون جرس افتاده درگل ماندنی؟

 چون جرس افتاده درگل ماندنی؟

دامون

۰۲/۰۶/۲۰۱۹

 

Tuesday, 25 January 2022

اصول نوزده گانه انقلاب شاه و ملت

 


 اصل اول - اصلاحات ارضی و الغای رژیم ارباب و رعیتی

 اصل دوم - ملی کردن جنگل‌ها و مراتع

 اصل سوم - فروش سهام کارخانجات دولتی به عنوان پشتوانه اصلاحات ارضی

 اصل چهارم - سهیم کردن کارگران در سود کارخانه‌ها

 اصل پنجم - اصلاح قانون انتخابات ایران به منظور دادن حق رای به زنان و حقوق برابر سیاسی با مردان

 اصل ششم -ایجاد سپاه دانش

 اصل هفتم - ایجاد سپاه بهداشت

 اصل هشتم - ایجاد سپاه ترویج و آبادانی

 اصل نهم - ایجاد خانه‌های انصاف و شوراهای داوری

 اصل دهم - ملی کردن آب‌های کشور

 اصل یازدهم - نوسازی شهرها و روستاها با کمک سپاه ترویج و آبادانی

 اصل دوازدهم - انقلاب اداری وانقلاب آموزشی

اصل سیزدهم - فروش سهام به کارگران واحدهای بزرگ صنعتی یا قانون گسترش مالکیت واحدهای تولیدی

 اصل چهاردهم - مبارزه با تورم و گران فروشی و دفاع از منافع مصرف کنندگان

 اصل پانزدهم - تحصیلات رایگان و اجباری

 اصل شانزدهم - تغذیه رایگان برای کودکان خردسال در مدرسه‌ها و تغذیه رایگان شیرخوارگان تا دو سالگی با مادران

 اصل هفدهم - پوشش بیمه‌های اجتماعی برای همه ایرانیان

اصل هیجدهم - مبارزه با معاملات سوداگرانه زمین‌ها واموال غیرمنقول

 اصل نوزدهم - مبارزه با فساد، رشوه‌گرفتن و رشوه‌دادن


Thursday, 6 January 2022

کوچ ٢

 


 

در کنار باغچه، بوی شب بو ها فقط در طلاطم خاطرم جاریست

و مادر، که با دست پُر سخاوت خویش، تشنهگی روز را از برگ برگ آنهمه گیاه می چید

رمل ِ بیکران ِ بیابان پاشید براین حیاط

و شببو ها

همه فقط در طلاطم خاطرم جاریست

 

دامون

 

٠٨/٠١/٢٠١٤

Wednesday, 29 December 2021

یک شعراز شمس

 



از شمس یک شعری شنیدم، داخل گنجور پیداش کردم بعد دیدم در عین زیبایی خیلی از جملاتش عوض شده که باشناختی که از 
مولوی داشتم بسیار آخوندی آمد، تصمیم گرفتم آنرا تا حد ممکن از آشنایی ناچیزی که به شعردارم،  بنویسم، پس قبل از هر چیز بگو یم که قصد عوض کردن حتی یک کلمه اش را ندارم، چرا که دانش من به آن حد نیست، اما در زیر استنباط من از این قطعه زیبا هستش که آنرا برای تو نوشم.
دامون
سوم/ فرودین/۲۰۲۰



بازآمدم چون عید نو، من قفل زندان بشکنم
این چرخ مردم خوار را، چنگال و دندان بشکنم
هفت اختر بی‌آب را، کاین خاکدان را می خورد
بر آتش و آبی زنم، هم باده هاشان بشکنم
از شستِ بی آغازِ شه، پران شدم چون "باز" من
تا جغد طوطی وار را، در دیر ایران بشکنم
ز آغاز عهدی کرده‌ام، کاین جان فدای شه کنم
بشکسته بادا دستِ من، گر عهد و پیمان بشکنم
امروز همچون آصفان، شمشیر و فرمان در کفم
تا گردن گردن کشان در پیش سلطان برزَنم
روزیِ باغ طاغیان را سبز بینی از به نو!
چون اصل، هرز ازبیخشان، پیدا و پنهان برکنم
من نشکنم، جُز جُر را، آن ضالم ناغور را
کو گر نمک گیرم کند، من آن نمکدان بشکنم
هر جا یکی گویئ بُود، چوگان وحدت وی برد
گویئ که میدان نَسپَرَد، در زخم چوگانش کنم!
چون در کف سلطان شدم یک زرّه بودم،" کان "شدم
گر در ترازویم نِهی می دان که میزان بشکنم!
گشتم مقیم بزم او، چون   لطف دیدم عزم او
گشتم حقیر راه او، تا ساق شیطان بشکنم
چون من خراب و مست را در خانه خود رَه دهد
پس این نداری قدر آن، کاین بگسلم وان بشکنم
گر پاسبان گوید مرا: جام میت ریزم به خاک
دربان شود، دستم کشد، من دست دربان بشکنم
چرخ ار نگردد بهرِ دل، از بیخ و اصلش بُگسلم
گردون اگر دونی کند، گردون گردان بشکنم
 خوان کرم گسترده‌ای مهمان به خویشم کرده‌ای
گوشم چرا مالی اگر، من گوشهٔ نان بشکنم؟
نی نی، منم سرخوان تو، سرخیل مهمانان تو
جامی تو بر مهمان بکُن، تا شرمِ مهمانت کنم
ای که میان جان من، تلقین شعرم می کنی
گر تن زنم خامش کنم، ترسی که فرمانت کنم
از شمس تبریزی اگر باده رسد، مستم کند
من لاابالی وار خود، استون کیوان بشکنم

مولوی، شمس تبریز

گوی : چوبی گرد و هم سو، که به چوگان زنند

آن گوی را سواران، به زمین حریف پرتاب کنند و تُرفه آورند ؛ اما آن گوی که سخت و سِفت نباشد نمیپاید، به مقراض میشود

استون: (اِ). ستون . مخفف آن اُسْتُن ، اُستن، سازی که  "حنانه مینواخته، رجوع به استن شود

طاغی

طاغی . (ع ص ) از حد درگذرنده . (منتهی الارب ). کسی که از حد طاعت و ادب درگذشته باشد؛ همان یاقی را گویند 

[*غور کردن: (مصدر لازم) [مجاز] در کاری یا مطلبی به‌دقت رسیدگی کردن


ضالم ناغور: ضالم ناقُلا



از گنجور همان غزل  به اهتمام و تصحیح فرو زان فر را، آوردم


بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم
هفت اختر بی‌آب را کاین خاکیان را می خورند
هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم
از شاه بی‌آغاز من پران شدم چون باز من
تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم
ز آغاز عهدی کرده‌ام کاین جان فدای شه کنم
بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم
امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم
تا گردن گردن کشان در پیش سلطان بشکنم
روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور
چون اصل‌های بیخشان از راه پنهان بشکنم
من نشکنم جز جور را یا ظالم بدغور را
گر ذره‌ای دارد نمک گیرم اگر آن بشکنم
هر جا یکی گویی بود چوگان وحدت وی برد
گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم
گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او
گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم
چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم
گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم
چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی
پس تو ندانی این قدر کاین بشکنم آن بشکنم
گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می
دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم
چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم
گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم
خوان کرم گسترده‌ای مهمان خویشم برده‌ای
گوشم چرا مالی اگر من گوشهٔ نان بشکنم
نی نی منم سرخوان تو سرخیل مهمانان تو
جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم
ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی
گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم
از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند
من لاابالی وار خود استون کیوان بشکنم

Saturday, 20 November 2021

در رابطه با هر سخنی ، مطلبی هست، گفتنی

 


 

تو گفتی، بی شَک، آینده درگذشته اتفاق افتاده، و گذشته در آینده میافتد اتفاق

 .وچرخهء دوار زندگی، میگردد همیشه به وفق مراد

در قفا، راهیست بس ناهموار، تو گویی تمام تاریخ را

بیراهه رفته
این
. بیهُده پای

****

. دروغ را، راست پنداریم وهیچ را همه چیز

  بر گُردهء خویش سوار، بر نهاد خویش میتازیم، از خویش جدا گشته، دشمن خویش گشته ایم و

هنوز هم که هنوز، سر را به زیر بال کرده و کورمال، در روشنی روز، ماتُ بُهد زده چون کشتی شکستهگان


دامون

۲۱/۱۰/۲۰۲۱

Saturday, 13 November 2021

استنباط ۲

 



 



ریش است و قیچی و دیگر هیچ، میگوید به خود عابر

 میگذرد، بیخبر از آنکه خیابان را سراسر مه گرفته.

و هنوز ریش است و قیچی و دیگر هیچ که میدود از کوچه ای به کوچه ای، از ستونی به ستونی بهرِ  خُورده نانی، نظرُ نیازی روا به فقیر

بهتر بگویم 

 آنکه هنوز، لختی، زِ جوهر بنفش به سبابه نشان است.

*

آه، که هنوز  حرفی باقیست، نغمه ای چو زهر مار، که مانده در گلو

واژه ایست، در این مسلخ کلام.

حکایتیست، آن که با آسیاب میجنگد، و ماست را سیاه میداند 

و طلاقی دو خط را 

فقط به خواست خدا

***

بر کشتیِ بی لنگر

 گژ میشود و مژ.

ریش است و قیچی و دیگر هیچ، میگوید به خود عابر، و میگذرد


 

دامون

 

۲۸/۱۱/۲۰۱۹

 

توضیح:

ریش است و قیچی: حکایت آنکه، قیچی به دست را، صاحب اختیار به بریدن محاسن خویش داند، نا گفته نماند،" محاسن" اینجا،  باقی مانده همان فاخر ژنده .

 از ستونی به ستونی: مثل از این ستون به آن ستون و استخاره  و شایدُ اّما.

خیابان را سراسر مه گرفته: اقتباس از" بیابان را سراسرمه...."

عابر: آن اشخاصی را گویند که دراکانت خویش، تویتی را، خوشم آمد میزنند، و دیگر هیچ.

نظرُ، نیازی روا شده به "گدا: بهتر بگویم به آنکه در جوهر بنفشِ مایل به خون غسل تعمید داده است"، در عصر حاضر، به گروهکهای خودجوش گفته میشود که زندگی را با بهره چهل و دو درصدی زیبا میدانند و سرودِ یار دبستانی  سر داده اند .....

 آن که با آسیاب میجنگد: اول شخص نکرهٔ مفرد است.





Thursday, 4 November 2021

سرآب



دگردیسیِ مرا در من، قراری نیست، در جنگ با آسیابِ خویشتن است
و چون، سندباد قصه ها، میتازد بر یاخته های خویش
به ناکجا رسیده است
 اینجا که من ایستاده است

دامون


۰۸/۲۷ /۲۰۱۸