Tuesday, 23 February 2010

خطابهء منصور


من خدا هستم

من شخص نیستم که دستگیرش کنی
من موجود نیستم که ایجادم کنی
من خدا هستم و هر طوری فکرکنی
با تو هستم
من تورا میفهمم
من تورا درک میکنم - اصلاً این
تو نیستی این منم
هر افسانه ای که تو دنیا گفته شده
از زبون من بوده، تازه
افسانه هاءی هم هست
که تا بحال نگفتمشون
نه اینکه گوش شنوا براش نبوده
چون من خودم گوش هستم
یه گوش شنوا که هر صداءی را
که حتی هیچکس اونو نمیشنوه
برام واضح و روشنه
نه اینکه زبان گفتنشو نداشته باشم
یا اینکه قدرت تکلمش رو
چون

من من هستم
وهیچ چیز و هیچ کس شبیه به من نیست
و من شبیه همه چیز هستم
حتی شبیه عشق
من فراموش نمیکنم
نه تو رو نه کس دیگری رو
یا چیز دیگری رو
چون من همه کس وهمه چیز هستم
حتی انتقام
من اگر بخوام در
بارهء خودم توضیح بدم
حتی تو کتابها دفترها و
تومارها هم جا نمیشه
تا به حال هرچی در باره من
شنیدی، دیده ای یا که گفته ای
همش کاملاً درست بوده
ولی این همش نبوده
من خاتمه ندارم
توی فکرها جا نمیگیرم
این ابعاد که تو میشناسی یا خواهی شناخت
برا پیدا کردن سرّ من کافی نیست
چون من مجود نیستم
در هیچ کجا ودر همه جا
هیچ نهانگاهی نمیتونه آنقدر نهان
باشه که من ندانم
تو،میتونی از دست بیماری
فرار کنی، از دست پیری،
یا انتقام فرار کنی
بدان
که آن راه و من جلو پاهات گذاشته ام
چون من راه هستم
من دو خط موازییم که
در بینهایت هم موازی هستم
مثل شمشیر نیستم که
سرم کج با شه
مثل مسلسل نیستم که تکرار گلوله کنم
من همیشه جدید هستم
اصلاً هیچ چی از من جدید تر
نیست یعنی هر چیز جدیدی که
تو بسازی برای من تکراریِه
مثل مسلسل که تکرار گلوله هاست
دامون

Monday, 22 February 2010

خسته



خسته ایم
خسته از بگیر و ببندهای
بین تو و این سبز نیم رنگ
که
همچون غصیانی ترشیده سو سو میزند
خسته ازآن خروار زیرهءِ کرمانت
که چون تُهفه ای به نَتَنز بُرده ای برای خیر ات
خسته از حضور گُشنه گان ِ همیشه در در صحنه
خسته از آن دستک و تُنبک ِ اتمی و آبپاش های شیمیائی از جنس خُتن
خسته از آویختن میوه های نارس از تیرک های به احتزاز دحشت مرگ
خسته از آوای جمعهء آن مردک کودن کور، که قهرمان شقاوت است در رصالت ِ مرگ
و میفشارد پای عاجزش را بر گلوی صبح ، که دیگر، نسُرایدهیچ
چکاوکی
خسته از این حقیقت ِ برهنه که چون تُفی سر بالاست
*
این ختم قائله نیست این ادامه ء هنوز است
شتابی نیست در مُخیلهءِ شورای حاکمان
آنها را به
که ولی نعمتی وقیح در بالا دست
که ساطور و شکنجه را همچون مترسک به کفهء اُزان
در تبادل آذاد گشتن ِ جمعیت شُغالان
است
سوزاندن آخرین شراره هاست
که نماند روشنی دگر
در این بارگاه ِ شیطانی
خسته ایم
خسته ایم از این همه دروغ، و بر صُلابت این صده میسپاریم شمایان را
چو واژه ای، خواهید دید




سوم/ اسپند/ ١٣٨٨
دامون

Sunday, 21 February 2010

به گفتهء آ



در شهر کوران مریضی بود که میدید، به گفتهء آ
کوران دسته دسته، با عصاهای نجیب خویش در رسیدند
و آنسان، که ماری را در جُبّهء‌ حلزون گرفتار،
ویا موشی در مسلخ، مردک ِ بینوا را بر دو چشم، شفا بخشیدند
و بعد از آن بر خویش بالیدن و گُفتند که ما کُنندهء کاریم و دست ِ انتقام
و بر خطابه نبشتند بر سُریر دروازه
اگر بینش خوب بودندی، در تملک ِ هر شخص میبودی
پس ایدون باد


دامون


Arbeit Macht Frei by Heidi Winner

Friday, 19 February 2010

جائی در بی نهایت، نزدیک به خدا - ۱




سئوالی 
بی چون و چرا 
و حقیقتی دور از دسترس سیمرغ 

جائی سُفته و محض فرای سوی ِ احساس ِ لمس 
جائی در بی نهایت، نزدیک به خدا

*

در زمستانیِ این خواب قوطه میخوری

آنسان که باغچهء کوچک ِ کنار حیاط را از یاد برده ای

و در تخیُلت، به آفرینش ِ مناره ای تا امتداد آبی رنگ

آرزو هایت، هرچند ساده و خوردسال 

ولی

به کوچه ای بُنبست ختم خواهد شد

اگر که تاریخ را
به ذکر نگیری

مُدام نخوانی نوشتهء خویشت را

گاز نگیری زبانت را

واین حقیقت محض را

این عریانی را

نبینی، در کنار خود

*

جوینده گان، یابنده میشوند

شاید در آنزمان

که عارض شبق فامشان بر زمین بوسه زند

هم آنانکه، امروز در دست گرفته عصا

چون روشندلان به جست و جوی حقیقتند

در نقطه ای نیافتنی، نزدیک به خدا 


دامون ‏ 


۲۰۰۹/۰۵/۱۵ جمعه‏ 

با نگرش و تنظیم دوباره

٢٨/بهمن/١٣٨٨

Thursday, 18 February 2010

تکرار معجزه در خواب ِ زمستانی





دست ِ خواهش ما، در هواست آویزان
و سئوالی غیر قابل ِ اِغماض از درخت اندیشه هامان
*
کاویدن، در این وادیهء بی انتهای ِ سروده ها
و یافتن جمله ای در خور
نبودن، در بارانداز ِ اطلاق، از آفرینش
و حلول ِ آن دم‌‌، که چشمانت را بگشاید، به روی پنجره ای شاید
که ببینی زره زره ات در عشق خلاصه میشود یا نِی
و سروده ات آیا آن وحی را ماند که سرچمه اش را حتی خود ندانی که کُجاست،
به معرکه ای ماند که در مِعمَر ِآن تنها تو نشسته ای
و تو درفراگوش ِ خویش میخوانی
و تو زمزمهء صماع در خویش میمانی
و آیه های کتابت، در آن لحظه نبشتهء توست
و در آن مضحرهء واجد، علت را خواهی یافت
آن گُزیدهء معمول را، که بایِست و نه شایِست،
هرآنچه را که اَنگِ وسوسه است و شناگری ماهر در زیر ِ پوست
بر جهیزهءِِ الهام



دامون
دوشنبه‏،‏ 11/05/2009

Wednesday, 17 February 2010

خطابهء اعظم



آنگاه که ضلمت را در این سیاره
انبان و کتیبهء شکنجه را چونان پرچم های ِ رنگارنگ آویخته سازیم
در هرکرانه ای، بر سر هر بازار و مناره ای
و قدقامت شکستهء انسان را پُر ز کاه، آویزان به هر درخت
آنگاهان که بر باخته ایم حتی صورتمان را بر جهیز ِ ناچیز شیطان،
بر سفیدی که متمایز است از هر رنگ دگر،
بر پایه ای که اثاثش بر آب است و کتابش به جوهرخون
و اسطوره ء هزارن زجه است، از عُمق دل کشیده
همچون شیحه آن توسن ِ به بند
آنگاه که فاتح شدیم
دلوی از سرچشمهء معرفت سیراب را لازم باید
برای تطهیر، برای غسل تعمید دستهامان



دامون

Monday, 15 February 2010

لحظه







در به در در کوچه و بازار و شهرم
روی لب خُشکیده بوی دوست
طعم ِ تلخ ِ دوستی، عشق، در غبار ِ روز
قصه ای بر روی ِ لبهایم نمیگیرد قدم
آیه های‌ ِ یائس برهر سو طنین افکن
مرگ میگردد درکویری سُرخ
فصل ِ دیگر از غم و تنهائی است
در غبار و دود کودکی فرطوط را مانم
نه در دستان‌ ِِ من برگی بنوشته به عشقی سُرخ
نه در دستار ِ من اَنبان ِ روزی خوش
میروم تا بینهایتهای ِ دور
تا مگر آنجا پدیدارَت کُنم ای دوست

دامون

Sunday, 14 February 2010

تولدی دیگر


درعصری که خُرفهءگاو- علف بود
با خطبهء خروس
جفتم بریده شد
از نطفه ای نهان در نزد مادرم
مادر رفیق بود ودرسِ انسان را
به گونهء وحی در من خلاصه کرد
و من- ایستاده ام
فرسنگها دور
ازخاک او
در عصری که خُرفهء گاو گاو است
وسگها حقِ رأی دارند
بی صدا، در سکوت، در بغضِ نیافتنِ انسان
در عصری غمگین ایستاده ام - در شُخمزارِ روز
در قلبِ گاوها دیوانهگیست
و رأی سگها چون زوزه ایست


دامون
به مریم ی.ش