Wednesday, 13 April 2016

قمار




باختم، باختی، باختند، آنان که سُجده به مهرآب ِ ‌این بُتکده میکردند
و ایمان خویش را به دخلِ افعی ماردوش به صحّه گذاشتند
*
رفتید، 
رفتیم، 
رفتند
و تاریخ باز صفحه ای خط خطی را به یادگار بُگذاشت
نه خبر از رستمی 
که برکَنَد از دمار این پنیرک سمی،ریشه را


دامون
٠٤/١٣/٢٠١٦

Sunday, 7 February 2016

نه





نه

سر هر سوال – نه

حتی قبل از  پرسیدن – نه

یک نه به نازکی یک خناق و سنگینی نگفتن

یک نه که سر دوراهه ها وانسه و به یک پاشنه بگرده
نه - به بودنت


از کره گی این نه را دم نبوده
ازآن نه

نه - به پاکی یک سرود
وبه بیپرواعی یک طنز رکیک
نوشیدنی مثل دم عقرب
مثل صوت قطار تو بوف کور صادق
مثل پلی شکسته در ناهمواره
ازآن نه
که اندیشه را نگنجد
و دست خواهش را
*
دامون



Sunday, 31 January 2016

مهوّع




اینک که گاو های معطّر
در راه انقلاب
طرح و تپاله می ریزند
و جغد های قانونی
با عنکبوت ها
برنامه می نویسند

تا دوستانِ جنایت را
در حلقۀ حمایت گیرند

و ایستاده ها
نشسته اند
و انزوای من
بوی کاغذ گرفته است

ای دوست بیا تا صدای بلبل هائی را بشنویم که می گویند در قدیم می خوانده اند

Yadolah Royai یداله رویایی 

Friday, 29 January 2016

نمایش


*
*
*

*

در رواقی خالی از اندیدشه های مُضحک و مَتروک، مُنتهی به دوره ء رنُسانس

و چینی شکسته ء استخوان های بالیه
گنجینه ای، انباشته از تنوع زین ِ اسب و اُلاغ به چشم میخُرد، با خرمُهره های درخشان

به گفته ء دیگر
این همان استر هُمایو نی است، که د ر ظا هر، رداده ء امثال و حکم به تن دارد
ما مانده چون شمع شب افروز بر صفره ء ِ بادام مغز ها
و آن اژدهای خون آشام
که دم عقرب زاده اش، ز گوشهء آستین پیداست









دامون
٢٦/٠٩/٢١٣

Wednesday, 27 January 2016

مثل قطرهای بارون



مثل قطرهای بارون که رو زمین خشک میریزه
ولی هنوز حتی طعم نَمِش تو هوا پخش نشده بند میاد
.این محبتای نیم بند و میگم که مثِ ... بند تنبون در رفته
همین شُل کن سِف کُنا


دامون

٠٣/١٢/٢٠١٤

Tuesday, 12 January 2016

لطف‌ِ سُخَن






سخن - ترنُم یک نگاه نیست
سخن - ستودن مجاز نیست، بعد سوری غمزه های لیلی ویا اطوار شیرین نیست
سخن - حدیث بی قیدیست، تنفس کثیف خفقان است، بری از زُدایش به جُلبکی سمی





٠٥/٠٧/٢٠٠٩

Monday, 21 December 2015

در باور مهر خاک





در باور مهر خاک و در تنهائی این کهکشان ابدی زاده شدن
در وجد عشقی سیال پای گرفتن

زیستن، غنودن و انقباض نغض خویش را

چونان سنگ نوشته ای شاید، از نظارهء اقمار، از زیبائی تو

در ندانسته ای سرودن، تعبیر شکوه بوسه های باد به تندیس ِ پریشانیست




دامون ‏

٢٨/٠٨/٢٠٠٨


Sunday, 15 November 2015

طالبان





شهادت، این آخرین جرعهء محبت را،در بیگناهیِ ِمطلق نوشیدن و از زوار ِ کالُبد ِ خاکی بر آهیختن

وآنگا هان، وارهیدن از بوریایِ زمین

گُزیدن مّئوا در جوار رود های ِ مُزین به شیر و شراب

و یا مالشِ پر ‌‌ ِ قدیسه ها 

.به روی بی گُناه ِ زخمها و دل ریشه ها ز ِ مسلخ سُرب

این وعده ها را، همچون جوهری سپید ساز که میزُداید فکر را، اندیشه را ز ِ هر اقماض ‌دیگری

و روانه ات سازد

در بُهت

در حسرت 

به خارستانی 

.که میخراشد پای را

این وعده ها را،ذره ذره در تعریف ِ زاهد‌ ِ عامی شنیده ام

.این جمله ها ی مُستفرغ و بلغور شده از روایت را


*


دجاله ای

کوزهء زهر کُبری به دوش گرفته، می افشرد بزر مرگ را

درکوچه ها 

 .بر پیمانه ای مدرج


و حتی

الصاق ِ قبالهء بهشتی مُصوفه را 

نواله ء جانت میسازد 

در کوچه های شهر

با فشار دکمه ای 

در انهنای‌ِ انفجار


**


اینها 

که نام خود 

طالبان ِ حقیقت نهاده اند

اینها که افیون را در سُرنگی 

چون شربت شهادت تزریق میکنند


دامون




٢٨/٠٥/٢٠٠٩