Friday, 8 January 2021

بهر طویل

 




در این امواج پُر عُصیان
در این بُهران دریابار
در این کولاب ِ ننگ و حصرت و افسوس بی پایان
در این بیقوله که حتی نمیروید نهال خستهء گندم درون شوره زارانش
در این سبزی ِ بد خیمی ، که از تُرش آب پسمانده ز ِ پارین روز رققت بار دیروز است
نمییابی بر این کشتی یکی سُکّان، نه ا سکانی بر این لنگر نه یک انگارهء محکم به مفلوکی ِ این اِشکسته کشتی، که هر موج خروشان را دهد آهسته تر صُوقی ز ِ کژّی گونهء ایام
نمی آید نظر را دیده بر ساحل دگر
که در هر گوشه اش
یک کومه از شادی به جشن آید
و پاکو بان
ز برگشتی دوباره
به اعجازی زمانگونه
به روئیا های زیبایی

و بیدارت کند

آهسته از کابوس مسلخ گونهء امروز بی فردا
***
در این بهر طویل قصهء انسان
جدا ماندیم
دو صد افسوس
دو صد هی هات



دامون

اول تیر ١٣٩٠

Wednesday, 6 January 2021

درس عبرت



:بعضی وقتا، فکر میکنم، مادرم راست میگفت، راست میگفت، انگار همین دیروز بود، میگفت

"اگه چشمات رو ببندی، دود آتشی که به پا کرده ای، بیشتر کورت میکنه"، چرا که خشک و تر و با هم میسوزونی
 
اگه چشماتو ببندی، حتی قدم گذاشتن به راهی که انتخاب کرده ای هم برایت دشوارتر میشود، سطح ناهموارِ روبرویت، پیش چشمای بسته ات، مثل یه مرتع سبز میشود

چشم های بسته ات، بعد از کمی از"ترسِ افتادن" عادتت میکنه، آسوده خاطر انقدر بخودت تلقین میکنی که تخیل وآرزوته،  همونو ببینی و نه حقیقت را وتا چشمهایت را باز نکنی، در همان خواب گرفتار هستی، تا زمان با سر به زمین خوردنت

شیرینی دنیای واحیی که برا خودت درست کرده ای، همیشه تلخی زندگی که باهاش مُواجه هستی را بیشتر زیر پردهء ابهام بکشه 


.دیگر، هر چیز که باب میلَت نباشد را، با ابداع یک دروغ تُوجیح میکنی تا کار شانه خالی کردن از مسئولیت را برایت ساده تر کند

زندگی و دنیای تخیلی ات هر روز بیشتر به خوابت میکشه تا دیگر همه کارها یت را با چشم بسته انجام دهی، انتخاب خوب از بد، تمییز دادن دوست از دشمن، سیاهی از سپیدی و هزار زهر مار دیگر، انقدر گریبانت را میگیرد که اقراق آن را نداری که آسمان رنگ آبی دارد و طبیعت آن چیزی نیست که تو در پندار خویش داری
برای هرکارِ ناشایسته ات، آنقدر دلیل و برهان میاوری که هر بلائی که سر خودت یا دنیای دور و برت میاوری را، تُوجیه کند، وقتی که قافیه برایت تنگ میشود، روایت و داستانی میسازی تا برایش دلیل قانونی و شرعی آورده باشی؛ فکر میکنم، کسانی که تکیه به اریکه قدرت داشته باشند، در انتها
یک نوع سادیسم روحی گریبان گیرشان میشود، به خاطر همین، قدرت نباید در دست یک شخص یا یک گروه بخصوص باشد، اما متاسفانه داخل ایران همین وضع بوده و هست
 .من این شعر انقطاع را برای خاطر این نوشتم که درس عبرتی باشد و با یاد آوریش از کار بد دور بمانیم

.بدرود

دامون

یکشنه ٠٨/٠١/١٣٨٩



انقطاع


آن زمان که چشم را بسته ای، جز آتش درون خویش نخواهی دید

جهانی را به جهنم ِ اکنون مبدل و چون سایه ای متروک

به امتداد خویش خواهی رسید

تنها را به تنهائی ِ خویش راه نخواهی داد

و ترک می گویی

آن ستیغ اندیشه را در جاری جهل

و آشیانهء حقیقت را

تنها درخت خشکیده عصیان خویش خواهی دید

و آنگاهان

آبی ِ آسمان را دشنامی بی پایان

و باران مرطوب را مُدامت

و خون جاری را

طلوع ِ خورشید میپنداری.

دگردیسی ِ خویشت را جز به اسیجار در لباس دیو نخواهی یافت

و حضور افسانه ء فردوس را

چون وردی در هزیان، در بیقولهء این مکاره به بازارمیبری

تا قلب ایستاده در طلسمت به رَشک ِ آرزویی نیافته

فتنه ای دیگر را به اجاق نشاند در مضیقه افطار به مغز آدمی

چشمانت شراره ء شوقی جهنمی گیرد

و در متواری افکارت

هیچ گریزی نیابی، جُز تسلیم

جُز تسلیم به مطلق ِ ابلیس

*
در آن سراط که ابتزالت را، اسطوره میخواندی

حقیقت محض را نزدکتر خواهی دید

و در آن صیقلهء شبق فام

دجال را نواده ای همخون یافته

و دو قاشیهء همزادش را که از دوشانه به یوق بنده گی ات نشانند

دو یار گرسنه

*
سخن بر سرآمد ِ اندیشه ها رسید

گلهای ِ یزرع این لوت ِ پُر طپش

به سرآبی میزد، در خلصهء وجود



دامون


شنبه/٠٨/١٢/١٣٨٨

مجلس سنا و پارلامنت آمریکا





مجلس سنا و پارلامنت آمریک به اختلال کشیده شد

بیشتر اشخاصی که باعث آن شده اند از افراد چپ و شورش طلب حزب دمکرات هستند با این حدف دمکراتها خودشان را مضلوم نشان داده و تقصیرش را به گردن ترامپ انداخته اند، با وجود اینکه ترامپ و هوادارانش هرگونه آشوب را محکوم کرده اند. باید منتظر خبر های بد بو

 

Friday, 1 January 2021

حقیقتِ شاخص

 

 




حقیقتِ شاخص، که از شخص تو بر میخیزد، نشانهٔ  اثری ز شخص تواست، به زمین، "وزن شاخصِ" تو، به روی زمین.

حقیقتی که ازشخص شاخصِ شخیصِ تو برمیخیزد، اثری زشخص تو در هستیست، "وزن مخصوصِ حضرتِ شاخصِ شخیص"!

 

دامون

۰۱/۰۱/۲۰۲۱

Thursday, 31 December 2020

اسبی بدون نام

 


اسبی سپید رنگ با پاشنه های حنایی و یالی، آجین شده با طلای ناب

اسبی که رخش را در تُندر چشمانش نشانه است

اسبی که هر رستم را، در اضطراب جنگ با دیو به زیر ران.

اسب زمان، بر به زیر پالان

 پالان یک نادان 

هر چند سپید هر چند، در تندر چشمانش نقشی نشان ز ِ رخش، ایران.

 

دامون

١٨/١٢/٠١٣

 

Tuesday, 29 December 2020

انفجار

  







آنسان که دیده به گرماگرم
این معرکه
مینگرد
هر جانب این بندر کهنه را آهیست
وهر آه را ناله ای به دنبال
وهر نهیب را نهیبی دیگر
حکایتِ
دندان در مقابل دندان
چشم در مقابل چشم
وتو حتی
در ماهواره ات تصویر توانی کرد
شرارهء این پشته ها را
که میسوزد به ناگاه
در روشنیِ روز
ما به انفجار نزدیکیم، به گفته ای دیگر



دامون 

Saturday, 26 December 2020

در نهایت

 

در نهایت ِ این بازی ِ سرنوشت که به پیشانی ِ ما کشیده اند

  خطی کج و مَعوَج باید کشید.

خطی به رسم دهنکجی

*

اینجا چشم در مُقابل ِ چشم

دندان در مقابلِ دندان

 وما، همه، گذشته از مرز گرسنهء مرگ، بی هیچ تعارفی!

 

دامون

 یکشنبه ١٧ آبان  ١٣٨٨

۲۵/۱۲/۲۰۲۰


Tuesday, 22 December 2020

کابوس

 






دجال، آنسان بود، که در حزیان داستانهایِ از سینه به سینه آمده، در سرود ه ای شنیده، از پدرم
ایستاده، در کِریاس ِ دَر به قاموس ِ دهشت ِ کابوس
در خمار چشمانش نقش خُدعه ای مصروف، چُنان مشعلی آغشته به نفت و خون
و در هر دستش فوج فوج مرده های ِ پریشان،
گسیخته، از آغوش عزیزان
آهنگی نشسته بر لبش، به گونه ء فرشته گان‌ ِ شکّر شکن
که گوئی از دور صُراحی اقبال را در فغان،
اما،
در مُجاور ِمحضش گرفتار، سحر ِ جادوئی ِ صد ارتعاش را
که میپالد هستی را به قهقرا
هرکز،
هرگز نبود انتظار پدر، که دجاله را بهین لباسی باشد جُز عبای سالکان ِ شیطانی
و این دگرباره، داستان نبود که سینه به سینه
و این دگرباره، روال ِ روز بود در شکستهء تعزیت های مغموم
و نه، کاذب بر نوشته های تکراری
***
این عصاره، کابوسی یست که میچکد در انتهای تاریخ ِ انسانی، در بُهد چشمانم
حق بود با پدر

دامون
جمعه ٢٦/دی/١٣٨٨

Tuesday, 15 December 2020

“Bullet” didn’t know

 



ﮔﻠﻮﻟﻪ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ
“Bullet” didn’t know
ﺗﻔﻨﮓ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ
“Rifle” didn’t know
ﺷﮑﺎﺭﭼﯽ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ
“The Hunter” didn’t know
ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻮﺟﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺒﺮﺩ
That, the bird was just getting food, to her chicks 
ﺧﺪﺍ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ
God did know
ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧـﺴﺖ؟
Didn’t he?


ﺣﺴﯿﻦ ﭘﻨﺎﻫﯽ
برگردان از دامون

H. Panahi
Translated by Damon