قصد از آوردن اخبار و مقالات، اعم از روز نامه و گاه نامه ، پاکدست، نظریه، نقشه و پیشنهادُ پرُژه و شعر دراینجا تعین راه وتفهیم فکری به شما عزیزان نبوده و نیست؛ شایسته گی مُبرم بر آن است محتوی آورده شده را به تفریق شعور و فهم شخصیِ خویش برسانید؛ همانگونه تیترها ی آورده شده گشت وگذار روزانهء من در دنیایِ مجازی میباشد و درجه تبلیغ و اشاعهءِ تفکر دیگران را بر شما دوست گرامی ندارد *** دامون
Sunday, 31 January 2016
Friday, 29 January 2016
نمایش
*
*
*
*
در رواقی خالی از اندیدشه های مُضحک و مَتروک، مُنتهی به دوره ء رنُسانس
و چینی شکسته ء استخوان های بالیه
گنجینه ای، انباشته از تنوع زین ِ اسب و اُلاغ به چشم میخُرد، با خرمُهره های درخشان
به گفته ء دیگر
این همان استر هُمایو نی است، که د ر ظا هر، رداده ء امثال و حکم به تن دارد
ما مانده چون شمع شب افروز بر صفره ء ِ بادام مغز ها
و آن اژدهای خون آشام
که دم عقرب زاده اش، ز گوشهء آستین پیداست
دامون
٢٦/٠٩/٢١٣
Wednesday, 27 January 2016
Tuesday, 12 January 2016
Monday, 21 December 2015
Sunday, 15 November 2015
طالبان
شهادت، این آخرین جرعهء محبت را،در بیگناهیِ ِمطلق نوشیدن و از زوار ِ کالُبد ِ خاکی بر آهیختن
وآنگا هان، وارهیدن از بوریایِ زمین
گُزیدن مّئوا در جوار رود های ِ مُزین به شیر و شراب
و یا مالشِ پر ِ قدیسه ها
.به روی بی گُناه ِ زخمها و دل ریشه ها ز ِ مسلخ سُرب
این وعده ها را، همچون جوهری سپید ساز که میزُداید فکر را، اندیشه را ز ِ هر اقماض دیگری
و روانه ات سازد
در بُهت
در حسرت
به خارستانی
.که میخراشد پای را
این وعده ها را،ذره ذره در تعریف ِ زاهد ِ عامی شنیده ام
.این جمله ها ی مُستفرغ و بلغور شده از روایت را
*
دجاله ای
کوزهء زهر کُبری به دوش گرفته، می افشرد بزر مرگ را
درکوچه ها
.بر پیمانه ای مدرج
و حتی
الصاق ِ قبالهء بهشتی مُصوفه را
نواله ء جانت میسازد
در کوچه های شهر
با فشار دکمه ای
در انهنایِ انفجار
**
اینها
که نام خود
طالبان ِ حقیقت نهاده اند
اینها که افیون را در سُرنگی
چون شربت شهادت تزریق میکنند
دامون
٢٨/٠٥/٢٠٠٩
Sunday, 8 November 2015
در جایی نوشته
در جایی نوشته
که اگر من من باشد و
آن من در من باشد و من به او بنگرم و او به من
مثل من در آینه که به من مینگرد، وقتی من به آینه مینگرم
*
من برخلاف من در آینه،
فکر میکنم، و من در آینه، فکر نمیکند
حتی من در آینه قابلیت فکرکردن را درخود ندارد
پس من بلند میشوم و میروم حالا به هر جایی، من در آینه محصورمیماند
نه، من از رفتنِ من - محو میشود و تا من نخواهم
منی در آینه نیست، یعنی، و جود واهیِ من نمیتواند مثل بختک،
مثل یک چادر منرا احاطه کند
پس، من آزاد است، حالا هرکجا که باشد
من میتواند چایی بنوشد و در آرامش، حتی بمیرد
****
آینه مثلِ قفسه
دامون
٠٢/١١/٢٠١٥
Friday, 6 November 2015
Subscribe to:
Posts (Atom)






