قصد از آوردن اخبار و مقالات، اعم از روز نامه و گاه نامه ، پاکدست، نظریه، نقشه و پیشنهادُ پرُژه و شعر دراینجا تعین راه وتفهیم فکری به شما عزیزان نبوده و نیست؛ شایسته گی مُبرم بر آن است محتوی آورده شده را به تفریق شعور و فهم شخصیِ خویش برسانید؛ همانگونه تیترها ی آورده شده گشت وگذار روزانهء من در دنیایِ مجازی میباشد و درجه تبلیغ و اشاعهءِ تفکر دیگران را بر شما دوست گرامی ندارد *** دامون
Wednesday, 3 August 2016
Thursday, 28 July 2016
خطابهء اعظم
آنگاهان که ضلمت را در این سیاره انبان
و کتیبهء شکنجه را
چونان پرچم های ِ رنگارنگ
آویخته سازیم، بر هرکرانه ای
بر سرِ هر بازار و مناره ای
و قدقامت شکستهء انسان را، پُر ز کاه، آویزان به هر درخت
آنگاهان که بر باخته ایم حتی صورتمان را بر جهیز ی ناچیز
بر سپیدی که متمایز است از هر رنگ،
بر پایه ای که اثاثش بر آب است و کتابش، نوشته به جوهرِ خون
و اسطوره ء هزارن زججه است، از عُمق دل کشیده
همچون شِیههءِ آن توسن ِ به بند
وانگاهان که فاتح شدیم
دلوی از سرچشمهء معرفت سیراب را لازم باید
برای تطهیر، برای تعمید دستهامان
دامون
٢٥/٠٩/٢٠٠٩
Monday, 11 July 2016
تمدن بزرگ
من نشسته و در آینده نظر میکند
در جایی نوشته، نمیدانم شاید در روز نامه ای: که در آینده،
دست بشر دراز میشود به لمس سیاره ای دگر
اما من، نمیخواهد به آیندای نگاه کند که شریانش، شالوده، از دوزخی که به دست بشر گشته به پا، به لمس سیاره ای دگر و تمدنی بزرگ
من نشسته و در آینده نظاره میکند، که مریمی آبستن از خدا، و صلیب
و صُللابه ای دگر و حلاجی که موعود خویش را به خدا انگارد
دامون
٠٧/٠٩/٢٠١٦
Monday, 20 June 2016
گام در لگام
کوه میبلعد فلق را به کام ِ خویش
و شب به سنگینی گناهی میدود در قفا، گام در لگام
میچکد قطره قطره خون ازکتف نازُ کم
دریای شک می رُباید بود و نبود را، در پُشتگاهی که تکیه ندارد
مسلخی موسوم در کنارهء خلیج ضلم
و در شمال برهوتی از توده های منجمد در خاک
و این خواب شبانگاهی ِ کویر ِ لوت
وآنک افسانهء قشون ِ سلم و تور و سنگواره های آتش گرفته، کاخ
ها، قلعه ها و یوق ها
در دیده میدود قلطان گُدازه های این باران
دامون
٠٧/٠٧/٢٠٠٩
عکس بالا از دریایچه اورمیه ایران که در عهد ستم پیشه گان به نابودی کامل رسید
Sunday, 5 June 2016
در گزند ِ دجالی کور
مزرعه ایست از سنگ،
که حتی دگر، نامی بر آن نیست، این باز مانده از روزگارِ نچندان دور
آمالی درو شده در
طوفان، که میپالد مثل ماهی اُفتاده به روی خاک
مثل مرغی بدون سر
که از شاخه ای به شاخه ء دگر
در خواب است هنوز
در خوابی به گونه
چون خرگوش
با چشمی باز، به قدمگاه میرود در این شام غریبانهء کبود
و به ناچار
از رشته های پُل ِ
سراط
در گزند ِ دجالی
کور
دامون
١٠/٠٢/٢٠١٤
Sunday, 15 May 2016
واحه
خنده، خنده، و
مات و مبهوت، ایستاده ایم به نعش خویش
در پهنهء دری، که پاشنه ندارد
این نه کالبدی از ما، نه تندیسی که آشیان باشد
این، یک حقیقت محض، این، واقعیتست
*
خنده، خنده، و
مبهوت و وا مانده
به یک سئوال که جواب ندارد
این نه آن منِ در ما، بیگانه ای با ما
این، یک حقیقت محض، این، یک واقعیت است
دامون
٠٩/١٥/٢٠١٥
Saturday, 14 May 2016
باغ ِ سنگ
اینجا که منم، نه یک
دیوار است، که با او بشود حرفی زد
و نه سنگی به صبوری
من دل شُده طاق
رخستی میخواهم
تا به احوال ِ پریشان
شده ام
پوز خندی بزنم
پوز خندی، به
اندازهء عُریانی ِ یک طنز رکیک
و به تلخی دُوم ِ
عقرب مرگ
**
خوش به حال پری ِدریایی
که دگر
جُز به افسانه از
او نیست خبر
*
من تخیل نیست، تو
هم افسانه نبود
و از آن صبح ازل
تا به این عصر، که
شقالان در آن میخوانند، یکه تنهامانده
ما، در اینجا که
منم مثل یک دیوار است
مثل ِ افسانه از
او، جُز به پژواک خودت، نیست خبر
من، به سنگی ماند،
به صبوری ِ همه دلشُده گان
پری دریایی
خوب میداند
نبض دریای طلاطم
زده ای
گوشها را بُرده است
و در این تنهایی
و در این قعر سکوت
.....
دامون
١٣/٠٦/٢٠١٤
Subscribe to:
Posts (Atom)






