Monday, 24 October 2016

تعملی نبود که عاشقانه بسرایم در این دیار




تعملی نبود که عاشقانه بسرایم
در این سرا که ندارد نشان ز ِِ شعلهء عشق
در آخرین ترانه ء من جاری بودن تو منجمد است
و تا ابد مرا به اقتدار بماند اغماض ِ خالی بودن تو
 دست من، آن بود، که منتظر بماند، به میعاد دست تو
نه حا مل به خنجری، در سایه ای نهفته در قفا
*
*
میتراود از کوزهء چشمانت هر آنچه نهُفته در اوست
مُشکِ خُتن میبوید، بی آنکه صاحبش بر بگوید به دروغ
*
*
و من، میآویزم دگر باره در جامه دان حکایت اندیشه ء تو را
تامهتاب شبی دیگر و آسوده خیالی در من
باشد که‌در حریم هر حرف و گفت و گو، پنهان گذارمت
که مبادا، دیده بجنبد در هوای ِ تو
و گُر بگیرد دل به خاطره ای

دامون


١٢
/آذر/١٣٨٨


Thursday, 13 October 2016

یادم تو را فراموش شده




تا بیست سال دیگه، اون موقعی که یادم تو را فراموش شده، اگه تا بیست سالِ دیگه،  ازما چیزی به نام یک ملت باقی مونده باشه؛ به شکل و قواره مردم روواندا میمونه، که از کشتار میلیونی   توتسی ها، جونِ سالم بدر برده باشن یا مثل گرسنه های سودان شمالی 
از سال هشتاد و هشت یعنی بعد از عاشورا تاسوعا یی که دانشجو های دانشگاه تهران را از طبقه هایِ بالایِ خوابگاهشون به پایین پرتاب میکردند  و یا از ساختمانهای اطراف گلوله میزدند تو مغزشون، از همون زمان و تا به حال، با یه حساب سر انگشتی، مقدار نجومی تقریبان بیش از یک ترلیارد دلار یعنی ده به توان بیست و یک، ارز از مملکت خارج شده، اینها شامل نفتهای بشگه ی ١٥٠ دلاری که به قیمت قبل از اپک فروخته میشود هم میشود ، ویا بورسیه تحصیلی به اتباع خارجی(سوریه لبنان و.و.) در همان دانشگاه ها که قبلن صحبتشون رفت،  تازه هزارتا ظهر مار و عقرب هم هست که اگه بخوای اسم ببری مثنوی به هفتاد من میرسه
حالا به خودی هایی که هیچ کس نمیشناستشون کاری نداریم که با پرداخت خمص و ذکات پانزده درصدی هر جنایتی رو بخواهند،انجام میدن
بلی، این ملت همیشه در صحنه، و در سایه ی تمدن بزرگ، آنقدر دوون و ذلیل شده، که با فروختن کلیه هاش هم از سقوط قهقرایی که به پایانش نزدیک شده، نمیتونه جلو گیری کنه، از، اون "با دماق به زمین خوردنش"، که هر لحظه امکانش میره، هنوز خبر نداره‌، مثل جشن ختنه سورون پسر خاله من علی رضا، که همه ازش خبر داشتن، غیر از خودش




دامون
١٠/١٣/٢٠١٦


توضیح:جشن ختنه سوران جشنی بود، که برای پسر ها میگرفتند، اما بعضی ها، پسر ها شان را میگذاشتند تابه سن هفت هشت ساله گی برسند، بعد ختنه میکردند، بعدهم سوری بود که به فامیل میدادند؛ اصولن، شخصی که ختنه میشد هیچ اطلاعی از آن اتفاق نداشت، تا زمان اتفاق

**
عکس بالا از جوجه لکلک های محاجر و در حال انقراض دریای هامون 

Thursday, 28 July 2016

خطابهء اعظم







آنگاهان که ضلمت را در این سیاره انبان

و کتیبهء شکنجه را

چونان پرچم های ِ رنگارنگ

آویخته سازیم، بر هرکرانه ای

بر سرِ هر بازار و مناره ای

و قدقامت شکستهء انسان را، پُر ز کاه، آویزان به هر درخت

آنگاهان که بر باخته ایم حتی صورتمان را بر جهیز ی ناچیز

بر سپیدی که متمایز است از هر رنگ،

بر پایه ای که اثاثش بر آب است و کتابش، نوشته به جوهرِ خون

و اسطوره ء هزارن زججه است، از عُمق دل کشیده

همچون شِیههءِ آن توسن ِ به بند

 وانگاهان که فاتح شدیم

دلوی از سرچشمهء معرفت سیراب را لازم باید

برای تطهیر، برای تعمید دستهامان








دامون


٢٥/٠٩/٢٠٠٩

Monday, 11 July 2016

تمدن بزرگ





من نشسته و در آینده نظر میکند
در جایی نوشته، نمیدانم شاید در روز نامه ای: که در آینده، دست بشر دراز میشود به لمس سیاره ای دگر
اما من، نمیخواهد به آیندای نگاه کند که شریانش، شالوده، از دوزخی که به دست بشر گشته به پا، به لمس سیاره ای  دگر و تمدنی بزرگ
من نشسته و در آینده نظاره میکند، که مریمی آبستن از خدا، و صلیب و صُللابه ای دگر و حلاجی که موعود خویش را به خدا انگارد


دامون
٠٧/٠٩/٢٠١٦

Monday, 20 June 2016

گام در لگام



کوه میبلعد فلق را به کام ِ خویش
و شب به سنگینی گناهی میدود در قفا، گام در لگام
میچکد قطره قطره خون ازکتف نازُ کم
دریای شک می رُباید بود و نبود را، در پُشتگاهی که تکیه ندارد
مسلخی موسوم در کنارهء خلیج ضلم
و در شمال برهوتی از توده های منجمد در خاک
و این خواب شبانگاهی‌ ِ کویر ِ لوت
وآنک افسانهء قشون ِ سلم و تور و سنگواره های آتش گرفته، کاخ ها، قلعه ها و یوق ها

در دیده میدود قلطان گُدازه های این باران



دامون‏


٠٧/٠٧/٢٠٠٩

عکس بالا از دریایچه اورمیه ایران که در عهد ستم پیشه گان به نابودی کامل رسید

کویر


من از سرزمینی دیگرم
این پسماندهء تاریخ، این کهنه کاخ دودوزه نوشروان
این مرز پرگهر
که بلعیده برادرانم را، آشیانم را
از آنِ من نیست
اینهمه
همه و همه، از سیاره ای دیگر است
واین گله احشام




٢٧/٠٢/٢٠٠٩



دامون




Sunday, 5 June 2016

در گزند ِ دجالی کور





مزرعه ایست از سنگ، که حتی دگر، نامی بر آن نیست، این باز مانده از روزگارِ نچندان دور
آمالی درو شده در طوفان، که میپالد مثل ماهی اُفتاده به روی خاک
مثل مرغی بدون سر که از شاخه ای به شاخه ء دگر
در خواب است هنوز
در خوابی به گونه چون خرگوش
با چشمی باز، به قدمگاه میرود در این شام غریبانهء کبود
و به ناچار
از رشته های پُل ِ سراط
در گزند ِ دجالی کور


دامون


١٠/٠٢/٢٠١٤