Friday, 22 February 2019

نمیشود که گفت نه







نمیشود که گفت نه
اما
راضی به رضای خدا هم نتوان ماند دراین ماسیده ء همچو ماست که برماست
و نتوان جدا شدن ازآن
چرا که
شاید رسوخ ریشه‌ ء ما در خاک از شیرازه بیرون شود با این شهاب های رنگارنگ که میدرند سینه ء آسمان را در اوج
**
راضی به رضای چه کسی باید بود؟
که بیاید  روزی، و شمشیر زنگار بسته ی خویش را، از نیام  بر کشد و به جای افشاندن تکه تکه ء نان، بیافشاند فواره های خون در قنات شهر
و دوباره
قصهء دندان و سنگ
قصهء زندان و یوق
قصهء، آتش و باران سرب
داستان قهقرا افتادن ِ در چاله ای با دست خود
**
به امید چه کسی باید بود؟
که بیاید روزی
و صد هزار زهر عقرب و مار را
که حتی در دکان هیچ عطار هم  پیدا نتوان کرد را 
دوای دردِ ما کند؟

دامون
دی
۱۳۹۱


Sunday, 17 February 2019

زمان وقتی گذشتن را کند آغاز




در این تنگآب ِ ناکامی در این گردآب ظلم و خون، در عصر آهن و پولاد
زمان وقتی گذشتن را کند آغاز
برای کوچ ِ شبگردان، درون ِ کوره راه ِ شب
اگر شمشیر و سر نیزه، اگر باران سنگ و شن
تفاوت را چه میباشد
که باید رفت
و باید قصه را کوتاه



۱۲/۰۹/۲۰۰۹


Thursday, 24 January 2019

یک اتفاق ساده ی تحمیلی





هر چیزی را یک آغاز واجد است که به پایان انجامد و اگر نِی، هیچ آغازی را پایان نیست.
این معنی کاملی از ندانم هاست و ما، در آغازِ یک پایانیم، و خود نمیدانیم،
همیشه میگوییم که گذشته گذشته است و آینده، اتفاقی کاذب است
و ما از اینجا
 یکراست میرویم به خانه ای دو نبش در بهشت برین که از شمال تا به جنوبش شراب چون سیل جاریست
وحوری و غلمان، و بوی خدا را، توان خرید در دکان عطاری.

*
 هر چیز را  آغازی  واجد که به پایان انجامد
و اگر نِی
هیچ آغاز را نیست پایانی .
و ما همه، تا به حال ادامه به انجام هیچ داده ایم .
و ما به هیچ، پر دادیم
و ما به هیچ بال
که ببپّررد
و بُتی بزرگ را به نقش بنشیند.
هر چیز را آغازی واجد، که به پایان رسد، و اگر نِی، هیچ آغازی را پایان نیست.


  دامون
۰۱/۲۴/۲۰۱۹

Monday, 31 December 2018

رودهای زُلال




از این دیار
که در آن
علفی از آبی خبر ندارد
و رودهای زُلال همه از گونه
سراشیبند
تو دستی را حائل
به فرض اینکه گیرد دست تو را
در اندیشه مدار
*
در این دیار
در طنین هر آستین
شعبده دستی
آنچُنان که در افسانه نگنجد
خنجری آهیخته
چون دم عقرب را
به کتف نازکت نشانه است
و حتی عشق را هم باید
در پستوی خانه پنهان داشت.
آوای آن چکاوک
که میخواند به آواز :" هنوز به صبح مانده دو دانگ" ، در رف هر خانه
ماند به جای.


به س.ش



دامون

١٦/٠٢/١٣٩١

Thursday, 4 October 2018

سرزمین




این خاک و گرد که روی سینهء ماست
این شعله ور نسیم زمستان
این، که میبلعد کالبُد هر زشت و زیبا را در ضمیر خویش
حتی سرشته‌ ای موضون را از نواله ای در خون
این زمین، که الوان است و خواستگاهِ تن ماست
این مرز پُر گُهر
خانهء ماست

دامون
٢٠/٠٣/١٣٨٩

Thursday, 2 August 2018

آیا که این نیز بگذرد؟

3



هرگز نبود در انتظار، که این سرزمین 
با آن هزار بار اسیر سُلطهء هر قداره بند و گزمهء سلطان
.چُنین خار و زبون، به سرزمین عجایب، که در افسانه نگنجد بدل شود، هرگز
اینجا، فقط حضور موریانه هاست در لباس  ِ انسانها
که پاکوبان، قطعه قطعه ء این بهشت را به مکاره برده اند
فقط برای مُشتی پُر از طلا

دامون
٢٢/٠١/٢٠١٤


Thursday, 5 July 2018

نمیشود که گفت نه






نمیشود که گفت نه
اما
راضی به رضای خدا هم نتوان ماند دراین ماسیده ء همچو ماست که برماست
و نتوان جدا شدن ازآن
چرا که
شاید رسوخ ریشه‌ ء ما در خاک از شیرازه بیرون شود با این شهاب های رنگارنگ که میدرند سینه ء آسمان را در اوج
**
راضی به رضای چه کسی باید بود؟
که بیاید  روزی، و شمشیر زنگار بسته ی خویش را، از نیام  بر کشد و به جای افشاندن تکه تکه ء نان، بیافشاند فواره های خون در قنات شهر
و دوباره
قصهء دندان و سنگ
قصهء زندان و یوق
قصهء، آتش و باران سرب
داستان قهقرا افتادن ِ در چاله ای با دست خود
**
به امید چه کسی باید بود؟
که بیاید روزی
و صد هزار زهر عقرب و مار را
که حتی در دکان هیچ عطار هم  پیدا نمیشود
دوای دردِ ما کند

دامون




شنبه ٩ دی ١٣٩١