قصد از آوردن اخبار و مقالات، اعم از روز نامه و گاه نامه ، پاکدست، نظریه، نقشه و پیشنهادُ پرُژه و شعر دراینجا تعین راه وتفهیم فکری به شما عزیزان نبوده و نیست؛ شایسته گی مُبرم بر آن است محتوی آورده شده را به تفریق شعور و فهم شخصیِ خویش برسانید؛ همانگونه تیترها ی آورده شده گشت وگذار روزانهء من در دنیایِ مجازی میباشد و درجه تبلیغ و اشاعهءِ تفکر دیگران را بر شما دوست گرامی ندارد *** دامون
Friday, 8 March 2019
Friday, 1 March 2019
روز ِ مُنعکس
در مدار این دایره
که ما در دورانیم
در رُخست ِ این روز
ِ مُنعکس
که مثل گاو
بر
پیشانی سپیدمان نشسته
و در کنار این شاپرک های هر جایی، که حتی
و در کنار این شاپرک های هر جایی، که حتی
سهم موریانه ها را
هم، بالا کشیده ا ند
اگر که خوب بنگری، اگر که آن بصیرت ِ اجبار را
اگر که خوب بنگری، اگر که آن بصیرت ِ اجبار را
نواله ء روح وا مانده
در خلصه ات کنی، خواهی یافت، آری
خواهی فهمید: که از
این راه از میان بُرده، راه ِبرگشتی نیست و حتی
رد پايی هم
از گذشته ء درنوردیده در قفا
از گذشته ء درنوردیده در قفا
این
تنها عشق است،
آمیخته با حصرت
، تنها ما،
در رُخست ِ این روز مُنعکس، در کنار این شاپرک های هر جایی
در رُخست ِ این روز مُنعکس، در کنار این شاپرک های هر جایی
و این انعکاس کاذب
شادیها
که میتازد تازیانه ی خوشبختی را
به کتف نازُکِمان
دامون
دوشنبه ١٥ آبان ١٣٩١
۰۱/۰۳/۲۰۱۹
۰۱/۰۳/۲۰۱۹
Sunday, 24 February 2019
روزی نه چندان دور
روزی نه چندان دور- داستانم، به پایان میرسد- بر به دست
خویش
بر به دستی که، مأمور است و، معذور
دستی که در پناه ِ آستین، خنجری پنهان را در خَفا، بر
به کِتفم، نشانه است
دستی که در بی گناهی آبیِ تطهیر، سخت میشویَد، بد و
خوب مرا به خون
و عاجز از، دوچشم،دو گوش و زبان است، مأموریست معذور
***
و اما
در نبود من
زنانی یائسه از جنس خواهرانِ روحانی
در بَدر شب،
نُقل و خُرما ئی را
بر به شهادت
به بی گناهی خویش
بر به کام تلخ پرسشگران نشسته به بُحد
پُر زِ شَهد میسازند
***
روزی نه چندان دور، نشسته
بر به کتفم، چو خنجری
دامون
١٧/٠٧/٢٠١٤
Friday, 22 February 2019
نمیشود که گفت نه
نمیشود که گفت نه
اما
راضی به رضای خدا
هم نتوان ماند دراین ماسیده ء همچو ماست که برماست
و نتوان جدا شدن
ازآن
چرا که
شاید رسوخ ریشه ء
ما در خاک از شیرازه بیرون شود با این شهاب های رنگارنگ که میدرند سینه ء آسمان را
در اوج
**
راضی به رضای چه کسی
باید بود؟
که بیاید روزی، و شمشیر زنگار بسته ی خویش را، از نیام بر کشد و به جای افشاندن تکه تکه ء نان، بیافشاند
فواره های خون در قنات شهر
و دوباره
قصهء دندان و سنگ
قصهء زندان و یوق
قصهء، آتش و باران
سرب
داستان قهقرا
افتادن ِ در چاله ای با دست خود
**
به امید چه کسی باید
بود؟
که بیاید روزی
و صد هزار زهر عقرب
و مار را
که حتی در دکان هیچ
عطار هم پیدا نتوان کرد را
دوای دردِ ما کند؟
دامون
دی
۱۳۹۱
Sunday, 17 February 2019
Thursday, 24 January 2019
یک اتفاق ساده ی تحمیلی
هر
چیزی را یک آغاز واجد است که به پایان انجامد و اگر نِی، هیچ آغازی را پایان نیست.
این
معنی کاملی از ندانم هاست و ما، در آغازِ یک پایانیم، و خود نمیدانیم،
همیشه
میگوییم که گذشته گذشته است و آینده، اتفاقی کاذب است
و
ما از اینجا
یکراست میرویم به خانه ای دو نبش در بهشت برین
که از شمال تا به جنوبش شراب چون سیل جاریست
وحوری و غلمان، و بوی خدا را، توان خرید در دکان عطاری.
*
هر چیز را آغازی واجد که به پایان انجامد
و
اگر نِی
هیچ
آغاز را نیست پایانی .
و
ما همه، تا به حال ادامه به انجام هیچ داده ایم .
و
ما به هیچ، پر دادیم
و
ما به هیچ بال
که
ببپّررد
و
بُتی بزرگ را به نقش بنشیند.
هر چیز را آغازی واجد، که به پایان رسد، و اگر نِی، هیچ آغازی را پایان نیست.
دامون
۰۱/۲۴/۲۰۱۹
Monday, 31 December 2018
رودهای زُلال
از این دیار
که در آن
علفی از آبی خبر ندارد
و رودهای زُلال همه از گونه
سراشیبند
تو دستی را حائل
به فرض اینکه گیرد دست تو را
در اندیشه مدار
*
در این دیار
در طنین هر آستین
شعبده دستی
آنچُنان که در افسانه نگنجد
خنجری آهیخته
چون دم عقرب را
به کتف نازکت نشانه است
و حتی عشق را هم باید
در پستوی خانه پنهان داشت.
آوای آن چکاوک
که میخواند به آواز :" هنوز به صبح مانده دو دانگ" ، در رف هر خانه
ماند به جای.
به س.ش
دامون
١٦/٠٢/١٣٩١
در این دیار
در طنین هر آستین
شعبده دستی
آنچُنان که در افسانه نگنجد
خنجری آهیخته
چون دم عقرب را
به کتف نازکت نشانه است
و حتی عشق را هم باید
در پستوی خانه پنهان داشت.
آوای آن چکاوک
که میخواند به آواز :" هنوز به صبح مانده دو دانگ" ، در رف هر خانه
ماند به جای.
به س.ش
دامون
١٦/٠٢/١٣٩١
Friday, 5 October 2018
Thursday, 4 October 2018
Subscribe to:
Posts (Atom)







