Wednesday, 1 July 2020

رستاخیز



ما من بود و من با ما، آنروز که این اتفاق افتاد

من نشسته بود و ما را نگاه میکرد

جهت چشمانش اما بیشتر به روی من بود تا به ما

به هر صورت، اگر که خوب  بنگری، هزار رَدِ گُم شده نوشته بر آن

گوئی، که ناخواسته حقیقت نهُفته در خویش را، بیان میکند

به مانند آن کاسهء گِلی، که  از درون پُر ز ماست

و رَدِ تَرَکی که جای پایِ خویش را نهاده بر آن، تُرشیِ بد بویِ ماست

در مفهوم ، از ماست که بر ماست

باری، من ما بود و ما، همه من ، آنروز که این اتفاق افتاد 

 دامون

٠٨/١٨/٢٠١٥
کاریکاتور از روزنامه اینتر نتی سپیده دم

Saturday, 27 June 2020

حقیقت

 


کنار نهری روان ایستاده ام، سایه ء بوزینه میجنبد درون آب

در میکشم شیشهء حقیقت را به جرعه ای و بیخبری

در سایه ای محو، مینگرد رفتار ِ ناگونهء مرا

آه، ای، حرفهای ِ کال و مقوائی

و آه، ای

تجسم های سرد و تکراری

که تُهی از حقیقتید

و میبارید چون گرده های سمِج از پنیرکی مُهلک

خوب میدانم، که تُهی از حقیقتید

کنار نهر روانم، بی واژهگی مرا، پرتاب کرده بر آنسوی ِ بیتها

جرعه ای دیگر از این وامانده جام را باید، تا شاید

حقیقت را، واضح تر کند از آنکه هست درون افکارم!

کنار ِ نهر روانایستاده ام ،شاگردی بیش نیستم در پژوهش آب

و حقیقت را جرعه ای از آن میپندارم، که سرچشمهء آب است

و نبودش را، احساس میکنم د ر طعم خشکیدهء لبهایم

آه، ای تبلهایِ تو خالی

و آه، ای آدمک های مقوائی،آه ای قاضه کشیده گان بر صورت، هرزهگانٍ هرجائی

خوب میدانم، که تُهی از حقیقتید!

 

***

بی واژه گی مرا، پرتاب کرده به آنسوی بیتها

کنار نهر روان ایستاده ام، با خنجری در کِتف ِ نازُکم‌ در پژوهش آب

 

دامون

 

٢١/ ١١/٢٠٠١


Thursday, 18 June 2020

ندا



روزگاری پسمانده است در چنته ء در ویش
در طلوع کاذب خورشید
روزگاریست بس عجیب
که آب، درآن، 
 از صلخه به صقف در گذاره است
و داروک ها
تصنیف ناکجای صبح را
به آواز، در غیاب خروس
روزگار عجیبیست در اندیشهء چکاوک، در انزوای ِ درخت
و دستها
در هوای تو
سُر خورده، مست، در نبود.
و دشنهء ِ نمناک ِ نامردان، به جای مانده هنوز.




دامون
٢/١١/٩٠

Wednesday, 10 June 2020

سرّ‌ ِ مگو




تبر به نیام ریشه نشسته در این شب بی مقدار
هنوز رعشه در زیر پوست افرا نمیگُنجد
و دست، آن دست که میآمیخد خدشه بر درخت
آهیخده خنجری نهفته به زیر آستین، بسان سرّ ِ مگو،

واین نطفهء لغ که تکیه داده به شمشیر
خلیفهء تصمیم ِ گله به مرگ است
سلاخگونه های چماقی، هزار هزارهمه به خط
پسماندهء ِ نزری ِ دیشب را، به نیش میکشند


دامون

اول دی ١٣٨٨

Wednesday, 3 June 2020

خاک


میبلعد فلق در حُفره ای فراخ
 اندیشه ء مرا
*
در آرزو به خواب میشوم
تا نا کُجای ِ تُحی از سئوالها، در بطن زمین سخت
بر خان ِ موریانه ای شاید
که میکشد به نیش پاره ای از حقیقت مرا
*
خاک میشوم و سهم من در اشتهایِ تکیاخته ای خلاصه میشود
و انگار‌ هء خواهشم در بوم نقش نگرفته ای در ادراک
*
فقط خدا میداند
*


دامون

#آسیه_پناهی

Sunday, 31 May 2020

آدینهء فردا




عمق مطلب گسیخت از افسار
و مرا پرده دری بر کجاوه نشست، در آدینهء فردا

گندابه ای تُرش از غصیان آدمیست این شیطان
سنگیست شاید پرتاب شده در چاهدیگ ِ خانه ما
افسون هزاران افریت را در تنوره میکشد هر دم،
و در هر بازدمش، میسُراید نکبت را، این
استناد بر شیطان
*
گوئی از نژاد الکنان‌ ِ هفت کواکب فشرده اند او را
که با تکیه بر جهیز کبر و ریا، لگدمال میکند خاک ایران را
و فتوایِ قتل سهراب را در امضاست، بعد از شکستن شیشه ء نوشدارو
حقیقت، هرچه هست، در غیابش بالا کشیده اند، اینان، دیوار دروغ را، همچون برج اغماض
اینان هرزه گویانند کاسه لیسانی دجال
دامون

پنجشنبه، ٢٢/بهمن/١٣٨٨

Monday, 25 May 2020

مسلخ





در کوچه خبری نیست هنوز
دلقکهای ِ این بازی، تمسخُر آمیز، در انتظار بلوائی دیگر در این کرانه اند
باد میآید از طاقه های ِ شرق،
بر بیابان ِ مدائن، بر این کویر لوت
از رهگذاران ِ جادهء ابریشم دیگر اثری نیست
و جای صُم اسبهاشان حتی در رمل ِ زمان متفون
*
در کوچه باغ - طبر، میگُدازد تنیدهء شاخه ها را در هوا، یکی یکی
و عروسکها، آنها که از نمایش وحشت سیر گشته اند،
در چاله هایِ محض به رگبار میشوند
قصه،
 قصه از دیار مصور با  شجر های ِ کاغذیست
از اِنگاشته ای، ‌به رنگ ِ آب
عجیب حکایتیست داد و ستد در این کرانه
شمشیر در مُقابل ِ عشق، سینه در مقابل ِ نیزه
تا بوده، همین، و دیگر هیچ
در کوچه باد نمی آید
واین انتهای ِ ویرانیست


دامون



Tuesday, 5 May 2020

در این زندان







من 

در من گرفتار‌ ِ من است
در تنهائی، در رؤیا، در خواب و بیداری
من 

گرفتار آن من 
که میبندد مرا به مُزهء سنگین ندانم
*
در خویش مینگرم 

 ناگونه، گم، هر گوشهء اندیشه را
در خویش

 می نتوانم گذشت، از معبر این دیوار
می

 مرا دستها بسته میماند در این زندان ِ در بسته
می 

به اندیشه فُرو رفته به جا
می 

گرفتار است در میم من
و من 

تنها

دامون

Monday, 27 April 2020

قتیل



  
زرتشتیم خواندن، کشتند
یزیدیم خواندند، کشتند
بلوچم خواندند، کشتند
کُردم خواندند، کشتند
تُرکم خواندند، کشتند
از بوق سک، تا به عصری که شغالان در آن میخوانند.
آنقدر کشتند، که خون در آسیابم چرخد و دریایم به لخته نشیند.
نهاد و آرزوهایم را کشتند
مشعل دانشم را کشتند
فرش و عرش و خدایم را کشتند
در خیابان در بیابان در نیزارم کشتند
از پیر و از جوانم کشتند، درخت ُ حیوانم را کشتند.
در چشمه آب را و  در مغز، فکرم را کشتند.
در مانده ام، که چرا ازکشتنم کسی کَکش نگزید.



دامون
۲۷/۰۴/۲۰۲۰
 تصویر، جاده ابریشم.