قصد از آوردن اخبار و مقالات، اعم از روز نامه و گاه نامه ، پاکدست، نظریه، نقشه و پیشنهادُ پرُژه و شعر دراینجا تعین راه وتفهیم فکری به شما عزیزان نبوده و نیست؛ شایسته گی مُبرم بر آن است محتوی آورده شده را به تفریق شعور و فهم شخصیِ خویش برسانید؛ همانگونه تیترها ی آورده شده گشت وگذار روزانهء من در دنیایِ مجازی میباشد و درجه تبلیغ و اشاعهءِ تفکر دیگران را بر شما دوست گرامی ندارد *** دامون
Tuesday, 20 May 2025
Monday, 5 May 2025
تاریخ
تاریخ کتابیست از تفاوت، مکر، حیله
که چون:
دیوی، به خوابی در زمان جاری فرو
گشته
و هر دم
میکشد خُرناس و اینسان زمین أشفته
میسازد
برادر دشنه در دست برادر جنگ میگردد
و هابیل است سنگ بر دست
و قابیل است خُفته در خون.
و این، قوقایِ انسان تا ابد جاری
صفحه ای دیگر از این دفترکند آغاز
به پایان نامده سطری
دل دیوِ کثیفِ قصه ی تاریخ، به شهوت
گونه فرزندی کمان ابرویش
در هم کشیده نارضا و پست زِ نو
آشفته میگردد
و از نو
قصه ی نان است ُ دندان
که با پژواک ناگویایِ خوشبختی
ز هلقومی بُرد نانُ
به زنجیری کند پای
دامون
Wednesday, 2 April 2025
Friday, 21 March 2025
سال نو

فدایِ خلوتِ اندیشه ای گم
در فرازِ نوجوانیهاست
روی دوشم کوله بار خاطره
این درد سنگین جای پایش را
به روی زخمهای کهنه و متروک میپاشد
دلم خونابه ای از درد و عصیان است
و من درموجهایِ ناشکیبایش
همه در صیدِ یک کَشتی شکسته
تخته ای مفلوک، که منرا
باز
بر ساحلِ اُمید، همان امید که من آنرا
هیچگاه نتوانستم به میآدش
همان امید که مادر داشت
همان شرمی که در صورت برادر داشت
همه امید من آنروزهای دلنشین با پولهای کاغذی نو
که بوی عطرشان آب از دلم میبُرد
وسالی نو به دیدار همه اطرافیان بودیم
دستهایم خالی و متروک
چَشمهایم مانده بر راهش
که روزی باز پدر با کوله بارِ هدیه ها
از راه برگردد، دلش خوش صُفرهء هفسینمان
چرب از فراقتها، دوباره سورهء میعاد برخواند
دستهایم خالیند امروز و عیدم خالی از گرماست
گرمای آغوشی که من را در به در، درکوچه و بازار میخواند
که شاید روزِ عیدی خوش
ولی افسوس همه افسانهء صد سال و روئیاهاست
دستهایم خالیند امروز
و عیدم خالی از گرماست
قطره اشکی خورد با چُس پت پتِ این شمع فرسوده
میان ساحل و دریا به جا مانده است
پدر مُرد و زمین سجادهء عمرش همه بلعید
نه مادر ماند نه فرزندی
دلم خون است و در دستم
قلم خوشکیده ومات، وصف عید
دیگری دارد
دامون
Monday, 10 March 2025
Saturday, 8 March 2025
زن
Friday, 24 January 2025
آفرینش
Monday, 13 January 2025
آنروزها خدا چه زیبا بود
آنروزها خدا چه زیبا بود
میرفتی مینشستی
و دردردُ دلت را براش میگفتی
از سیر تا پیاز را
از کم تا زیاد را.
آنروزها خدا چه زیبا بود ، در پوست
میگُنجید
نه چون استعاره ای
، شکی یا که تعارفی
*
وحمی نبود میان خدای ما و خدایِ هرکسی
و خدا، مقامی داشت برای خویش
میرفتی مینشستی
میگفی، میشِنیدی
میخندیدی
بی آنکه خدایت متاثر شود.
آنروزها خدا چه زیبا بود
مرحم دردی نیافتنی، الطیامی.
این صدا، پژواکِ پوچ نیست
یا که مجیز!
حرف دل است در واضح
در آن خانه
هر کس را کار خویش بود، آتش برِ انبان خویش بود
اینجا که من ایستاده است
خدا
تغدیر میکند
و تو
چون بنده ای زلیل
به سجده
تعظیم میکنی
دستت دراز
مفّرح نمیشوی.
دروغ بود
آنچه تا به حال حقیقت بود
و من و ما وشما
و ایشان ها، همه دروغ را حقیقت
و حقیقت را، همه دروغ
واین منِ در من
هنوز ایستاده میان حقیت و دروغ
دروغ در یک دست و حقیقت به دست دگر.
گوشی نمانده که واقعیت را دوباره بشنُوَد
گویی که خاک یاس به دلها فشانده اند
اینجا که من ایستاده است همه چیز در
تخَیُل است، نه در وجود
و ما و شُما، از تخیل آنچه نیست، خُرسندیم.
دامون
۲۸/خرداد/۲۵۸۲
شاهنشاهی
۱۴/آبان
۲۵۸۳
Tuesday, 7 January 2025
مسلخ





