Tuesday, 2 February 2010

نهُفته




اغماض، دیواریست بر بلندای ِ حقیقت مُماس
 و انکار
هندسه ای دارد، به موازات دروغ
افراشته
تا بینهایت ِ اطلاق
درد است، مضیقهء اجبار




دامون


١٨/آذر/١٣٨٨

لاله




در گونه ای نا خوشآیند، پیچیده‌ ام رسام صدایم را، امروز

در درنگ دهشت آن دست که میچیند، نجوای هر پژواک را در گلو
و آن تازهءِ شیرین را، در بهر وجود
رستخیز اسب زمان، در باور من است، تو چه میدانی؟
در باورم اندیشهء عمیق دست کریحیست پُر ز خواهش ِچیدن
در این مکاره ء تکبُر و استبداد
این
آماس ِ تلخ یک گاز است از سیبی شاید
چو سنگواره ای، اُفتاده به کُنج ِ اِنزوا
این همه را
شاید در ادراک‌ ِ یک فصل نابجا وسرد
مانده گذارد، لاله،
در اجتهاد ِ شهادت، به دست یک
آفت هر جائی
تو چه میدانی؟




دامون


سه شنبه، هشتم دی / ١٣٨٨

Monday, 1 February 2010

قدقامت




وقتی در نقطهء عطف‌، و یا
در تردد ِ سوره های ِ هر جائی، قنود میبندی
وتخم لَقّ‌ ِ شَک را بر کردار حضور خویش به وضو مینیشینی
به قد قامت آیا و شایدها
در آن وقت، در آن لحظه، در آن زمان، داستان آزاده گی را
از یاد بُرده ای، فلسفهء پریدن را
ساختنِ آشیانی در بلندایِ خانهء سیمرغ


دامون


١١/٠٧/٢٠٠٩

Sunday, 31 January 2010

روز پرواز





امروز روز پرواز است

نزديك تو مي آيم ، بوي بيابان مي شنوم
.
.
.رستگاری در سبکباریست

گر چه نشسته ای اینجا

در نیاز

مرا راهي از تو بدر نيست

مانده خالی از هرآنچه داشته

و تهی بی هيچ تصويری



دامون

Jan. 31, 2010

Friday, 29 January 2010

وتاریخ



و تاریخ را
هر از یکبار هم، اگر ورق بزنی
ثروت را با هنر که شالودهء ایمان است
در یک رود نخواهی یافت
حتی در این روند امروزی، که بنیانش در اُسطورهء مُعاصر ِ زجر است
*
این مُرشدان ِ به صُفره نشسته
که هر از دم
به نیش میکشند
جنازهء مرغی بریان را
.هر سازی که مخالف اشتهاشان بنوازد

هر لحمه را که از زبان حال بر آید
در گلو به شکر چُماق بخراشند
و بسوزانند به ارتداد
با روایتی، درآورده از زیر عبایشان
همانند ِ دم خروس
ویا
به استناد ِ قَسَم، ز نام کسی که دستهایش بُریده است


دامون
٠٦/بهمن/١٣٨٨

Tuesday, 26 January 2010

اِمتداد






گله ای نیست در اینجا که منم
امّا
هر چه مجنون به سرش آمده بود
حتّئ
خورده کاهی هم نیست
در تشابُه
که چه کرده است با من عشق
و تنفر را
در همه اَجزایَم، روح بخشیده است
چه بگویم
که چه حالیست مرا، پُر شده ام
بغض در رگهایم
در همه اجزایم، یکصدا میخواند
و بارانِ بی ابر ِ صدایم
یکصدا میبارد
خنده ای نیست در اینجا که منم
رخستی میخواهم
تا بر اَحوال ِ پریشان شده ام
پوزخندی بزنم

دامون

Monday, 25 January 2010

صدا




تنها صداست که میماند، تا انتهایِ شب
طنین‌ ِ من در تو، هر چند خاموش
و پِچ پچ ِ گنجشگها قبل از رها شدن در باد
تنها صداست که میماند، تا امتداد ِ یخ زده شب
طنین ِ من در تو بی انتهاست
تنها صداست

دامون

‏09‏/آوريل‏/5


Friday, 22 January 2010

غاشیه








مزرعه ایست، که حتی دگر، نامی بر آن نیست، این شهر، این دنیای پسمانده
و درآن
آمالی درو شده در طوفان،
لگدمال گاو های آهنی
در سرابی مواج از رمل ِ قلتیده به دنبال،
میپالد عطشان، میپالد مثل ماهی اُفتاده به مغاک، مثل مرغی بدون سر
که از شاخه ای به شاخه ای دگر
و از ستونی به ستونی، محض ِ یک فرجام
در خواب است این غمزده گورستان ِ بعید
با چشم باز،
به قدمگاه میرود در این غریبانهء غروب،
در اربعین مطلق قرن ِ شهاب و تندر رعد





دامون

جمعه دوم /بهمن/١٣٨٨


غاشیه : مسخره، دلقکوار
پالیدن : پر پر زدن درهنگام شکنجه‌
قرن ِ شهاب و تندر رعد : عصر ِ شهابهای خانمانسوز
پُل ِ سراط : راهی بدون بازگشت و جانفرسا
گاو های آهنی : ارابه هائی متشکل از دو چرخ برای شُخم، ویا متشکل از چهار چرخ برای دِروُ و حمل توده های درو شده، که بیشتر توسط اسب، مادیان، 
قاطرهای عقیم و گاومیش های اَخته به حرکت در میآیند و از قدیمال ایام رواج داشتهاند

فرتور بالا سمبُلیک هستش در مرکزش ایران بانو قرار دارد و اطرافش خاءنین مزدوران و تجزیه طلبها پراکند اند، چهره هاشان زبانزد تنفرشان از  ایرانشهری وایرانی بودن ماست