Wednesday, 15 March 2017

وقتی






وقتی یگ گله از ارازل و اوباش، با تفکری کهنه تر از عصر سنگ، سردمدار یک مملکت میشوند، و کروری از الاغ و گاوِ نواله خوار، دنباله رو آنها
وقتی یک مشت پاچه خوارِ دستنشانده، نماینده مردم در مجلس فرمایشات هستند که فقط به فکر جیب خویشند و نه به فکر آسایش مردم
وقتی مردم فقط صبح را به شب میرسانند به خواست خدا
وقتی طومار آرزوهای مردم به چاه خرافات ریخته میشود، وپای پیاده روانه به صحرای کربلا، برای بستن دخیل به واحه ای دیگر
وقتی آدم ها در گور های پیش ساخته، زنده به گور میشوند به جرم زیستن
وقتی انسانها، در گرسنه گیِ آزادی در دهلیزهای ننگ ذُوب میشوند، فقط به جرم پرسیدن
آری، آن زمان که مردن، جان سپردن، تسلیم، تنها ره رهایی است و جزیرهٔ امید، ساحل خشکیدهٔ هامون
آنزمان، اقیانوسی از سرچشمهٔ تطحیر را لازم
که بشوید، به زنگارِخون نشسته دستهای ایشان را



دامون
۱/۲۱/۲۰۱۷

Wednesday, 1 February 2017

گفت و شنود



 من از خدا، آنکه، در ادراک، چون غریضه ای زِ  بدو تولد با من  است ، گلایه نمیگویم
*
اما، از آن که در تردد زمان، از سینه ای به سینه ای و از دفتری به کتابی واز کلاغی، به کلاغی، و از دریایی، شوره زاری،  واز قصر ویرانه ای ودر 
میان ویرانه ها ، قصری، و کشوری به زندانی، و زندانی  به دخمه ای
من از خدای عبوسان که به سنِ خِضرنشسته بر بالشِ مُراد میگویم
من از خدایِ ز کاه ساخته شده چو کوه، میگویم
من، نه کفر میگویم 
این پنبه را ز گوش بِدار!


دامون

۳۱/۰۱/۰۱۷

Saturday, 21 January 2017

این روزها




وقتی یگ گله از ارازل و اوباش، با تفکری کهنه تر از عصر سنگ، سردمدار یک مملکت میشوند، و کروری از الاغ و گاوِ بی دفتر و کتاب، دنباله رو آنها
وقتی یک مشت  پاچه خوارِ دستنشانده، نماینده مردم در مجلس هستند که فقط به فکر جیب خویشند و  نه به فکر آسایش مردم
وقتی مردم فقط  صبح را به شب میرسانند به خواست خدا
وقتی طومار آرزوها به چاه خرافات ریخته میشود، وپای پیاده روان به صحرای کربلا، برای بستن دخیل
وقتی آدم ها در گور های پیش ساخته زنده به گور میشوند به جرم زیستن
وقتی انسانها، از گرسنه گی داخل دهلیزهای  ننگ ذُوب میشوند، فقط  به جرم پرسیدن
آری، آن زمان که مردن، جان سپردن، تسلیم
 تنها رهایی است و جزیرهٔ امید، ساحل ِ خشکیده ی دریا ست
آنزمان، اقیانوسی از سرچشمهٔ عدالت را باید، که بشوید به خون نشسته دستهای  شمایان را!


دامون



۱/۲۱/۲۰۱۷


Tuesday, 10 January 2017

کند هم جنس با همجنس پرواز



وکفتار، رسوب کرده در خلوتِ حیاط، قنوده،  بسته، آرمیده، پیش از نمازِ مسخ
آنکه خون را شراب ارقوان اقتدار میداند، به سُجده اُفتاده،  در غم تنهاییِ تَهلکِ خویش
همچو ماری، که  از شانه ضحاک
 اژدهایی شاید، به لب رسیده جان، در یوقِ بنده گان


دامون
٠١/١٠/٢٠١٧

Wednesday, 4 January 2017

از سر نوشته ها





آمیزش رنگها، زبان زدِ قلم بر سپید ها
نوشتن عصیان بدون شرح یا نجوا، تنها راه نجات است
*
در کهکشانی که سرعت نور حتی، قدمهای نوباوه ستاره ای هم نمیشود
و انفجار یک سیاره، خورده پژواکی را ماند، در تطابُق با شکستن دل، نوشتن عصیان بدون ِ شرح، تنها راه نجات است
*
وقتیکه در ُعمق قوطه میخوری، در خَلصهٔ بودن، در این وادیه و در صیال ِ این زهرآب
و صدایِ پر پر شدن در نفرتخانهٔ این کوفیان مقوائی، در واقع ِ حال
.تنها راه نجات در عصیان ِ قلم است و نو شتنِ عُصیان، تنها راه نجات است
و من
اختلاتم با کاغذ، مرقومهء چرکین ِ آلوده ها و پرخاشگونه هاست
میبارم هر لحظه را که مینگرم، در چاله ای کوچک و مسدود شاید، در پیمانه ای خُورد
همانند زوزه های‌ ِ گُرگ، در مسلخ ِ تُندر ِ طوفان، در رعد ِ بی صدای ِ نا شنیده ها
با این قوارهٔ ناقص شعرم
برای تو


دامون٢٦/٠٤/٢٠٠٩

Sunday, 25 December 2016

کسی به فکر باغچه نیست




باید گفت کسی به فکر باغچه نیست و گوش ها پر از جرینگ جرینگ دلار است و پوزهء اسبِ توان خلق چو در خون قوطه ور بزغاله ای در مسلخ مرگ بزرگان است، در گُزاری که مرگِ موش هندی در زعفرانِ خاورِ دور، عطرِ کافورینه را  در هوا به پژواک است و تُندر اسید، بر ساحت پاکِ بی حجاب خانه میریزد، در سایهء مُستدام ِ خدا به ارزشِ چند ساندیس.
در انتهای جادهء ابریشم، در طاقه های مدائن، میدود قلتان، بوته خاری جدا شده در طوفان
و رمل بیابان، هزار خاطره را در قُنود میخواند   
آری که از ماست که بر ماست که چون ماهی بر پیشانی خویش را مانیم در این لایتناهی، پای در یک کفش از تمدنی بزرگ میخوانیم و خویش میدانیم، که هیچ میدانیم

دامون

25/12/2016

Saturday, 17 December 2016

ناگُفته ها



نشسته اند، شُمای ِ خوبان، به صَدر بهشت برین
آنجا نوح است و زرتُشت و جرجیس در حضیض
و در صدر، تا دیده میدود پیام آوران ِ مُرسل
از هر کناره حرفی سُخنی همتای صد هزار سوره ء استغنا
به هر زبان که بخواهی، به گُفتهء پدرم
*
میرفت تختیُل و اندیشه های ِ من آنروز در پی ِ راستی
در پی اسم اعظم ِ آن نیافته در کتابها
میدوید رخش ِ چشمانم به هر نخجیر
به هر متروکه حتی، به جستو جوی ِ حقیقت
از هر کناره حرفی سخنی،
همتایِ صد هزار سوره ء استغناء
*
من هنوز هم که هنوز، عطشان و پُر تَپش
دراین برکهء بی انتها ی ِ ثقیل و ناممکن
در قوطه های ِ تشنه گی
اکابر ِ هفت اورنگ را دوره میکنم
بُعدی دگرگونه باید این فِسانه را
سخنی باژگونه شاید، این سِّر ِ مگو را
نه رودهای ِ جاری از شراب وعسل
و معشوقه هائی از ِ برهنگان ِ اسیر
و فرشته گان‌ ِ منجمد گشته در سُجود
و لعنت خورده گان‌ ِ تا ابَد مطرود
*
ناگُفتها را باید، نادیده ها را نِی


دامون

چکنویس اول، برداشت ِ ١٥


٢١/٠٤/٢٠٠٩

Friday, 16 December 2016

حتی




پری نیم سوخته از سیمرغ را بایدم، حتی
آرزوئی نا بجا از من برآوده شایدم، حتی
می آمیخم به سطری چسبیده به کاغذ، حتی
که ساروجی از مرحم ِ عشق پیدا شایدم، حتی
اعتصاب ِ خوردن غم بایدم، حتی
از سایه ها گریزان گشته ام، حتی
روزها در گذشت ِ ابر ِ چشمان است، حتی
شبها حکایتش دور از بیان است، حتی

دامون

١٦ آبان ١٣٨٨

Saturday, 10 December 2016

رهایی





رهایی از جهل بدون جنگِ با آن امکان پزیر نیست، بخصوص از نوع رسوخ کردهء سرطانیش
جنگِ با این مطلب، که تسلیم نشوی، مهم است
من اگه گربه بودم، هر روز ناخون هایم را سوهان میزدم، برا مواجِهِ ؛
به خودم میگفتم:توی اون پوستین میش، که تو گله گَر انداخته، گرگیست قداره بند، با بی کتابی ِ یک بیسواد، چرا انکار؟،با جهل باید جنگید، وگرنه وِل مطلیم


دامون
١٢/٠٥/٢٠١٦