Saturday, 12 October 2019

خطابهء اعظم







آنگاه که ضلمت را در این سیاره انبان و کتیبهء شکنجه را چونان پرچم های ِ رنگارنگ آویخته سازیم در هرکرانه ای، بر سر هر بازار و مناره ای

و قدقامت شکستهء انسان را پُر ز کاه، آویزان به هر درخت
آنگاهان که بر باخته ایم حتی صورتمان را بر جهیز ِ ناچیز شیطان،بر سپیدی که متمایز است از هر رنگ دگر،بر پایه ای که اساسش بر آب است و کتابش به جوهرخون 
اسطوره ء هزارن زجه، از عُمق دل کشیده همچون شیحه آن توسن ِ به بند

آنگاه که فاتح شدیم

دلوی از سرچشمهء معرفت سیراب را لازم باید

برای تطهیر، برای غسل تعمید دستهامان


دامون

۲۵/۰۹/۲۰۰۹



Monday, 22 July 2019

میانِ رملِ بیابان، کنار جادهء ابریشم




من در گذشته زندگی میکنم در کوچه خم های ِ بچهگی هایم

هر چند گذشته گذشته است

اما

اَنگی نبود آنروزها، که چون بختکی، انتظار کشد خمیازه های صبح را.

و بازدم هر نفَس، دمی مفّرح  بود.

اما اما و اما

اما، واقعه ای شاید، دست سرنوشتی، به سوق خنجری جرار تر از نوک کُبری.


*

گذشته، نگذشته به آینده رسید.

اما اما و اما

گذشته در آینده نبود وبوی ِ تهوُع از آن میزد.


*

اما، اگر، و این شاید ها، همه و همه، بُغضیست در گلو

 خون دلیست، که میریزدم،به قیمت حل ِ پوک

و من، به ناخواسته، در گذشتهء خویش، در این، هزار سالِ دراز

در رمل این بیابان خشکیده در کنار جاده ء ابریشم، جوینده بر عتیق چشمه ء زندگانی ام

من، در گذشته زندگی میکنم،هر چند گذشته گذشته است و آینده امروز است

تک درختی که آبستن اُفتادن و ریشه ای، در افطار ِ موریانه ها

من، انگی شبیه خُنج بر درخت

خون دلی، لخته ای کِدِر شاید




دامون


٢٩/١٠/٢٠١٤

Saturday, 29 June 2019

جوانمرد قصاب






بیچاره آنکه عطف زمان خویش را، معجزه ای الاهی، در چشم تو دید  وگردن،  به افسارِ تو آویخت
وای بر حال آن  بیچاره گردنش. 


 آنکه مرگ حق است، آنکه چگونه بمیری، حکایتی دیگر.

دامون


۰۹/۲۱/۲۰۱۸


Wednesday, 12 June 2019

بن بست






در عصری که حربه ای کارساز نیست جُز اعدام، قطع دست
یاکه سنگسار، تا پُر شود کوزهء دل از وحشت.

در عصری که مکتوب و اندیشه ای دگر، کذب است
 یا محارب با خُدا.
و تا چشم در این ورطه میتوان نگرد، هر طرف
در هر خِطّه، جوخه ای از آدمک های ِ کاغذی به قطار
که میتراوند در سوت ِ دود، گلوله های ِ جانخراش را
و هزار زهر مار ِ چندش آور ِ دگر که رفته از یادم
همه و همه
و تصویر این مُشت قاطر ان ِ عقیم
به روی صفحه ای هفتاد و دو اینچ
از بوق سگ تا عصر غمگین .
و آن ریش و پشم ‌ کریه
با حرفهای مُفتش که، ماست را هم سیاه میداند.
گرسنه گی، نه غذا نه شام درون صُفرهء افکارم،
آواره، در به در به دنبال تکه ای نان
میدوم
 میدوم در هر کناره ء این جمهوری ِ استبداد، مُدام

دامون
۱۲/۰۶/۲۰۱۹



Tuesday, 4 June 2019

در سراشیب




در بیاور آن میخ انفجار‌ِ را از مغزم
آن ریگ شهاب گونهء مزاحم را، از کفشم
میخواهم زنده بمانم
زندگی کنم، این چند روزهء دنیا را
عشق بورزم به جای سجده به تو
در آزادی بمیرم
بدون درد سر بستن دستمال آخرت تو به شقیقه ام
یا آن قُل و زنجیرت به ریشه ام در اوین یا گوهر دشت
بُرو، بُرو بهشت
من
من به جهنم
میخ نحص طویله ات نیست آنجا در سرم
به جهنم
ریگ در بایستی ات نیست آنجا داخل کفشم
به جهنم
اگر آدم بخشید بهشت را به یه گندم
من بخشیدم همه را به تو
به بهای ِ یک حلِ پوک
بُرو به گُم
بُرو، بُرو بهشت

در بیاور
آن پنبه را از گوشت


دامون

١٩/بهمن/١٣٨٨
نگرش ٤

Sunday, 28 April 2019

آیندهٔ نزدیک



جهان منادیِ تغییر خواهد شد ، در آیندهٔ نزدیک
 و موریانه های ِ عقیم، دوباره بر تناول تاریخ میشوند.
دست بشر، اینبار، چون  خنجری دو سو پیِ خویش  میزند
و تمدنِ بزرگ
 گذاره ای مختوم میشود. 
گذشتِ زمان، طراوشٍ تمام یاخته هامان را، چون کتیبه ای  شاید، به سنگ میکوبد.
دامون 

۳۱/۰۱/۰۱۷

گذاره ای مختوم:خطی امتداد یافته
یاخته: سلول
این شاید یک خوشبینیِ قبل از یک بدبینی به آینده  باشد، به آینده ای تاریک که از بدی بخت انسان، هم امروز وضعش روشنه؛ مثل ماستی که ترشیده گیش از تاقار شکسته اش که مثل ماه تو پیشونیش نشسته پیداست، اصلاً هرچی زار که بزنی، لام از کامش در نیاد یعنی، امثالِ همین پیِس ها را اگرکه دنبال کنی، میبینی کپی همونهایی میمونه که زنها شو نُ، عرب ها میگاییدند خیالشون هم نبود همین مردم مقواییِ امروز که بوی تهوع تاریخ میدهند.

دامون

Wednesday, 24 April 2019

چشمک بزن ستاره




الماس دونه دونه
تو آسمون افشونه
خورشید خانوم خوابیده
رنگ هوا پریده

شغالا خندون شدن
خوروسا پنهون شدن
روباه مکار اومد
چارسو رو بست با کلک

هاجستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
دیگ حلیم داغ داغ
دست و پا ها شد چُلاغ

بگیر و ببند فراوون
قداره بند فراوون
ولگردا ی چندر قاز
رئیس  زندون شدن

بگیر بکش کارشون
مرده ها نُشخوارشون
خیابونا جُلوونگاه
مدرسه ها قبرسون

مردا  روی مخته
پشتسر  ِ هم  یه تخته
دستمال بدست و  خندون
 قالی رو  بنداز  تو  ایوون

اوسا بدوش کارشون
آتیش به انبارشون
مردوم و خواب کردن
تو گوشاشون چوب پنبه

اتل متل تو توله
آینده مون چه جوره
پولا رو بردن هندسون
برای باغ و بستون

هاچین و واچین تموم شُد
عمر ِ جوونا حروم شد
نه دانش و نه ثروت
نه مملکت نه حرمت

هرکی هرکی کارشون
شمش طلا مالشون
تو اینگلیس و آلمان
آواره های ایران

الماس دونه دونه
تو آسمون افشونه
خورشید خانوم خابیده
رنگ هوا پریده

چشمک بزن ستاره
تو ابر پاره پاره
تا بدونم که هستی
چشمام و غم نگیره
دلم و ماتم نگیره

دامون


٢١/٠١/٩٢

Monday, 18 March 2019

مارکوس

در تموز روز



میان حقیقت و دوُروغ، راهِ بسیاریست، چون فاصله بینِ زمین و ماه.
 تو، گفتی شراره ٔ انتقام  در حقیقت نقش میبندد، وقتی، دوروغی در روشنی روز، حقیقتی محض میگردد، میافشُرد مرا همچون تناول باران، به خشگ بیابان.
 تو، گفتی، ساطور، بر گُردِهٔ " حقیقت" نشسته، در تموز روز.

*

 طنینِ پژواکی، به بانگ میخواند: دروغ بود، آنچه تا به حال، حقیقت بود.
*
میان حقیقت و دوروغ را،  مجالی نیست، و پیکر زمان از حقیقت خالیست، تو گفتی، که جوینده گان حقیقت تا به حا ل، آب در هاون دروغ کوبیده اند، در این تموز.
بس نا بخردانه، میرقصد، چون کولی سرمست، آنکه، دانسته، خویش را به بیراهه میزند.
آه که آرزو نقشی بر آب است، و او هنوز ، چشم بسته بر آن.
*
تو گفتی، پاشیده در همه جا، بذرِ شکِ نبود.


دامون
۱۲/۰۹/۲۰۱۸


پ س:

 _    در تَموز روز یا تموز روز، اینجا پایان روز، هنگامی که آسمان درست وسط تاریکی و روشنیست.
     _     هاون دروغ، آن هاون را گویند که در آن آب کوفتندی.
_     پیکر زمان،  اتفاق افتادن با  انسان، از بدو تا اختتام او.
_     مُواَزنِ ظلم، اینجا معنیِ پیام آوریست، از  حضوربربریت در قرن معاصر،
_     بذرِ شکِ نبود، اینجا همان تخم لقِ دروغ است و
نمایشی شرم آور از یک قحطیِ  پیش ساخته، به زبانی همانند نُت آن فلوتِ صِحر آمیز، از حقیقتی پیام آور است، که همه چیز را خواست خدایی میداند زاییده از انگارهء خویش و نه هیچ چیز دیگری.