Monday, 8 May 2017

کابوس


دجال، آنسان بود، که در هذ یان داستانهایِ از سینه به سینه آمده، در سرود ه ای شنیده، از پدرم
ایستاده، در کِریاس ِ دَر، به قاموس ِ دهشت ِ کابوس
در خمار چشمانش نقش خُدعه ای مصروف، چُنان مشعلی آغشته به نفت و خون
و در هر دستش فوج فوج مرده های ِ پریشان، گسیخته، از آغوش عزیزان
آهنگی نشسته بر لبش، به گونه ء فرشته گان‌ ِ شکّر شکن
تو گوئی: از دور صُراهی اقبال را در فغان، اما، در مُجاور ِمحضش گرفتار، سحر ِ جادوئی ِ صد ارتعاش را
که میپالد هستی را به قهقرا
هرکز، هرگز نبود انتظار پدر، که دجاله را بهین لباسی باشد جُز عبای سالکان ِ شیطانی
و این دگرباره، داستان نبود که سینه به سینه
و این دگرباره، روال ِ روز بود در شکستهء تعزیت های مغموم
و نه، کاذب،  بر نوشته های تکراری
***
این عصاره، کابوسیست که میچکد در انتهای تاریخ ِ انسانی، در بُهد چشمانم

حق بود با پدر

دامون 


جمعه ٢٦/دی/١٣٨٨

نقاشی بالا به نام چهار از چهار نقاشی است که هرچه گشتم نام نقاش آن را پیدا نکردم


Monday, 27 March 2017

از ماست که بر ماست



دیگه داستان رستم و افراسیابم از خواب بیدارشون نکرد، ته شیره کش خونه چال کردند، همونایی که کَکِشون هم نَگَذید، وقتی که دریا و دریاچه ها خشگید؛ اون چهل پجاه هزار نفری رو که نتونستن به سراط مستقیم خودشون بکشند، همو اول بستنشون به تیر، یک میلیونشون و تو جنگ و دعوا یِ  زرگری، به سیِ بهشت فرستادن، ده میلیونشم متفرق کردن رو کره زمین، فقط بی مُخا شو نگه داشتند، گذاشتند سر کارهایِ نامربوط، بی پدرا،آدما رو به قیمت شتر قصاص میکنن که تو بیابونها میچره، اما بچه های خودشون تو فلان دانشگاها تو فرنگستون درس میخونن، برا وضع حمل عروساشون بیمارستان و تو انگلیس قُرُق میکنند، یارو رو از  ندر کجا آوردن گماشتنش به  وزارت راه و ترابری، مرتیکه نشسته بود میگفت ماشین دودی هفتاد سال پیش و بستیم به کامپیوتر و هر شش ساعت یک بار میفرستیمش خراسون، برا زُوّارِ آقام، فرداش تو راه، دوتا از توربو ترن هاشون شاخ به شاخ شدند آتیش نشانی نداشتن که خاموش کنه فریادِ کمک مردمُ، یه عالمه دلم سوخت.   
برا سال نو، رو پرچماشون به تازی یه چیزی بلقور میکنن که فقط خوداشون میفهمند،  پیش خودم میگم: اینا که فارس نیستند چرا به فارسی بنویسند ؟


دامون

۰۳/۲۶/۲۰۱۷