Friday, 22 September 2017

آنَک!





آنَک! عبور از تنگنای معبر سکوت در باور ِ بایستن
در هاون ِننگ ِنبود
و ناچار

از مخروطی با انتهایی باریکتر از پل سراط
گذشتن
آنک
در گزند ِ گریزگاهی، غایب از فرار، در تندر لمیده به دشت
در انتها!

آنَک! : اینجا اقتباسی از اکنون است، در آیندهٔ نزدیک، اما سبکی دارد که هنوز نوشته های زیادی میشود در باره اش نوشت که هر کدامش یه مثنوی هفتاد من است.



دامون


۰۹/۲۲/۲۰۱۷

Friday, 8 September 2017

از هدایت:


در روزگاری که همه از "مرغ"حرف میزنند کسی از "خرو س"نمیگوید
زیرا همه به فکر سیر شدن هستند نه بیدار شدن
فانوسهای ده میدانند که بیهوده روشنند و سگان ده میدانند بیهوده بیدارند
وقتی که در روشنی روز دزدها به میهمانی کدخدا میروند

صادق هدایت




Wednesday, 6 September 2017

تکفیر





وقتی که سیل روز  در حروف   میبارد ز هر جهت به کویر ِ زبانِ من
و قافیه
آنچنان تنگ مینماید
که شاید
مُیسّرم نشود سرودن
در باب آنکه مُراد است
و نه آن واژه
که تو را به گوش خوش آید، تو،
تو تکفیر خوان این قنود شکستهء مرا، این قطعه قطعهء سبک جدید را




دامون

چهار شنبه، ٢٨ آبان ١٣٨٨



قافیه: در فارسی آنرا پساوند میگویند و اصطلاحی است در شعر و نظم

Thursday, 17 August 2017

بودن یا نبودن و هیچ اتفاق دیگری




سخن وقتی سبز است
میطراود بیان را
آن چکیدهء ما را
سطر به سطر، لُقمه به لُقمه
*
جبر زمان میبارد در چکیده ء ما
آنجاکه نُشخوار ِ روز در گره خورده مشت ِ فتح خلاصه میشود
و حمایل آدمی به کیسه ای پُر ز ِ کاه مبدل، برای ِ زخم ِ سرنیزه
*
سخن در تردد دوران، ادامهء بازی ِ سرنوشت است، و ا جرای ِ نقشی متفاوت
نه فقط نقش دیوار یا که نقش مرده ای، که
 شکنجه تا مرگ
ذرّه ذرّه
 تپیدن در تنور نان و پوده شدن در مسلخی سوری
و یا
گرفتارآورده، در فراموشی ِ کاذب
سخن
سخن ادمهء بازیست، به روی اکرانی مقوائی
***
جبر زمان میبارد در چکیدهء من، تو، و هر بندی ِ دیگر
بند، نه آن قلو و زنجیر
بند، آن مُوزهء رنجوری که از جنس سماجت است
و میخراشد دل را در هر واحه، در هر لحمه
و گداخته ءِ استخوانها را تا خاکستر شدن، تا نبودن ِ بیش، درخویش
سخن زبانوارهء سئوال است
و نجوا ئی که فاتحان در جوابش ندارند حربه ای
جُز تردد جبر

دامون

٢٠٠٩/٠٧/٣٠

این شعر را من بااقتباس  یک نقاشی از "پیکاسو" نوشتم با الهامی که از آن گرفتم، و چند دلیل دیگر، شاید زندان، شکنجه و خشونت که از آغاز تاریخ شناخته شده، بشر را مثل سایه دنبال کرده و وجه تمایز او از تنابنده های دیگر شده
            تجربه نشان داده که حرص «بیشتر داشتن»، میتواند به خویش علتِ  بروز جبر شود، از سوی دگر، گرسنه گی و احتیاج، باعث این میشود که انسان به هر مقوله ای دست بزند تا از آن به در آید
 به زبانی: ورَع ِ داشتن و  حسرت از نداشتن دو دلیل برای ایجاد جبر و خشونت هستند
            وقتی که گناه میکنیم( گناه، اینجا به معنی انجام عملی است که به واسطه آن آزدی دیگری و یا دیگران را نا دیده بگیریم، برای دست یازی به خواسته خود) و با وجود اعتقاد به اشتباه خویش، سعی بر آن کنیم که با دلایل غیر منطقی آن را قانونی جلوه بدهیم و کلاهی شرعی برایش بدوزیم  و با تکرار آن، امر بر ما مشتبه شود که دروغی را که ساخته ایم  بیشتر به حقیقت نزدک ببینیم.  لذتی که با دروغ و اغماض حقیقت، ناتوانیمان را اِخفا کند  شهوتی کاذب و احساسی مفرح را در ما شعله ور میکند‌، گذشته از آنکه این اتفاق هم مثل هر اتفاق ِ  دیگری عاز داشتن و بیشتر داشتن را مثل خارشی چندش آور به جانمان میا ندازد و افیونی میشود مرگ آور.
راز و خواستگاهِ دروغ اما، درتعلیم و تربیت خانواده و اجتماعِ اطرافش نهفته است، برای مثال،  وقتی در خانواده ای  پدر سالار  حق فرزندان قد و نیم قد، توسط قبلهٔ آمالشان پامال میشود، کودکان این خانواده دنباله رو از مکتبی نوین میشوند که شالوده آن بر اساس زور گوئی و همان رفتاری است که سردمداران آن خانواده بر خود آنها واجد کرده اند؛ و این شالوده که در ابتدا تکیه گاهی جز جبر و خفهقان نداشته مانند بیماری مُسری همه گیر میشود جامعه ای با این تفصیر، مَصونیتی کمتر در قبال ,خطر را داراست و با کوچکترین  ترفند به انحراف و به تفرقه کشیده میشود.
برادر در مقابل برادر و همسایه در مقابل همسایه، شمشیر در مقابل شمشیر حالا از هر نوعش چه شرقی چه غربی، اصلان چه تفاوت دارد اگر من گلوی تو را  با شمشیر آبدیده ء  پدرییَم بِدرم و یا با چاقوی دسته سیاه زنجونی
نتیجه بر این میشود:یک صدا، وهیچ نجوایِ دیگری
وقبرستانی آباد با بُرج و بارو و اریکه ای افسانه ای، لبریز از چِرا های بیجواب،در سکوت آبادی که در آن، در، به یک پاشنه میگردد
" بودن، یا نبودن،و هچ اتفاق دیگری"


   
دامون

۰۸/۱۷/۲۰۱۳