Thursday, 10 November 2016

کسی به فکرباغچه نیست


من آن نیستم که در بهشت بِنشینم بی دیدنِ جهنمی
و از آسیمهء چشم، به نیست بنگرم
و نبود آن کاذب نوعی را دوباره به اقتدار بنشینم، در داستانی، از پیش نوشته 
و این دالانِ بی انتهایِ ندانم ها را، در اکرانِ مکرر،  از صبحی که سگان منادی آنند تا به شامی که شغالان موازنِ آن
*
و ماردوشانِ قرن، ز چاهدانِ تعفن و تکرار, به زوزه میخوانند
تمدنی بزرگ در پیش است به شهدی، که وجودش، در بهشت, یافت نتوانی 
و  آنسو تر،میسوزد به دستِ حادثه، خرمنِ انگاشته در  آمال
و گوش ها، پر از جیرینگ جیرنگِ  دلار است، کسی به فکرباغچه نیست


دامون




٠٩/٢١/٢٠١٦
 کسی به فکرباغچه نیست، از فروغ

Monday, 7 November 2016

تیغ


قطاردر قطار
و نهیب رسام گونه ء سربی
و بوی گندیدهء  شاش اسبها و گزمه ها
خشاب در خشاب
و هابیل
تپانچه ء پدری را در خفا به صیقل است
*
در صُفره نان کنار خنجری به تیزی تیغ
و دست خواهش ما در هواست آویزان
*
قطار در قطار 
  وحی ِ سرب در قنود شکستهء شللیک



دامون



قطاردر قطار اینجا به معنی صف های متمرکز و پوشیده از صلاح است
نهیب رسام گونه ء سربی،  به معنی رجز خوانی سر دستهء سربازان آماده به جنگ
تپانچه ء پدری، قلوه سنگی که در بدو تاریخ هابیل بر سر قابیل کوفت
خنجری به تیزی تیغ، دندانهای تیز یک سگ زنجیر گسیخته، با صورتی شبیه به آدمی بی گناه 
وحی ِ سرب، در قنود شکستهء شللیک اینجا به معني، در حال شلیکِ بی امتدادِ گلوله 
بوی گندیدهء  شاش اسبها و گزمه ها، بوی ادرار در آبریزگاهِ مسجد ها

Saturday, 29 October 2016

و مور یانه ها، با سوره های بلند


نکته های زیادی توشه، یادمه تو دالون که وا میستادیم، صدا قدماشونو،میشد شنید، مثل زوزه میپیچید تو گوشمون، از 
سردی روزگار، شِیهءِ اسباشون تو هوا تنوره میکشید، ..... حالا باس رفت، تا به یه آبادی رسید، هفت خان رستم بخوره تو سرش،  با پوزش از فردوسی طوسی، نوبر بهارش همین، علی بابا با خنجر جرارشو اون توپ وتفنگش، اون امام حسن بنفش مست و ملنگش، اون توپ و ناقارهءِ صدا و سیماش که هو میندازه، مردم دین از دست رفت، و مور یانه ها، با سوره های بلند،در ماهیت، تیشه ای، به ریشه ای، ..... اصلاح طلبکاراشم که نگو، طرح سمپاشی تنها جنگل فلک زده رو، رفرم داده که از شر سوسگ هایی که بوته های شمشادا رو گر انداختن خلاص بشه.... این از سیابیشَمون، همونجاکه توش دیوان مازندران خونه داشتن، ..... خانِمونَم و به گا رفت، برا چند مشت دُلار نا قابل دگر، برای بنای ویلایی دم دریای مدیترانه، ..... یا تو بانکای سووییس، برا روز مبادا،....، حکایت همچُنان باغیست، گل و برگش کشیده هر طرف بسیار، با رازی نهُفته در درونِ خویش، میگویند نیفتد برگکی از آن، .... گر خدایی، .... و شبکورانِ دلواپس،چه بگویم، طلوع خورشید را هم از آنِ خویش میدانند


دامون
١٠/٢٩/٢٠١٦

و مور یانه ها، با سوره های بلند


نکته های زیادی توشه، یادمه تو دالون که وا میستادیم، صدا قدماشونو،میشد شنید، مثل زوزه میپیچید تو گوشمون، از 
سردی روزگار، شِیهءِ اسباشون تو هوا تنوره میکشید، ..... حالا باس رفت، تا به یه آبادی رسید، هفت خان رستم بخوره تو سرش،  با پوزش از فردوسی طوسی، نوبر بهارش همین، علی بابا با خنجر جرارشو اون توپ وتفنگش، اون امام حسن بنفش مست و ملنگش، اون توپ و ناقارهءِ صدا و سیماش که هو میندازه، مردم دین از دست رفت، و مور یانه ها، با سوره های بلند،در ماهیت، تیشه ای، به ریشه ای، ..... اصلاح طلبکاراشم که نگو، طرح سمپاشی تنها جنگل فلک زده رو، رفرم داده که از شر سوسگ هایی که بوته های شمشادا رو گر انداختن خلاص بشه.... این از سیابیشَمون، همونجاکه توش دیوان مازندران خونه داشتن، ..... خانِمونَم  به گا رفت، برا چند مشت دُلار نا قابل دگر، برای بنای ویلایی دم دریای مدیترانه، ..... یا تو بانکای سووییس، برا روز مبادا،....، حکایت همچُنان باغیست، گل و برگش کشیده هر طرف بسیار، با رازی نهُفته در درونِ خویش، میگویند نیفتد برگکی از آن، .... گر خدایی، .... و شبکورانِ دلواپس،چه بگویم، طلوع خورشید را هم از آنِ خویش میدانند


دامون
١٠/٢٩/٢٠١٦