Friday, 9 September 2016

در قبال آنچه گذشته





در قبال آنچه گذشته که گفته اند "گذشته گذشته است"، هیچ نتوان گفت
مُهریست بر دهان که نباید گفت
اینسان
در پِچ پچ ِ این الکن نوشته
من
 برای تو
مینویسم
شاید
شاید که این نوشته
ز ِ اعماق ِ وجود
تو را
 و مرا
به یاد خویش آرد
که چه بود، این مغلطه که احتمامی بر آن نمانده است
چون، نه تاری به پودی برای آینده

این ماضی ِ نَقلی
از آغاز
جرم و یوق بود
که تنابنده ای پارسی روز
در سرنوشت کوچک انسانیش
باید که میسرود
از ضلال ِ خون ِ بابک خرم دین
و یا
گل سرخ من
خسرو و امیر و سهراب
و ندايی
که در کهکشان محیب‌
حتی وزن آن را شاید فرشته گان خدای ِ عالم سوز
صدای ِ آن
به سمع خویش بشنوند
و قطره اشکی نِی
شاید مرواریدی
از جنس نازک احساس
اما نه آن احساس تنگ
که عشق را به افسانه سراید
که
آن ملقمه ای که عطف خدا را حائض شود
که
آن گمگشته ء اعظم را که نایب است به بصر،
اگر  بصری
که ببیند
که بیند، این کلاف ِ سر در خون را
که ببیند، این نشیب قهقرای آدمی را
دوست
ای که زجهء من به گوش تو افسانه نیست
ای حقیت منضور
آخر چگونه میشود
فراموش من گذشته ام ، که هنوز پژواک آن را در کتابها
در تایخ، میشود تجربه کرد
آخر چگونه میتوان گذشت
از صفره خون عزیزانم
که در تموز روز هنوز
انعکاسش در خورشید به چشم جهان است
*
گهواره ام کجاست مادر
آن نهر کوچک بازوان تو
تا شاعرانه در آن محو شوم
تا این دلم
که آماس گریه است
در بازوان زنده‌ ء تو بسراید
همچو چنگ
که به سینه زدی
در هنگامهء نظاره
نظاره
به اجساد عزیزان
که زیر پای ِ ستور ان
آری
که
نباید گفت به زبان
آری
که
نباید سرود به فغان
یا به ازانی
که از منارهء دل بخیزد
و
از قنودی
که من با تو بسته ام به سرود

آری
که فراموشی خود نعمتیست
اما
نوشته ام که بدانی
زبان من
این قلم که شکسته بسته
هنوز
جوهری از معرفت را تُف میکند به صورت پلیدی شیطان
*
من اینسان
فراموشم شد که از آغاز
دُمی به این جرس بود یا که نِی
*
آیا گوشی به چشم بود، که نظر را به عاریه
*
فقط خدا میداند
*
این خود داستان دگریست




دامون




Thursday, 28 July 2016

خطابهء اعظم






آنگاهان که ضلمت را در این سیاره انبان
و کتیبهء شکنجه را
چونان پرچم های ِ رنگارنگ
آویخته سازیم، بر هرکرانه ای
بر سرِ هر بازار و مناره ای
و قدقامت شکستهء انسان را، پُر ز کاه، آویزان به هر درخت
آنگاهان که بر باخته ایم حتی صورتمان را بر جهیز ی ناچیز
بر سپیدی که متمایز است از هر رنگ دگر،
بر پایه ای که اثاثش بر آب است و کتابش، نوشته به جوهرِ خون
و اسطوره ء هزارن زججه است، از عُمق دل کشیده
همچون شِیههءِ آن توسن ِ به بند
آنگاه که فاتح شدیم
دلوی از سرچشمهء معرفت سیراب را لازم باید
برای تطهیر، برای غسل تعمید دستهامان




دامون

٢٥/٠٩/٢٠٠٩