
پاره ای از تو درون بوته ای در ریشه های من
میگدازد سخت
این بیتوتهء مُحرض به تنها را
مینوازد گرم
و این رئیا درون کوچه های شب
و این مُحرض درون نا تمام من
پاره ای از تو
درون ریشه های من
در این بیتوتهء مُحرض
دامون
به ربکا تدین
دوشنبه ١٠ بهمن ١٣٩٠
در کشوری که آزادی عقیده و قلم جرمی به حد و مرز ارتداد داشته باشد و حقیقت محض، به انگاره ای بی تفاوت در اساس قانون نمایان شود، و نظام خودکامه افکاری از ماقبل تاریخ را به ترویج و تلغین باشد، کوچکترین انتظار از هر انسان، مقابله با آن است. دامون

روزگاری پسمانده است در چنته ء در ویش
در طلوع کاذب خورشید
روزگاریست بس عجیب
که آب
از صلخه به صقف در گذاره است
و داروک ها
تصنیف ناکجای صبح را
به آواز
در غیاب خروس
روگار عجیبیست در اندیشهء چکاوک، در انزوای ِ درخت
و دستها
در هوای تو
سُر خورده
در نبود
و دشنهء ِ نمناک ِ مردان به جای مانده
در
دیس
دامون
٢/١١/٩٠
گلایه ای نیست
از برهوت این باغ خزان دیده ی مغموم
در خشکی اندیشه های بیابان
ابرها، به آهستگی باریدن را از خاطر می برند
جائی برای طراوت گلها نیست در این انزوا دگر
مکانی دیگر را، دور از اطراف، زمانی شایسته
به وقت حلول ِ عشق در کردار زلال بارانی
دامون
٢٦/دی/١٣٩٠

در این مُقام که مفلوک مانده در انکار
و خاک هزار سالهء انتظار ِ معشوقه های پست بهشتی را هنوز
آدم
در گُمانه نشسته
که
بگیرد، به تومار کشد، به دار آرزو ها کشد و صد هزار افسانه ء دیگر که هر از دم زبانه میکشد
از تبخیر خمیری به قوام نیامده، در مفرق اندیشه اش
روز زن مبارک باد
١٧ دی١٣٩٠

این در،
دری که این عوام با انگشت نحص خویش به آن نشانه رفته اند
به ناکجاست
و چشم بی مثال بره ها
گشته مُماس
در سویه سویه، در انتظار نواله ای از جنس سبز
که پُر کند چینه دان حصرتشان را در این نبود
این در، که کریاسش، آن پایگردش
در کوبش چندش آور تن شهیدان است
ومیگردد
مثل ساعت با تَک و تاک
در یُکّه های ء تسبیح کهربائی رنگ
این در
که روی پُشته های آمال آرزوست
بسته مانده است تا غروب قرابت، میان ما
تا ااٌفول ِ سیاهی
که بپوشاند گناه را حتی در ر و شنایی روز
در کریح آستینی، به خنجر آلوده
دامون
٩/دی١٣٩٠


یار من در کار من استاد شد
ور نه او بُد یار من، در کار من، استاد یش
*
شعله میرقصد به روی آب
آب میرقصد با زبانزد های شمع
خون من جاریست در اکنون ِ این بودن
که مختوم است در بن بست ا ین کوچه
*
عشق من دریاست
و هر موجش سکون این شب منفور را
میگدازد لحمه
در لحمه
میخروشد
از بُنی آتش گرفته
که هر شعله اش
در تلنگر های امواج
دامون
٠٢/١٠/٩٠
در مانده در دل ِ درد
نه در دل ِ کوه، فرهاد ماند و تیشه
هر سو زبانزد خلق، هر سو کنایه و داد
این است رسم بازی، این است رسم روزگار
روزگار، زیر و بمی دارد، به قول سهراب: به اندازه ء مرگ؛ اما چه مرگی؟
"مرگ سرخ، به از زندگی ننگین" بعدشم خاک بشی بریزی رو سر چار تا بدبخت تر از خودت به عنوان وزیر تعلم و تربیت روسیه، اینا که میگم حقیقته، که محض، میزنه تو صورتت قبل از وا دادن جمله ای شاعرانه، قبل از نوشیدن چای در انفرادی ِ زیر زمین
از سخنان سهراب و ابلقاسم خان[1] که بگزریم دیگه سراغ گاندی نمیریم که اون در بارهء حسین چی گفت
دامون
ت[1]، منضور از ابلقاسم خان، ابولقاسم لاهوتی است که در زمان مشروطه به روسیه کمونیستی رفت و به فرمان خرشچف وزیر ارشاد آنجا شد
در جمله ای به خط خودش در آغاز کتابی که به پدر بنده احدا کرده بود اینطور نوشته بود:
بزرگ فلسفهء شاه دین حسین این است:
که مرگ سرخ بِه از زندگی ِ ننگین است
سایت لطف سخن به هیچ جریان سیاسی ،حزبی مذهبی و قومی تعلق ندارد و غیر وابسته عمل مینماید
پیامهایی که حاوی توهین، تحقیر، تمسخر تبلیغ و ترویج ِ ادیان، احزاب، گروه، ملیت، جنسیت است، بروز نخواهد شد؛ لازم به تذکر است که بازنوییسی، کپی برداری، وهرگونه نقل مطالب اين وبلاگ مستلزم كسب اجازه از نويسندهء لطف سخن میباشد با تشکر، مدیریت وبلاگ دکتر امیر مسعود شریف و مهندس مصطفی صُدیری ِ طرب انگیز
چهار شنبه، ٢٨ آبان ١٣٨٨