Thursday, 17 August 2017

بودن یا نبودن و هیچ اتفاق دیگری




سخن وقتی سبز است
میطراود بیان را
آن چکیدهء ما را
سطر به سطر، لُقمه به لُقمه
*
جبر زمان میبارد در چکیده ء ما
آنجاکه نُشخوار ِ روز در گره خورده مشت ِ فتح خلاصه میشود
و حمایل آدمی به کیسه ای پُر ز ِ کاه مبدل، برای ِ زخم ِ سرنیزه
*
سخن در تردد دوران، ادامهء بازی ِ سرنوشت است، و ا جرای ِ نقشی متفاوت
نه فقط نقش دیوار یا که نقش مرده ای، که
 شکنجه تا مرگ
ذرّه ذرّه
 تپیدن در تنور نان و پوده شدن در مسلخی سوری
و یا
گرفتارآورده، در فراموشی ِ کاذب
سخن
سخن ادمهء بازیست، به روی اکرانی مقوائی
***
جبر زمان میبارد در چکیدهء من، تو، و هر بندی ِ دیگر
بند، نه آن قلو و زنجیر
بند، آن مُوزهء رنجوری که از جنس سماجت است
و میخراشد دل را در هر واحه، در هر لحمه
و گداخته ءِ استخوانها را تا خاکستر شدن، تا نبودن ِ بیش، درخویش
سخن زبانوارهء سئوال است
و نجوا ئی که فاتحان در جوابش ندارند حربه ای
جُز تردد جبر

دامون

٢٠٠٩/٠٧/٣٠

این شعر را من بااقتباس  یک نقاشی از "پیکاسو" نوشتم با الهامی که از آن گرفتم، و چند دلیل دیگر، شاید زندان، شکنجه و خشونت که از آغاز تاریخ شناخته شده، بشر را مثل سایه دنبال کرده و وجه تمایز او از تنابنده های دیگر شده
            تجربه نشان داده که حرص «بیشتر داشتن»، میتواند به خویش علتِ  بروز جبر شود، از سوی دگر، گرسنه گی و احتیاج، باعث این میشود که انسان به هر مقوله ای دست بزند تا از آن به در آید
 به زبانی: ورَع ِ داشتن و  حسرت از نداشتن دو دلیل برای ایجاد جبر و خشونت هستند
            وقتی که گناه میکنیم( گناه، اینجا به معنی انجام عملی است که به واسطه آن آزدی دیگری و یا دیگران را نا دیده بگیریم، برای دست یازی به خواسته خود) و با وجود اعتقاد به اشتباه خویش، سعی بر آن کنیم که با دلایل غیر منطقی آن را قانونی جلوه بدهیم و کلاهی شرعی برایش بدوزیم  و با تکرار آن، امر بر ما مشتبه شود که دروغی را که ساخته ایم  بیشتر به حقیقت نزدک ببینیم.  لذتی که با دروغ و اغماض حقیقت، ناتوانیمان را اِخفا کند  شهوتی کاذب و احساسی مفرح را در ما شعله ور میکند‌، گذشته از آنکه این اتفاق هم مثل هر اتفاق ِ  دیگری عاز داشتن و بیشتر داشتن را مثل خارشی چندش آور به جانمان میا ندازد و افیونی میشود مرگ آور.
راز و خواستگاهِ دروغ اما، درتعلیم و تربیت خانواده و اجتماعِ اطرافش نهفته است، برای مثال،  وقتی در خانواده ای  پدر سالار  حق فرزندان قد و نیم قد، توسط قبلهٔ آمالشان پامال میشود، کودکان این خانواده دنباله رو از مکتبی نوین میشوند که شالوده آن بر اساس زور گوئی و همان رفتاری است که سردمداران آن خانواده بر خود آنها واجد کرده اند؛ و این شالوده که در ابتدا تکیه گاهی جز جبر و خفهقان نداشته مانند بیماری مُسری همه گیر میشود جامعه ای با این تفصیر، مَصونیتی کمتر در قبال ,خطر را داراست و با کوچکترین  ترفند به انحراف و به تفرقه کشیده میشود.
برادر در مقابل برادر و همسایه در مقابل همسایه، شمشیر در مقابل شمشیر حالا از هر نوعش چه شرقی چه غربی، اصلان چه تفاوت دارد اگر من گلوی تو را  با شمشیر آبدیده ء  پدرییَم بِدرم و یا با چاقوی دسته سیاه زنجونی
نتیجه بر این میشود:یک صدا، وهیچ نجوایِ دیگری
وقبرستانی آباد با بُرج و بارو و اریکه ای افسانه ای، لبریز از چِرا های بیجواب،در سکوت آبادی که در آن، در، به یک پاشنه میگردد
" بودن، یا نبودن،و هچ اتفاق دیگری"


   
دامون

۰۸/۱۷/۲۰۱۳

Wednesday, 5 July 2017

تندیس









تندیسی از حقیقت محض،
در استاده،
در کریاس این خانهء خاموش
در این پس کوچهء سوزان
که
دل آواز هر بنده اش،
ملغمه ای از بسته زبان است،
که چونان الکن و مات،
رنگ چهرهء خویش را در شب گُداز این ره ِتاریک،
سرود عاشوراست
و من دستانم را در بُهتان یک خواهش
از یاد برده ام،
و آنها را
برای سبز شدن حتی
به بازی نگرفته ام
مغمومم،
از هر رنگی، ازهر شراره ای،
که مرا، به یاد خویش آرد،
به یاد این تندیس، که ایستاده در پهنهء در





دامون

۲۲/۰۹/۲۰۰۹




Saturday, 17 June 2017

بهشت، جهنم و دَرَکش




بهشت، جهنم و دَرَکش، اینکه خدا نشسته باشه با کارخونه های شراب سازی قرارداد ببنده که رودخونه های شراب ملس یا شیرین  تو بهشت  راه بندازن، و یا شروع کرده به ساختن یه، حالا میگیم فرشته، که اگه از صبح تا شب باهاش مقاربت کنی، هنوزم یک دوشیزه بغلت خوابیده و حتی چشمشم نمیاره بالا به فکر چیز دیگری، غیر از اون ریش و پشمِ نخراشیدهٔ داغ مهر به پیشونی خوردهٔ همین آقا.
گفتم بهشت راستی بهشت تعاریف زیادی داره که بیشترشون در یک موضوع با هم در تقارن و سازگاریند و اون این است که نشانه گرِ خواسته ها و آمال آنکه آرزویش را کرده  است
 وقتی آرزوی شخصی که در خانه و کاشانه خودش برایش مقدور نبوده با، حالا اسمشو بگذار همسر، که به زور گویی شوهرش اعتراض کرده  و نخواسته ماشین بچه سازی چیه، کامپیوتر یا رُبات برای رفع احتیاجاتِ جنسیِ آقا، حالا فکر کن این اول شخص مذّکر نکره  بخواهد در بارهٔ بهشت موعود صحبت کنه، بگذریم از جهنم و درکش.


دامون





۱۷/۰۶/۲۰۱۷

Thursday, 15 June 2017

سرودِ شب برایِ روز





مرا به خانه ام ببر
به خانه ای که اسبهای سرکشش - هزار هزار
بسویِ جوخه هایِ یأس، ترانهء اُمید را، نشانهء زمان کنند
مرا به خانه ام ببر
به سویِ دره هایِ لعنت خدا
مرا به معبدی ببر، که کاشیِ مناره اش، که سنگفرشِ باغچه اش
و ماهیان کوچک و سیاهِ حوض، وضویِ خون گرفتنِ اُمید را
ز ساقه هایِ سمّیِ سراط شب، به یک نظر عیان کنند
مرا به خانه ام ببر
بسویِ کوچه باغِ پیر، که ازهمه گیاه هاش
شرابِ اَرغوانیِ حضورِ شب به سنگفرشِ جادههاست
مرا به خانه ای ببر که آجرش عروسکیست، چو سایه ها به دارها
و تارِ آتشین دَمَش صلالهء فلاتِ عمر
مرا به خانه ام ببر که تازیانه هایِ شب، خلوصِ پوچِ شانه هایِ مرگ را
به بند بندِ روزها و اسبها ترانه است
مرا به خانه ای ببر، که آفتابِ بودنیِ صبحهاش، کبوترانِ وحشی و اسیر را رمق دهد
مرا به خانه ام ببر، تو ای سرودِ بودنیِ عشقِ من
مرا به خانه ام ببر،تو -ای شکوفه هایِ شعرِ راستین






دامون

Wednesday, 31 May 2017

نزدیکای سوپر خوراک



هنرمندی که اول ایفای نقش کنه و بعد متن نمایشنامه اش را بخواند، درست مثل دلواپسی میمونه خودشو تو هر آتیشی مینداز و بعدش میره ببینه سوخته گیش تا چه حد ِ
راه دور چرا بریم، همین نزول خواری منجمد اینجا رو بگو،  میرن رای میدن که جیرهٔ بیست و پنج درصدی سپرده ثابتشون قطع نشه، چوبِ تو آتیش که میگن، همینها هستند ، "آش نزری"، به این رای بده،"سبزی خوردن مجانی"، اگه به اون یکی رای بدی
تو خیابون یانگ نزدیکای سوپر خوراک؛ از دهات بگی بدتر شده، اون منت فروختنا شون به همدیگه، مثل الاغ سوار هایی که یه راست از رو الاغ گذاشته با شنشون تو "ب. ام. و." یِ شاسی بلند، یا اون خونه های  ؟؟ میلیون دُلاریشون، بالا دستِ  مِیجِر  مَک، تازه اینا ماهی سیاه های 
کوچولوشونَن،   کوسه هاشون  ناف بورلی هیلز حمومِ آفتاب میگیرن


دامون


۲/٠۵/٢۰۱۷