Thursday, 27 August, 2009

سرود







در هر نفس که فرو میبرم
شکوفه های جان فرساست
که بازدمش به آبی ارقوانی و غایت عصر میریزد
میبارم مسدود، دستان مادرم کجاست، دستان داستان های من، که گم شوم در آن؟

دامون
‏پنجشنبه‏، 2009‏/08‏/27

Tuesday, 25 August, 2009

مسلخ



در کوچه خبری نیست هنوز
دلقکهای ِ این بازی، تمسخُر آمیز، در انتظار بلوائی دیگر در این کرانه اند
باد میآید از طاقه های ِ شرق،
بر بیابان ِ مدائن، بر این کویر لوت
از رهگذاران ِ جادهء ابریشم دیگر اثری نیست
و جای صُم اسبهاشان حتی در رمل ِ زمان متفون
*
در کوچه باغ - طبر، میگُدازد تنیدهء شاخه ها را در هوا، یکی یکی
عروسکها، آنها که در نمایش وحشت سیر گشته اند،
در چاله هایِ محض به رگبار میشوند
قصه، قصه از دیار مصور و شجر های ِ کاغذیست
از اِنگاشته ای، ‌به رنگ ِ آب
عجیب حکایتیست داد و ستد در این کرانه
شمشیر در مُقابل ِ عشق، سینه در مقابل ِ نیزه
تا بوده، همین، و دیگر هیچ
در کوچه باد نمی آید
واین انتهای ِ ویرانیست



دامون
از مجموعهء چکاوَک

‏سه شنبه‏، 2009‏/08‏/25

Sunday, 16 August, 2009

مُجاب




حقیقت سخت دُشوار میآید به چشم اینان، در حدِ فاصل ِ پرتگاه، با لبه تیز ِ بام، چرا؟
مُجابی در کار نیست، که گویند، چکاوک کوچک بر سر جالیز ِ الکن، دو پای در قُل و زنجیر، مانده است، آنجا که معرفت فقط تمایُض با تُهی بودن آنهاست
آنها، مقراضشان، گریبانی چاک خورده را ماند، بسندهء شیطان در کجاوهء تکرار، در تباهی حوا
و من گُواه ِ طعم ِ لذت را،
آن چشیدهء بی خفت را،
به شیرینی ِ سُراهی سبز گونه، که میآمیزد مرا به وصل،
در عشق دیده ام نه در رُیا،
نه در یکّه خوردن - از مَفْرَقِ شالیزار
ویا پیشنوشته ای به سبک ممتد


دامون

‏يکشنبه‏، 2009‏/08‏/16

Monday, 10 August, 2009

جای آن است که خون موج زند در دل جام








پرچم ظلم گسترده به روی شهر

سایه‌ ء بوزینه بر دیوار

نقش کاشیهای ِ عشق، نیلگون اما کمی بیرنگ

شب فروش ِ پیر، لاغر و اکبیر، با کُلاهی با دو نقش

چون خر ِ دجاّله میگردد درون ِ کوچه های ِ شهر

شهر در بند است

شهر در عصیان مادر مرده ای منگ است

شهر در صحر است، شهر در خون است

صدای زجه ها در جُلجُتای ِ کوچه ها نبض زمین را گرم میدارد

تپشهای ِ زمین گستاخی ِ روزان سردی را که در پیش است
تحمل ناپزیر از پیشتر، در خواب میبیند

و رُسوا ها همه در فکر اینند، که اسب ابرق ایران
به زیر تنگ پالان، همیشه جاودان ماند

پوزهء اسب توان خلق چو در خون قوطه ور بزغاله ای در مسلخ مرگ بزرگان است

و کاخ دشمنی و ظلم به سوی ِ نیلگون ابر خداوندان ِ عالم،مستغر و آشکارا
به طاوانِ تن مردم، سهمگین بر جاست

تن‌ ِ سرد ِ شهیدان را، کرمهای ِ فربه ِ دریوزهگان پست، طعامِ عشرت خویشند

شهر در بند است و افیون خداوندان ِ عالمسوز، همه بزر مسیبتهاست

من آن غلتیده در خون نو عروس ِ نامی شهرم
من آن نوباوه دامادم، که زیر چکمهء عُصیان نگون گشتم
این منم منصورحلاج، کودک این شهر، که خونم نقش بگرفته به گُلفرش خیابانهاش
قضاوت کُن خود آی ِ پیر، که من مسموم این رسوائیت هستم

مرا در نزرگاه تو، به سُرب دشمنی کشتند
همه دریوزهگانت نیشخند بر لب، برای همتنی باقحبه گان ِ پیر، با بهائی خورد منعقد کردند
جواب مسئله این نیست
جواب مسئله ما را شهادتهاست
طاوان نان دندان
و چون دندان همی دیدی، ز حلقومی بردی نان
که برخیزد شبی آوایِ در بندی و گوید نان
ونان خرمن شهرت، قیمتش دندان
و آگه باش خود آی ِ پیر، که هر زخمی که بر من میزنی، رسوائیت را جلوهگر از پیشتر سازد
روزگاری نه چندان دور
عصیان من این چهار دیوار مسلخ متروک را
با فکر عظیم خویش منهدم دارد
و در آن روز
قیمت دندان، همه دندان

دامون


طرح کاریکاتور از روزنامه شرق الاوسط

با اقتباس از شعر قدیمی
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین طقابُن که خَزَف میشکند با زارش

Sunday, 2 August, 2009

دال ِ درد در دردِ دال







در دست هیچ نیست، که فرا خورَش کُنم، در واژه ای حماسه وار، که بشکند پژواکم را در قافیه ای
درد است، این لازم در اِشْکَسته دلم معمار، و میبارد در آوشخور ِ خیال، و میتند تو را درآخرین ندانسته


دامون

‏يکشنبه‏، 2009‏/08‏/02