Wednesday, 23 September, 2009

تندیس









تندیسی از حقیقت محض،
در استاده،
در کریاس این خانهء خاموش
در این پس کوچهء سوزان
که
دل آواز هر بنده اش،
ملغمه ای از بسته زبان است،
که چونان الکن و مات،
رنگ چهرهء خویش را در شب گُداز این راه ِتاریک،
سرود عاشوراست
و من دستان ‌خواهشم را در بُهتان یک خواهش
از یاد برده ام،
و آنها را
برای سبز شدن حتی
به بازی نگرفته ام
مغمومم،
از هر رنگی، ازهر شراره ای،
که مرا، به یاد خویش آرد،
به یاد این تندیس، که ایستاده در پهنهء در

دامون
سه شنبه‏، 2009‏/09‏/22


Saturday, 19 September, 2009

آه ای نبض لبالب






آسمون عصر این جمعه کبود و تاریک بود و سرمای نو رسیدهء پائیزی دور و بردرختای صد ساله ء روبروی پارک میگشت ومن هرچی تو آسمون نگاه میکردم، از هیچ ستاره ای خبری نمیدیدم چه برسه یه ستارهء دنباله دار که با دیدنش بشه یه آرزو کرد همیشه عصر جمعه ها برام غمگین بوده، عصرای جمعه، دلم همیشه شور میزد، مثل شور شبای امتحان نهائی که از صبح تا شب دور میدون سر کوچهمون مثل ملخ دور میزدیم و درسهای جانوری یا گیاهی ویا دوره های زمین شناسی را از بر میکردیم؛ یادمه بعضی از همکلاسی هام یک پتو هم با خودشون میاوردن و روی چمن های میدون پهن میکردن و هرچند یکبار روش دراز میکشیدن و استراحت میکردن من فقط کتابهام و اجازه داشتم بیارم بیرون و تازه فقط تا ساعت دوازده شب، دیرتر مساوی بود با جوا ب
یادمه هر وقت میخواستم ببینم ساعت چنده، بی اختیار به آسمون نگاه میکردم و بدون اختیار میدونستم دیر است یا زود؛ شاید یه احساس عجیب نهفته باشه که بدون نگاه کردن به ساعت و فقط بانگاه به ستاره های آسمون، آدم نا خودآگاه احساس دیر یا زود بهش دست بده
آسمون عصر این جمعه کبود و تاریک بود و سرمای نو رسیدهء پائیزی دور و بردرختای صد ساله ء روبروی پارک میگشت ومن هرچی تو آسمون نگاه میکردم، از هیچ ستاره ای خبری نمیدیدم چه برسه یه ستارهء دنباله دار که با دیدنش بشه یه آرزو کرد




دامون

Wednesday, 16 September, 2009

سرنوشت



از سرنوشتن سرنوشت را شاید نه فرصتی
اما
نوشتن سررسید را
نه آن سررسید کهنه در جیب مانده را
که
حساب ساده ریاضی را
رایحه مغموم بوی شببو را -
از این سپیده مایل به یشم , که به کف مینگاردم
سر - رسید این همه - را فردا
از سر مینویسم در سرنوشت خویش
قبل از چای صبح دریشم دود


دامون

Monday, 14 September, 2009

در باور مهر خاک



در باور مهر خاک و در تنهائی این کهکشان ابدی زاده شدن
در وجد عشقی سیال پای گرفتن

زیستن

غنودن و انقباض نغض خویش را

چونان سنگنوشته ای شاید

از نظارهء اقمار، از زیبائی تو

در ندانسته ای سرودن، تعبیر شکوه بوسه های باد به تندیس ِ پریشانیست
دامون ‏
جمعه‏، 2009‏/08‏/28

Saturday, 12 September, 2009

زمان وقتی گذشتن را کند آغاز







در این تنگآب ِ ناکامی در این گردآب ظلم و خون، در عصر آهن و پولاد
زمان وقتی گذشتن را کند آغاز
برای کوچ ِ شبگردان، درون ِ کوره راه ِ شب
اگر شمشیر و سر نیزه، اگر باران سنگ و شن
تفاوت را چه میباشد که باید رفت
و باید قصه را کوتاه


‏شنبه‏، 2009‏/09‏/12

Thursday, 10 September, 2009

طوماری از آری یا نه



جمهوری اسلامی آری یا نه؟

بریدن سر مردم با پنبهء استبدادی آری یا نه؟

دزدی هجدهو نیم میلیارد دولاری بازرگانی ایرانی برای خریداری نقدی نمیدونیم چی چی از لبنان آری یا نه؟

تغییر لباس دادن آن مردکهء دجاله به کارمند ثبت احوال برای گلمالی کردن نام دختری شهید که اصلاً وجود نداشته، آری یا نه؟

کشته شدن یک ملیونونیم سرباز ایرانی به دست بیست و سه کشور از جمله برادران عرب و رفقای کمونیست و همپالکی های آمریکا و ارپائیشان آری یا نه؟

گذاشتن دست و پای آینده های خودمان در پوست گردو آری یا نه؟

ادامه دادن این زندگی منزوی مثل مترسکی که هر چند بار بالا میبرند مثل شهابهای دور زن که می اَ تُمَند، ‌ آری یا نه؟

تعویض نظام مشروطه سلطنتی به استبداد آخوندی آری یا نه؟
خوش حجاب و بد حجاب آری یا نه؟

بستن همه ء وسیله های صمعی وبصری به غیر از صدا و سیمای مخوف وکیهانی پیش نوشته آری یا نه؟
گوشت یخی کیلویی نمیدونم قیمتش فردا چقدر بالا رفته باشه آری یا نه؟
از امروز تا فردا را چگونه سرکنیم آری یا نه؟
افسوس خوردن به خوشبختی دیروز و التهاب فردای نامعلوم را آری یا نه؟
سر خورده شدن ، معرفی شدن به نام تروریست همپایه اُساما و القاعده ( آدمای خارج از کشور رفته میدونن من چی میگم......)، آری یا نه؟
چاپ اسکناس های صدتا یه قاز که کیلوئی یک دولار هم نمیارزد آری یا نه؟

**اگر جواب تمام این سئوالها به خودتان، " نه " باشد، احساس شما مثل من میباشد و اگر جوابتان آری باشد هر بلائی
که سر خودتان وخوانوادهتان بیاید مقصر خودتان هستید



دامون

Wednesday, 9 September, 2009

اشگ به خون نشسته





اشگ به خون نشسته



اشگ به خون نشسته ء مادر را در باور حزیانم حتی نبود باور
و نابهنگام شکستن تو‌ - ای فرّخ گونهء من، تولدی در من بود ، اشتیاق
بر افراشته زیستن
و در پهنهء این خانهء غایب
بر تارُک اندیشه
با یاد تو رَمَق ِ روز را بستن
و همچون تو - نگاهی عاشقانه در عطف خویش


دامون

‏چهار شنبه‏، 2009‏/09‏/09

Saturday, 5 September, 2009

آفریدون







مرحم ِ سرد محبّت را،
دستهای منجمد از عشق را،
سوره های ِ وعده هایت در پس صد سال،نمیدانم
نمیدانم که اکسیرش کنم نام،
یا که داروئی برای حل شدن در خویش،
برای رفع دلپیچه، در این مسلخ، در این زنجیر؟
کآفریدون
آنکه دارد آبله بر پای، آنکه افتاداست یوغ بر گردن، اسیر نامرادی هاست، در این تندر، دراین ابطال
چگونه میتواند رستخیزش را به جشن آرد همگام با خر دجاّل، که ابریقش ز ِ تشت خون،
طعامش قیمهء سرهاست؟

دامون

‏شنبه‏، 2009‏/09‏/05

Wednesday, 2 September, 2009

هنوز تا به صحر




هنوز تا به صحر سه دانگ باقیست

و فردای ِ دوری تو خواهی دید، ای سنگوارهء من _ در پس قرنی دیگر شاید، تو خواهی دید که عکس آرزو ها
فقط، فقط درون بازتاب ِ ماه معلوم است
فرسنگها دور، بدور از دیار آشنائی ِ دستهای ِ سبز

دامون

‏سه شنبه‏، 2009‏/09‏/01

Tuesday, 1 September, 2009

سوت دلان





دراین سوت شبانگاهی که پسمانده ز ِ عصری بیش محضون است
پس سی سال
در این ایام سوت و کور که اندوه است در ماتم و ماتم قصهء دلهاست
دمان ِعصر استبداد
در این طوفان شن، در بندری موقوف، نه لنگر مانده بر کشتی نه سُکّانی به دست ناخُدائی ذُبده بر اسرار
چو قومی مانده در متروکه ای نفرین شده بی صاحب و دَیّار میمانیم
در این طوفان محنت زا، در این بندر، در این متروکهء موقوف میان ماندن وبودن، میان جبر گُستاخان سلاخ

دامون
‏سه شنبه‏، 2009‏/09‏/01