Wednesday, 2 September 2009

هنوز تا به صحر




هنوز تا به صحر سه دانگ باقیست

و فردای ِ دوری تو خواهی دید، ای سنگوارهء من 

 در پس قرنی دیگر شاید، تو خواهی دید که عکس آرزو ها

فقط، فقط درون بازتاب ِ ماه معلوم است

فرسنگها دور، بدور از دیار آشنائی ِ دستهای ِ سبز





دامون

‏سه شنبه‏، 2009‏/09‏/01

Tuesday, 1 September 2009

سوت دلان





دراین سوت شبانگاهی که پسمانده ز ِ عصری بیش محضون است
پس سی سال
در این ایام سوت و کور که اندوه است در ماتم و ماتم قصهء دلهاست
دمان ِعصر استبداد
در این طوفان شن، در بندری موقوف، نه لنگر مانده بر کشتی نه سُکّانی به دست ناخُدائی ذُبده بر اسرار
چو قومی مانده در متروکه ای نفرین شده بی صاحب و دَیّار میمانیم
در این طوفان محنت زا، در این بندر، در این متروکهء موقوف میان ماندن وبودن، میان جبر گُستاخان سلاخ



دامون



‏سه شنبه‏، 2009‏/09‏/01