دستهایی بود در این باغچه سبز، که تو گفتی در بهار شکوفه داده اند،
صدای آب هر از چند وقت، میشُست سکوت غبار را از برگ برگ ِ سبز ِما.
آسیاب ُمراد ، میگشت در چرخش زمان ، بی آنکه پُر شود کاسهءِ صبر از ذُلال ِ بارانی*
*من ما بود و آرزو نقشی نه در سرآب
***
دامون
در باور مهر خاک و در تنهائی این کهکشان ابدی زاده شدن در وجد عشقی سیال پای گرفتن زیستن، غنودن و انقباض نغض خویش را چونان سنگ نوشته ای شاید، از نظارهء اقمار، از زیبائی تو در ندانسته ای سرودن، تعبیر شکوه بوسه های باد به تندیس ِ پریشانیست دامون ٢٨/٠٨/٢٠٠٨