Friday, 29 April, 2011

درد بی مقدار





زمان وقتی
گذشتن را کند آغاز
بدون لحضه ای صحبت میان ما
که پژواکی شبیح آه را
در درد بی مقدار یک زنجیر
و یا یوغی کذایی را حمایل همچو آونگی به روی دار
زمان وقتی گذشتن را کند آغاز دگر یارای رفتن نیست
و روی صفحهء تاریخ خط میخورد فردی که باشد نامش انسان
صدایی نیست در این گمشته سیاره
مرا خمیازه ای تُرشیده و بد بو به یاد صد هزاران ماضی نقلی گذشته در زمانی دور
و رنگ سربی امروز که تکرار است در اجحال شیطانهای افعی دوش
زمان وقتی گذشتن را کند آغاز
در این دوران بس رنجور
و بس رنجور


دامون
April 26.2011

Sunday, 24 April, 2011

چکنویس









آمیزش رنگها
و زبانزد قلم بر سپیده ها
نوشتن عصیان بدون شرح ِ دل
تنها ره نجات است
در کهکشانی که سرعت نور حتی
قدمهای نوباوه ستاره ای هم نمیشود
و انفجار یک سیاره، خورده کاهی هم نیست، در تطابُق با شکستن دل
نوشتن عصیان بدون ِ شرح ، تنها راه نجات است
وقتیکه به ُعمق میروی، قوطه میخواری - در صیال ِ این زهرآب
و صدایِ پر پر شدن، کوبیدن ِ عشق ، در نفرتخانهء این کوفیان مقوائی، در واقع ِ حال را در تنیده ء روز میبینی
نوشتن عُصیان تنها ره نجات است
و من اختلاتم با کاغذ، نبشتن چرکین ِ آلوده ها و پرخاشگونه هاست
تنها راه نجات را در عصیان ِ قلم میبینم
میبارم هر لحظه را که مینگرم، مسدودم شاید، در چاله ای کوچک، در پیمانه ای خُورد
و همانند زوزه های‌ ِ گُرگ، در مسلخ ِ تُندر ِ طوفان



در رعد ِ بی صدای ِ نشنیده ها



با این قوارهء ناقص شعرم برای تو






‏يکشنبه‏، 2009‏/04‏/26








از چکنویس شعرم



دامون

Saturday, 23 April, 2011

گزارش یک سرقت ادبی





تقلید, در مذهب منسوخ ستون اصلی باقی ماندن است که با مرام داش مشتی نویسنده گان نوپرداز همیشه از دانش و اندیشه ء نویسندگان حقیقی استفاده کرده و به قول خود قدمی به آینده بر میدارد: ناگفته نماند که با مشتبَه شدن امر به اینگونه متغلبان حتی خواب نما هم میشود که در اریکه مستمعان همه در خواب فراموشی بوده و هیچکس به فراخی تقلید آنان پی نخواهد برد؛ اموال مسروقه یا زحما ت چندین ساله‌ی دیگری را به یقما بُردن آنهم در روشنایی روز کاری تازه و هنری نیست، اجحاف و ضلم هر دو دوستان قدیمند؛ اینکه خویش را به کوری بزنیم و هر دیده را نادیده بگیریم، به راهی پای نهاده ایم که کورکورانه قضاوت کنیم ، و کور کورانه ادامه بدهیم ودست آخر کور از دنیای امکانات خرقه تُهی کنیم نام نیکی از اینگونه کاتبان در جامعه دیده نمیشود و اینگونه اشخاص در تاریخ به چوب دو سر طلا معروفند؛ من، بینهایت به اشعار شاعران قدیم ایران مثل حافظ عراقی سعدی و بلاخص مولوی علاقهمندم حتی هنوز خواندن را نمیدانستم، که پدر هر روز داستانی وشعری را از آنان را برایم میخواند او همیشه بر این منطق استوار بود که اشعار حافظ و مولوی را باید از چندین روایت خواند و در آخر نتیجه ی بهتر را از آن برداشت کرد بعدها کتاب شمس تبریز من پُر شد از یادداشتها ی کوچک و بزرگی که در حاشیه آنها نوشته ام؛ تا اینکه تصادفاً با نوشته های آقای سیروس شاملو و تحقیقات ایشان در تصحیح دیوان شمس آشنا شدم که به علاقه مندان شمس توصیه میکنم که به سایت و پژوهش صادقانهء ایشان سری بزنند؛ آقای شاملو خود همیشه دیگران را بر این واقف میکردند که کاتبانی هستند که کارشان دستبرد زدن و تقلید و دزدی در کار دیگر نویسنده گان است و این ثنت از هزار و چند صد سال پیش گریبان انسانها ی این مرز و بوم را گرفته و به خاطر همینها اکثر افراد از کرده ی نیاکان خویش با خبر نیستند و حقیقت کاذب را ملاک ِ استوار میدانند بی آنکه آفتاب را آنچنان ببینند و بخوانند که مولوی در شمس تبریز از آن یاد کرده ویا صد ها هزار نکته ء اجتماعی سیاسی انتقادی دیگر را در تخیل؛ جنایتی کور کورانه که باعث عقب ماندن ما از اصلمان شود. نوشتهء زیر از خود سیروس خان است که همین اتفاق برای یکی از کتابهای خود ایشان ا رخ داده که من آن را در بلاگ خودم بروز میکنم
دامون



سرقت ادبی
کتاب هنر ایمایی ارسطور و تاریخ تالیف سیروس شاملو در سال 1380 توسط انتشارات نگاه در تهران به چاپ رسید: پیش از آن تاریخ هیچ کتاب و مرجعی به مباحث این کتاب نپرداخته بود، اما با کمال تعجب شش سال بعد یعنی در سال 1386 سازمانی به نام مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاه‌ها،با همکاری دبیرخانه‌ی جشنواره بین‌المللی تئاتر دانشگاهی ایران، کتابی از ریچارد شکنر به ترجمه‌ء مهدی نصراالله‌زاده به چاپ رساند که کلیه مطالب کتاب هنر ایمایی چون "رفتارشناسی"، " انواع و نگرش نمایشی به پیش تاریخ"، در آن با کلیه واژگان تازه بدون کسب اجازه انعکاس یافته بود!
جالب آنکه موسسه‌ی انتشاراتی راتلج و مولف آمریکایی کتاب، بارها به این موضوع مجازی اشارت داده است، که مطالب کتاب ریچارد شکنر " نظریه اجرا" جز ‌ ِ دو مورد یادداشتهایی است که ایشان بین سالهای 1966 – 1976 نوشته است !! یعنی چهارسال پیش از انتشار کتاب هنر ایمایی و سالها بعد از مرگ زکریا رازی در ایران این آمریکایی الکل را کشف کرده است! با این ترفند کودکانه مولف کتاب نظریه اجرا می‌توانست مدعی کشف نیروی برق هم باشد کافی بود کشف‌اش را به قبل از تولد ادیسون مربوط کند! سرقت فرهنگی از ایده‌ها و بطور کلی اندیشه‌هایی که در شرق پدیدار می‌شود کار تازه‌ای نیست و سازمان‌های مشکوک وابسته به خارج که بعد از انقلاب مثل قارچ سبز شدند جهت خوش خدمتی فلاحتی و سنت خودحراجی به این سرقت‌ها دامن می زنند.
از این که محققان خارجی چون آقای ریچارد شکنر مطالب این کتاب را در کتاب " نظریه اجرا"ی خود بدون ذکر منبع منعکس نمودند سپاسگزارم هرچند بد نبود به پاس حرمت قلم و پرستیژ تحقیقی با منابع را هرچند جهان سومی بود ذکر می‌فرمودند تا باعث انبساط خاطر بومیان و سیاه پوستان ِ محقق شوند!
از آمریکاییانی که هزاران بمب روی سر مردم جهان می ریزند توقع ندارم به این اثر هنری رحم کنند اما از عقده های خودحراجی بومی که زاییده ی استثمار ممتد در جامعه ی ایران است عمیقا باید تاسف خورد.

سیروس شاملو



Friday, 22 April, 2011

آن نبوغ آدمیت





شاه شاهان آن نبوغ آدمیت مرده است
گر چه آدم زنده است


*
فقر ما در ماست، مرگ ما
در گوشه ای، در فراغ فربه ای چون ما
میکشد خمیازه های مست
آن دلیل بودن و بودن که میگویند
اهتمامش را درون خویش باید جُست
مرده است صد سال و چندان بیش
وین تندیس ما، محلول شیطانیست
نه آن انسان که نامش بود ه آدم



*
آن نبوغ آدمیت مرده است
گرچه آدم زنده است



*
فقر ما در ما فروگشته
وما مغروق آن هستیم
خواب ما را هیچ مخلوقی کی کند بیدار
و حتی
تفاوت را چه میباشد

در این گندآب
که میگویند
گذرگاهیست نازک تر ز خطی
میان آدمیت و چیزی کآنرا نخواهی یافت
در صد سال و چندان بیش

شاه شاهان آن نبوغ آدمیت مرده است




گرچه آدم زنده است


دامون
به یاد نادر نادر پور

٠١/٠٢/٩٠

Sunday, 17 April, 2011

و تا فَلَق مرا کوره راهها در پیش




تا دیده در این ورطه تاب دیدن اندخت



وهر چه دورادور در این کهکشان ابدی دل بیشتر فرو رفت



ندید آن لازمهء ملظوم را



آنکه میشناختمش، گم گشته بود در من



در بطن این از هم کسسته فاخر اندیشه هایِ من



عشق





کجایش بود که رنگ و نامِ دوستی میداشت



وآیا در صُلالهء رنگِ دوست چه بود



کین چونینم عریان ساخت



تو


آیا تا بحال عاشق بوده ای چونان؟



که هر چه آرزویت بوده، نی آنکه معشوق تجردش داشته



نی آنکه در صورتِ امر نواله ات گشته



نی آنک که تو میدانی و خود میدانی



که



آنچ آمالِ آرزویش داشتی



آنچ درخلوتِ اَ ندیشه ات بر اتفاق متقابل با تو بوده



و نه، نه فقط با تو



بلکه معنائی از درخت خواهشت را



که حتی به کوتاههء دستت نزدیک، برای چیدن



و طعم گستاخش در لبت تراوش



چونانک نا خواسته بگوئی رسته، و در خویش نمانده ای



و سوختنت ساختنت شود



و اریکه ات حتی به نیستییش تمایل



و ابرق توسنِ جسمت فقط مُوزه ای زنجیربار



آه، که هنوز سخنی حرفی باید و تا فَلَق مرا کوره راهها در پیش



مرا سنگسارها در پیش



اینگونه، امروز، زخمه ای بر این آهنگم آرزوست



که از تمنی‌ درون برهیخته باشد



و در ظُلالش مسح کرده



و به قد قامتش تیّمم



دامون



‏شنبه‏، 2009‏/03‏/14

Sunday, 10 April, 2011

هزار بهانه


هزار بهانه که بگویم سطری

خواسه، آنرا که به دل بنشیند، چو نیشدر

در خویش - می، نشسته ام در فراز ِ ستیغ کوه

در خویش - می، در دورانم، خلصه وار

میتنم پیله ابریشم خویش را، آهیخته

جائی میان آرمگه جمله ها، در و را ء در مساحتی بی انتها

در پهنهءسکوت، آرامیده در شعری

نه بنوشته به هر کتاب، می آغازم سخن را، قطره قطره

تکیدهء دل را

زمزمهء آن من ِ در منرا


دامون


27/05/2009

Sunday, 3 April, 2011

اسرار


انسان

طعفن تکرار است

در بطن زمین

فریاد

پژواکیست

در وراءِ آن

و طلاطم ِ آب

در وسعت ِ دریا

نبض ِ زمان است

و

دَ لَمه ءِ ماهی های گُلی در حوض خانه ءِ

ما


تکرار حقیقت ها ست

حقیقت

در حوض خانه ءِ ما ست




دامون