Wednesday, 31 March, 2010

ماهی ها





شعر ماهی ها، از دامون، در بارهء جنایاتی است که درزندان کهریزک و بعد از تظاهرات آذادی خواهانهء مردم در عاشورا و ایام محرم انجام شده ؛ امروز یکی از افشا کننده گان وجود چنین پایگاه مخُف و شیطانی خود در شکنجه گاه و در وضعیت بسیار بد و مُواجه با مرگ است؛ و این رژیم ددمنش تاکید بر فراموشی آن دارد که بتواند بیشتر با نقاب انسانی در جوانان رخنه کند و دست در آب بیگُناهی بشوید؛ فراموشی این جنایت مُنجر به ارتکاب این نُخبهگان مرگ به جنایتی بزرگتر خواهد شد
با تشکر

مصطفی صُدیری
( سر دبیر )

١٢/٠١/١٣٨٩



و ماهی ها ٢


ورق های ِاین بازی دوباره در هم بُر میخورند، در یک جو‌ ِ کاملاً جدید
ماهی ها، آب‌ ِ چشمه میطلبند، نه آب ِ حوض ِ لجن بسته و کثیف
من هم همراه این سیل ِ مخلوط بر لجن، به تصفیه خانهء دولتی رفتم، به کهریزک
باید که افتخار کنیم


که چنینین مراکزی با این همه گردن کُلفت پیشرفته


هنوز پیدا میشود، در سایهء سنگین انقلابمان، بلی
زمان میگذرد و ما هر روز گرسنهء تجاوز یم در این مرکز
حتی آب هم از آب سبز حوض تکان نمیخورد


و مجلس در شُور ِ انقلابی ِ هجده میلیارد دُلار طلاست، که رُبوده شُده


از دست یک بازرگان ِ خیّر ِ ایرانی، در انتهای ِ جادهء ابریشم
*

برنامه در کهریزک اول شروع با زُدایش ِ من از تخیُل در وراءِ آذادیست
چراغ سبز
برای دوختن لثه هایم به زبان، توسط چند بخیه صادر شُد، همین دیروز
من لال ِ مادر زاد شُده ام
و نمیدانی حتی که گورم کُجاست


و یا سنگی صبور


که کسی روی آن حَک کُند نامی مثل ِ بی نام


به قولی رفتی، رفتی
این را به پیشانی ات نوشته اند

برادران ِ بسیجی
گوش تا گوش به صف ایستاده اند
اینها هم انسانند، حقشان را میخواهند
*
لحضهء انقطاع کی میرسد برادران؟
من درکُجای ِ زمین ایستاده ام نبض ِ زمان کُجاست؟
*
وقت نماز شُد
رفت از دست دین

*
آنطرف تر سرکوچه حلوا خیر میکنند، حلوای ِ دولتی، جشن است
و در آن، برادران و خواهران
همه،وصول میکنند، دویستو پنجاه هزار تو مَن، برای هر رائس
چه میشود کرد
به غیر از خواندن نماز وحشت؟


دامون

پنجشنبه ٢٨ آبان ١٣٨٨

Sunday, 28 March, 2010

درس عبرت



بعضی وقتا که فکر میکنم، میبینم راست میگفت، راست میگفت مادرم؛ نور به قبرش بباره انگار همین دیروز بود، میگفت که اگه چشمات رو ببندی، اگه آتیش هم به پا کنی، دودش بیشتر کورت میکنه، چرا که خشک و تر و با هم میسوزونی، اگه چشماتو ببندی، حتی قدم گذاشتن به راهی که انتخاب کرده ای هم دشوار میشه برا خاطر اینکه سطح ناهموار، پیش چشمای بسته ات، مثل یه مرتع سبز میاد؛ چشم های بسته بعد از کمی ترس ا ز افتادن عادتت میده، آسوده خاطرت میکنه انقدر به خودت تلقین میکنی که هرچی آرزوته همونو میبینی، تا چشماتو باز نکنی، داخل همون خوابت میمونی تا آن موقیکه با سر بخوری زمین؛ شیرینی دنیای واحیی که برا خودت درست میکنی همیشه تلخی زندگی که باهاش مُواجه هستی را بیشتر زیر پردهء ابهام میبره دیگه برای هر چیزی که باب میلت نیست، یه دروغ سر هم میکنی که کار شانه خالی کردن از مسئولیت را برایت ساده تر میکنه زندگی و دنیای تخیلیت هر روز بیشتر به خوابت میکشه تا دیگه همه کاراتو چشمبسته انجام میدی انتخاب خوب از بد، تمییز دادن دوست از دشمن، سیاهی از سپیدی و هزار زهر مار دیگه انقدر گریبانت رو میگیره که اقراق آن را نداری که آسمان رنگ آبی داره و طبیعت آن چیزی است که فقط تو در پندار خودت داری؛ برای کارهای ناشایسته ات، آنقدر دلیل و برهان سرهم میکنی که کارهات و هر بلائی که سر خودت یا دنیای دور و برت میاری را یک جوری تُوجیه بکنه بعضی موقعها که قافیه بهت تنگ میشه روایت و داستانی براش میسازی تا یک کلاه شرعی هم سرش گذاشته باشی؛ من فکر میکنم کسانی که تکیه به اریکه قدرت داشته باشن، همه آخرش یک نوع سادیسم روحی گریبان گیرشان میشه و برا خاطر همین هم که شده قدرت نباید در دست یک شخص یا یک گروه بخصوص باشه اما متاسفانه داخل ایران همین وضع بوده و هست
من این شعر انقطاع رو برای خاطر این نوشتم که برا همه درس عبرت باشه و با خوندنش از کار بدی که میکنن شاید به راه راست برگردند، چون این شعر عین ِ واقعیته
زنده باشید
دامون
یکشنه ٠٨/٠١/١٣٨٩







آن زمان که چشم را بسته ای، جز آتش درون خویش نخواهی دید
جهانی را به جهنم ِ اکنون مبدل و چون سایه ای متروک به امتداد خویش خواهی رسید
تنها را به تنهائی ِ خویش راه نخواهی داد و ترک می گویی آن ستیغ اندیشه را در جاری جهل
و آشیانهء حقیقت را تنها درخت خشکیده عصیان خویش خواهی دید
و آنگاهان آبی ِ آسمان را دشنامی بی پایان
و باران مرطوب را مُدامت
و خون جاری را
طلوع ِ خورشید میپنداری
دگردیسی ِ خویشت را جز به اسیجار در لباس دیو نخواهی یافت
و حضور افسانه ء فردوس را چون وردی در هزیان در بیقولهء این مکاره به بازارمیبری
تا قلب ایستاده در طلسمت به رَشک ِ آرزویی نیافته
فتنه ای دیگر را به اجاق نشاند
در مضیقه افطار به مغز آدمی، چشمانت شراره ء شوقی جهنمی گیرد
و در متواری افکارت هیچ گریزی نیابی، جُز تسلیم
جُز تسلیم به مطلق ِ ابلیس.
در آن سراط که ابتزالت را، اسطوره میخواندی
حقیقت محض را نزدکتر خواهی دید
و
در این صیقلهء شبق فام
دجال را نواده ای همخون یافته
و دو قاشیهء همزاد را که از دوشانه به یوق بنده گی ات نشانند دو یار گرسنه

سخن بر سرآمد ِ اندیشه ها رسید، گلهای ِ لمیزرع این لوت ِ پُر طپش، به سرآبی میزد، در خلصهء وجود

دامون
شنبه/٠٨/١٢/١٣٨٨

Thursday, 25 March, 2010

ابدیت




ابدیت، دیواریست نازک
میان تو،من و او
که نماند به جا، چیز دیگری
نه تو، نه من، نه او، کالبد مجاز این را سروده است
نه آن من در من
ابدیت در حیاط موجود نیست
و در ممات، جُز مکتوبی بیش نیست
نوشته به سنگ قبر
شبیح به: شوی فداکار، همسری دلبند
شهیدی کشته به سرب
و از این قبیل

دامون


‏دوشنبه‏، ٢٥/٠٥/٢٠٠٩

Wednesday, 24 March, 2010

جاودانه




جاودانه ماندن


هرگز در اریکه باور نبوده مرا


چرا که این اژدهای بی پیکر زمان را ابائی نیست


در بلعیدن فراعن و اجرامشان
در پندار، نرمیده میشود، چون موم، شمشیر سخت، به دست زمان


و این


قطره قطره ها


چکیدهء کاسه صبریست که می آوشخورد همچون مرحمی


قلب ِ شکسته مرا




دامون
٠٢/فروردین/١٣٨٩




Tuesday, 23 March, 2010

رُخ




رُخ برکشید بر کنارهء میدان،
گام برنهاد دوباره،
به غلعهء خویش، شیطان، آزیده اندیشه را به دگر حیله ای کار آ


پرورده اش، ضحاک زمان، اُفتاده در پست واره ای مُلحد میانهء میدان،
میانهء کار زاری مُشبّک
در غبار ِ وحشت و دود از تنوره ای بی انتها

ضحاک را حکایتی کوتاه شده بود، در رواق افسانه

او
فریاد را صدا نبود
و شِیههء اسبانش را پژواکی بس دود آلود و سمی
همچون ابری از قارچ و لهیب شهاب،
بس به دور ز ِ نعرهء اسب ِ انسان

میرفت با تخیُلی در سر‌ و مرکب ِ مُراد به زیر‌ ِ ران



هر روز سختتر، هر سر گران
و در مُخیلهء ادراکش گرسنه، به مغز هر انسان


وآنگاهانش که در جُلگهء آدمی در شکار ِ مغزی دگر بود،
پیاده ای در گذر واره ای بس مُغاک
آری، پیاده ای،
آهیخته به دشنه ای سیقل زده به امید،
به اُمیدی که وصف آن نتوان،
پی زد، پی زد به اسب شه،
وانگاهان آن مار دوش‌ ِ زمان،
به قامت سروی که تیشه بر ریشه اش مَخموز گشته،
پی خورده، بی اختیار و رها،
در میان نسیم ِ پائیزان،
و بدرقه ء ناهنجار رعد ِ صدایش و پژواک ِ بارشش
در چاله ای مسدود خلاصه شد
َآخرین صدا، آ آ آ ه



رُخ برکشید بر کنارهء میدان،
گام برنهاد دوباره، به غلعهء خویش، شیطان، آزیده اندیشه را به دگر حیله ای کار آ


دامون

16/10/2009

Monday, 22 March, 2010

بهر طویل






زندگی، صحنه ء بازیست، و ما هریک نقشی از اندیشهء خود را به روی پردهء هر روز، اگر غمگین اگر شاداب به هر نحوی که میباید نه می شاید، به گرما گرم این آتش که میسوزد به هر هیمه به هر تروار، چه در گرماش چه در شعله اش به دلگرمی ویا دودش که چون ابری ولی نازا نمیبارد به بام و کومه های ِ ما، نشسته در خیال و خلصه و وجدی چُنان کو گفته باشندش که خوشبخت است ویا در بخت بی بختی گرفتار


دامون


٠١/٠١/٨٩




Thursday, 18 March, 2010

سال نو





دستهایِ خالی ام امروز
فدایِ خلوتِ اندیشه ای گم
در فرازِ نوجوانیهاست

روی دوشم کوله بار خاطره
این درد سنگین جای پایش را
به روی زخمهای کهنه و متروک میپاشد

دلم خونابه ای از درد و عصیان است
و من درموجهایِ ناشکیبایش
همه در صیدِ یک کَشتی شکسته
تخته ای مفلوک، که منرا
باز
بر ساحلِ اُمید، همان امید که من آنرا
هیچگاه نتوانستم به میآدش
همان امید که مادر داشت
همان شرمی که در صورت برادر داشت
همه امید من آنروزهای دلنشین با پولهای کاغذی نو
که بوی عطرشان آب از دلم میبُرد
وسالی نو به دیدار همه اطرافیان بودیم
دستهایم خالی و متروک
چَشمهایم مانده بر راهش
که روزی باز پدر با کوله بارِ هدیه ها
از راه برگردد، دلش خوش صُفرهء هفسینمان
چرب از فراقتها، دوباره سورهء میعاد برخواند

دستهایم خالیند امروز و عیدم خالی از گرماست
گرمای آغوشی که من را در به در، درکوچه و بازار میخواند
که شاید روزِ عیدی خوش
ولی افسوس همه افسانهء صد سال و روئیاهاست

دستهایم خالیند امروز
و عیدم خالی از گرماست
قطره اشکی خورد با چُس پت پتِ این شمع فرسوده
میان ساحل و دریا به جا مانده است
پدر مُرد و زمین سجادهء عمرش همه بلعید
نه مادر ماند نه فرزندی
دلم خون است و در دستم
قلم خوشکیده ومات، وصف عید
دیگری دارد


دامون

Wednesday, 17 March, 2010

یاد






نشسته
نشسته در ستبر ِ اُستخوانی جاده ای پُر فراز و نشیب، ترددی به جا مانده از این غزل، آنک
گذشتِ زمان، ماسیده درحیاط بی درخت این خانه، در بارش حقیقت برفی و در کوران بازی ِ سرنوشت

از سرگذشته ای از دورترین خاطره ام، مرا به یاد خویش آرد،
دوباره تکرار میشوم، در یافته‌ای از جنس ِکاغذ و سرود
و در سیل اینِ حروف، ژاله های قلتان میآوشخُوارد گونه ها یم را،
و مِضراب عشق به شورابه میزند در سایه ء لبهام


دامون
چهار شنبهء آخر سال ١٣٨٨

Monday, 15 March, 2010

استنباط






در نفیسهء هر سر
هزار سوداست
که بر رواق اندیشه نشسته است
و این غریزهء موجود را
در رُبات تن
تفت میدهد
میصیقلد،
به گفتهء دیگر
آنسان که استنباط ما از این کیهان ِ ابدی
آهیخته هامان را نمایان کند
و در انعکاس مردمک چشم
به موم ِ تجرد
ُمهر شود
*
در هر گونهء نا آشنا هم اما تفکریست
که با به دست یازیدن به آن
توان
که
راند
مرکب تخیل را به کاروانسرائی نهفته ز دست بری
هزار فسانه نهفته هنوز
در انعطاف کاغذ
در زبانزد قلم
هزار ناگفته هنوز


دامون


Saturday, 13 March, 2010

مهک






در این قیرینه بَرزَن، در این کوی
در این دشت
در این تُندر، در این شام ِ شبانگاهی که حتی
نمیگیرد نشان کس از تو یا من
مهک برسینه های چاک خورده، نمیآرد به توفیر عیاری بین ِ زنگ و ، سنگ و آهن
در این قیرنه برزن، در این شام ِ شبانگاهی به تُندر
در این برزخ به دانش گُم شده نام
در این کوره، دراین بوته در آتش، چو ابراهیم، غنوده، دست بسته پای الکَن
به علم ِ معرفت بر باد رفته، نه بر خاطر، نه بر بنوشته ای
من

دامون



‏شنبه‏، 2009‏/04‏/18

Thursday, 11 March, 2010

کابوس





دجال،

آنسان بود، که در حزیان داستانهایِ از سینه به سینه آمده،
در سرود ه ای شنیده، از پدرم.
ایستاده، در کِریاس ِ دَر به قاموس ِ دهشت ِ کابوس
و در خمار چشمانش نقش خُدعه ای مصروف،
چُنان مشعلی آغشته به نفت و خون
و در هر دستش فوج فوج مرده های ِ پریشان،
گسیخته از آغوش عزیزان
آهنگی نشسته بر لبش، به گونه ء فرشته گان‌ ِ شکّر شکن
که گوئی از دور صُراهی اقبال را در فغان،
اما،
در مُجاور ِمحضش گرفتار، سحر ِ جادوئی ِ صد ارتعاش را
که میپالد هستی را به قهقرا
هرکز،
هرگز نبود انتظار پدر، که دجاله را بهین لباسی باشد جُز عبای سالکان ِ شیطانی
و این دگرباره، داستان نبود که سینه به سینه
واین دگرباره، روال ِ روز بود در شکستهء تائضیت های مغموم
ونه کاذب بر نوشته ها

این عصاره، کابوسی یست که میچکد در انتهای تاریخ ِ انسانی، در بُهد چشمانم

حق بود با پدر


دامون

جمعه ٢٦/دی/١٣٨٨

Tuesday, 9 March, 2010

دراین تیزآب رنج و خون






دراین تیزآب رنج و خون



دراین بیقوله که حتی نمیروید نهالِ گندم امید، درونِ شوره زارانش



غبار ِ شب کشیده بُرقه ای تاریک به روی ِ کوچه بختک وار




تجزائی نمییابی در این ظلمت



میان سبز پاکوبان و آن سبزینهء سمی درون جام



خر دجال میگردد درون کوچه های شهر



نوای ِ شرمگونش لحیب ظلم میبارد به هر دیوار



بر این طغیان که اطشان است



دراین خشکیده گورستان



دراین بیقوله که حتی



نمیروید نهالِ گندم امید، درونِ شوره زارانش









دامون‏

برای سیروس شاملو

يکشنبه‏، 2009‏/10‏/04

Monday, 8 March, 2010

درد هار





که درد هار در گوشه ء مرگ بخُسبد در سه تیغ ِ تارُک ِ بوم
که نجنبد آب در استکا ن های کمر باریک
و نگردد لبریز چائی خواهش دل در تنشی
لنگری آخته در شریانی بسته مسدود مرا
سخت میگیرد و میپیچدم اندر خَم این کوچهء صبح
که نه آغوشی باز
بِنِشینَد - به حزیان سر راه

دامون
با اقتباس از مُنا

دوشنبه،١٧/١٢/١٣٨٨

Sunday, 7 March, 2010

مسلخ




در کوچه خبری نیست هنوز
دلقکهای ِ این بازی، تمسخُر آمیز، در انتظار بلوائی دیگر در این کرانه اند
باد میآید از طاقه های ِ شرق،
بر بیابان ِ مدائن، بر این کویر لوت
از رهگذاران ِ جادهء ابریشم دیگر اثری نیست
و جای صُم اسبهاشان هم حتی در رمل ِ زمان متفون
*
در کوچه باغ - طبر، میگُدازد تنیدهء شاخه ها را در هوا، یکی یکی
عروسکها، آنها که در نمایش وحشت سیر گشته اند،
در چاله هایِ محض به رگبار میشوند
قصه، قصه از دیار مصور و شجر های ِ کاغذیست
از اِنگاشته ای، ‌به رنگ ِ آب
عجیب حکایتیست داد و ستد در این کرانه
شمشیر در مُقابل ِ عشق، سینه در مقابل ِ نیزه
تا بوده، همین، و دیگر هیچ
در کوچه باد نمی آید
واین انتهای ِ ویرانیست



دامون
از مجموعهء چکاوَک
2009/06/01

Saturday, 6 March, 2010

کاکتوس





پیوند ِ نور به تاریکی در ثبیت و ضبط‌ ِ شنیده ها
نه، دیده ها
طلیعهء شیطان از هر جدار
در این مقلطه، در این دیدار،
نمکین سوزش زخمیست بر دل ِ مجروح ِ خدا

دامون

Thursday, 4 March, 2010

انحراف




“نه به باد رفته نه خاکستری به جا مانده از آتشم”
من فرزند ِ خَلَف نبوده ام، نامی چون آدم بر من نهاده اند
و ازپهلویم ، در بین ِ دنده های کجم
از جداری که در پس داستانهای ِ غریب باید خواند
وصله ای مغموم، آه کشیده ای هووا نام، پرداخته اند
و او را مُخاطب ِ خویش کرده ام
هووایِ من هر صبحدم در چشمه ای آینه وار شانه ای با ضرافت ِشبنم را
بر کمند گیسوانش میکشید ودر نگاه ِ خویش
نه فقط بر کمند ِ گیسوانش شانه میکشید، که در حیرت، به عکس ِ دیگری در آب مینگریست
تصویر ِ ماری خوش خط و خال شاید
که به او، درختی که بر سر ِ هر شاخه اش گوی ِ دواری به قامت ِ سُرخ گونه وگوهر بار
آویخته بود را در کنار چشمه نشان میداد
حَسَد در پَس ِ چشمان ِ مار با حرص آزیدن گرفت
و به این گونه که بینی میوهء گناه را نبلعیده در این خاکستانم
و عصارهء انگور را در تاکتستان ِ غنیمت بُرده از بهشت در طنش ِ سایه مینوشم
من آمیخته ام به زمین، چونان نها ل ِ سیب، دانهء گندم، تنیده به خاک
در ناهموار سیاره ای سرد که حتی پر ِ سیمرغش را مئوائی نیست
یا بهشت ِ برین را
تنها من، مُخاطبم ، وبرگهای پلاسیدهء انجیر


دامون
نقاشی ازپیکاسو "زن در آیینه
‏جمعه‏، 2009‏/05‏/01

Wednesday, 3 March, 2010

زخمه ء سوم



ترانه ای دیگر باید مرا
سُخنی، حرفی، جمله ای دیگر باید مرا
باید چُنان گلوله ای سُربی رنگ
بشکافم قافیه ای تنگتر از نوک ِ سوزن را
*
از اُسطوره ء فارسیم و سوره های ِ وهم آمیز ِ اوستا را
میبارم در آوشخور ِ زمان
معمارم، میسازم خانه ای از آجُر، از سنگ که تو در آن لانه کُنی، ای کژ دُم ِ زیبا
میآمیخَم سُخن را با ساروج، با گِل و کاه، در بستر ِ زمین، در بطن ِ خویش
با آیه های ِ قیچی شُده در بُطری ِ شراب، هر صُبح قبل از طلوع ِ آفتاب
و چون سُر خورده گان ِ مست، واژ گونه مینگرم چرخش ِ دوران را
واژه ای دیگر باید مرا، سُخنی، حرفی
جُمله ای دیگر باید مرا، شاملو گونه، رودکی وار


دامون

Monday, 1 March, 2010

دروغ








نشنیده ای این سورهء تکراری را که گُفته اند
دندان در مُقابل ِ دندان، چشم در مقابل چشم



و به حَتم



دروغ در مقابل دروغ
خُناق نیست که بگیرد گلویشان، وندارد تیغ
مَهریه ایست، به نقد کشتن انسان، در ازدواج به صیغهء ابلیس

دامون

٠٣/اسپند/١٣٨٨

سراط




چُنان چُمبک زده بوزینهء تاریخ را مانم،
نشسته در سراط ِ ساحلی خشکیده از احساس
ترسان تر از هر موج، که می کوبد به خاطر، همچو آونگی طنین آمیز
به سوگ وحم، آواز ترنّم را از این خوشبختی ِ مغموم میخوانم
امیدی نیست، پژواکی، تکرار مرا سائیده و بد بو
چونان تُرشیده غثیانی بر این پرخیده دستار است
جوابی نیست، فقط پژواک این خمیازهء مخمور
میان آرُق ِ سرد محبت ها

دامون

شنبه/١٠/١٠/٢٠٠٩