Sunday, 31 January, 2010

روز پرواز




امروز روز پرواز است

نزديك تو مي آيم ، بوي بيابان مي شنوم
.
.
.رستگاری در سبکباریست

گر چه نشسته ای اینجا

در نیاز

مرا راهي از تو بدر نيست

مانده خالی از هرآنچه داشته

و تهی بی هيچ تصويری



دامون

Jan. 31, 2010

Friday, 29 January, 2010

وتاریخ



و تاریخ را
هر از یکبار هم، اگر ورق بزنی،
ثروت را با هنر که شالودهء ایمان است،
در یک رود نخواهی یافت
حتی در این روند امروزی، که بنیانش در اُسطورهء مُعاصر ِ ضجر است
*
این مُرشدان ِ به سُفره نشسته
که هر از دم،
به نیش میکشند،
جنازهء مرغی بریان را،
.هر سازی که مخالف اشتهاشان بنوازد،
هر لحمه را که از زبان حال بر آید
در گلو به شکر چُماق بخراشند
و بسوزانند به ارتداد
با روایتی، درآورده از زیر عبایشان
همانند ِ دم خروس
ویا،
به استناد ِ قَسَم، ز نام کسی که دستهاش بُریده است


دامون
٠٦/بهمن/١٣٨٨

Tuesday, 26 January, 2010

اِمتداد






گله ای نیست در اینجا که منم،
امّا
هر چه مجنون به سرش آمده بود،
حتّئ
خورده کاهی هم نیست،
در تشابُه
که چه کرده است با من عشق،
و تنفر را
در همه اَجزایَم، روح بخشیده است
چه بگویم،
که چه حالیست مرا، پُر شده ام
بغض در رگهایم،
در همه اجزایم، یکصدا میخواند
و بارانِ بی ابر ِ صدایم
یکصدا میبارد
خنده ای نیست در اینجا که منم
رخستی میخواهم،
تا بر اَحوال ِ پریشان شده ام
پوزخندی بزنم


دامون

Monday, 25 January, 2010

صدا




تنها صداست که میماند، تا انتهایِ شب
طنین‌ ِ من در تو، هر چند خاموش
و پِچ پچ ِ گنجشگها قبل از رها شدن در باد
تنها صداست که میماند، تا امتداد ِ یخ زده شب
طنین ِ من در تو بی انتهاست
تنها صداست

دامون

‏09‏/آوريل‏/5


Friday, 22 January, 2010

غاشیه






مزرعه ایست، که حتی دگر، نامی بر آن نیست، این شهر، این دنیای پسمانده
و درآن
آمالی درو شده در طوفان،
لگدمال گاو های آهنی
در سرابی مواج از رمل ِ قلتیده به دنبال،
میپالد عطشان، میپالد مثل ماهی اُفتاده به مغاک، مثل مرغی بدون سر
که از شاخه ای به شاخه ای دگر
و از ستونی به ستونی، محض ِ یک فرجام
در خواب است این غمزده گورستان ِ بعید
با چشم باز،
به قدمگاه میرود در این غریبانهء غروب،
در اربعین مطلق قرن ِ شهاب و تندر رعد


دامون

جمعه دوم /بهمن/١٣٨٨


غاشیه : مسخره، دلقکوار
پالیدن : پر پر زدن درهنگام شکنجه‌
قرن ِ شهاب و تندر رعد : عصر ِ شهابهای خانمانسوز
پُل ِ سراط : راهی بدون بازگشت و جانفرسا
گاو های آهنی : ارابه هائی متشکل از دو چرخ برای شُخم، ویا متشکل از چهار چرخ برای دِروُ و حمل توده های درو شده، که بیشتر توسط اسب، مادیان،
قاطرهای عقیم و گاومیش های اَخته به حرکت در میآیند و از قدیمال ایام رواج داشته ان
د

در سراشیب ٢






به نظر من، در جامعه ء گرسنه نگاه داشته ای که حد گرسنه گی به شدت خودش رسیده باشه مردمانش به فکر چارهء از بین بردن آن میگردند و هر کدام با اعمال و رفتار و همینگونه با تفکر و ابتکار خود به جنگ گرسنه گی میپردازند.
به عنوان مثال، افراد جامعهء در سطح فقر، سعی میکنند با صرفه جوئی، مدت زمان زندگییشان را بیشتر کنند و همینطور امیدواریشان را به آینده، هرچند در اکثر مواقع، تَخَلّل در ایمان به آینده هم در آنها جان گرفته و به ضد و نقیض های آشکارا می انجامد که آنها را وادار به جنگ با ایمان هائی که در گذشته برایشان حائض اهمیت بوده
وا میدارد و تمامی راه به پشت سر گذاشته آنها رابه اتفاقی واهی، مبدل میکند و باعث انضجار آنها از کرده و کِشته خود میشود.
متاسفانه در اینگونه موارد، انسان ها گوشه گیر و نسبت یه یکدیگر بدبین شده و از هم دوری میجویند؛ اینرا میتوان بازده و فرایند روانی دانست.
جامعهءِ به تنگ آمده، اکثراً دامنهء جنگ روانی خویش را در داخل خانواده خود آغاذ میکند؛ به این وصف که افراد ضعیفتر خوانواده مورد تبعیض، و ضرب و شتم ِ گرداننده گان اقتصادی خوانواده قرار میگیرند، و این فریضه به آن مقدار تکرار میشود که باعث از هم گسیختهگی و انزجار یکایک زیردستان از بزگترها میشود، به زبانی دیگر تنش ایجاد شده به یک تفاوت عقیدتی میگراید، فرزندان و تَرَکهء چنین خانواده هائی اکثراً با تظاهر در ملاٌ‌ِ عام این تفاوت عقیدتی خود را آشکار میکنند و آنرا به صورت افراط به دیگران نشان میدهند، به عنوان مثال، با پوشیدن لباس،اصلاح و رنگآمیزی موی سر سوراخ کردن گوش زبان وابرو و از این قبیل که بیشتر ذُمُخت است تا خوش آیند و همانطور طریقه صحبت کردنی را میگذارند که دیگران کمتر از آن سر در بیاورند و این خود رمزی برای شناخت هم مصلکانشان است. همینطور، به مواضین اجتماعی مثل دید و بازدید یکدیگر، مراسمی که در آنها از نظر فرهنگی باید شرکت داشته باشند، همه را به دست فراموشی میسپارند. به زبان دیگر، تقریباً در یک آنارشیسم ِ خفیف اجتمایی میروند و بیشتر مایلند در خلصهء خصوصی خود بمانند تا اضحار نظری کنند، زیرا برای آنها مُبَرهن شده که که از دست قدرتمندان خانواده کاری ساخته نیست.
در آینده به این مورد بیشتر میپردازیم

دامون
جمعه/٠٢/بهمن/١٣٨٨

Tuesday, 19 January, 2010

در سراشیب




قصد من این نیست که فقط بنویسم یا ترسم از این نیست که صدام شنیده بشه یا نشه
به تاریخ که نگاه میکنی، همش پُر از طنین و آهنگ است که به گوش میرسه، و طنین آواز من یا طنین آواز تو تنها نیستند.
بشر غیر از خلوص کاذب که ساخته و پرداختهء دست خودش است یک مجموعه از عادات ثابت ِ حیوانی را هم داراست، که هر چند از آنها تمایض میجوید، نا آگاهانه و یا در خفا به آنها میپردازد.
این مهم ِ مذکور، در زندگی یکایک آدمیان وجود دارد، که بصورت ملایم و یا بصورت تشدد، در انفعال است.
در جزوه های ِ درسی خویش به بحث "نژاد و اتفاق افتادن نژاد" برخوردم ، که سالها قبل در دانشگاه علوم طبیعی به تحصیلشان بودم و به این جمله رسیدم که: در طبیعت البته با استنباط آدم امروزی "نژاد حیوانات و شکل گرفته شدن آنها در بدو، به موقعیت جغرافیایی ِ آنها بستهگی داشته و نه به چیز دیگری "؛ یعنی اینکه کوهنشینان کوتاه قدتر از بادیه نشینان، افریقاي ها تیره تر، اروپائیان سفید تر و صد هزار دلیل و برهان دیگر است که یاد آور میشوم!!!!، بحث من در آن نیست.
سئوال این است که آیا روند تکامل در آن رفتاری که ما از آنها (به خاطر تمایض خویش از حیوانات، ودر بعضی مواقع از انسان های دیگر) دوری میجسته ایم، آیا آنها، در حال تکامل هستند یا اینکه در مجموع بین دو نقطه مسدود در نوسان میباشند یعنی اینکه گذشت زمان به تغییر و تحول آنها اثر نداشته و از بدو ِ آفرینش تا به امروزفقط در یک نوسان آونگی قرار داشته و تا به حال به نقطهء عطفی نرسیده؛ شواهد این امر را در ادبیات دیروز و امروز یا در عوض شدن انسانها از خوب به بد و تبدیل عشق و حُب ِ آسمانی به فریضه های شیطانی را در مد ِ نظر میگیریم و در مجموعهء "در سراشیب" به آن میپردازیم

تا مقالهء بعدی


دامون
سه شنه ٢٩/دی/١٣٨٨

از کوزه





از کوزه بُرون همان طراود که در اوست
و نی آنکه بر دوشش کشد وصفش کند
به آن حکایت که لُولُو را تلعلُوئی واجد باید نی آنکه زرگر نامش کند
تکیه بر کلمه ای به نام من، تو ویا نقشی از این قبیل را در سر نیست

مر آنچه تو گوئی و نی - نقش ِ جوهر کم رنگت، که دُ چار است
باری، عُمق مطلب از کجاوه پرید
و مرا افسون در چیز دیگربود که لکنت داشت
چرا که لکنت خود نشانهء استواریست در بیتوتهء عزلت
آنچه ناگویاست نشانه گر ِ بارزی از محض ِ بودن است در حضیض
و مرتبه ای بس والاست - در طریق
آنچه در تصاحُبش سالکان به چلّه نشینند ومُرتاضان بر فرش نسرین


دامون
13/05/2009

Saturday, 16 January, 2010

قُرص ِ نان




معتاد شده ام
معتاد به سگ دو زدن
در این جهنم بی در و پیکر
که هر روزش، از بوق سگ تا خُطبهء نصفه شب خروس،
همه دروغ که حتی نوالهء خُنّاق هم نمیشود
که بگیرد آن دهان گنده ء شان را.
شورابه در آب شور، چشم یکایکشان کور
کور، مطلغ، کور
*
معتاد شده ام به سگ دو زدن،
در این جهنم بی در و پیکر،
برای کسب قرصی از نان به محض دلپیچهء این فرزند خورد
که اشگ میریزد مثل رحمت خدا

دامون

٢٣/دی/١٣٨٨

Thursday, 14 January, 2010

امید





سنگ صبور من
ای سندباد داستان پدر
و تو ای سیه چهرهء مادر
سوزنی اگر دستی گزید
خونی اگر چکید،
قلبی اگر شکست
پرنده اگر که مرد
پرواز بودنیست

دامون
‏دوشنبه‏/٠٨/٠٦/٢٠٠٩

Wednesday, 13 January, 2010

بستر اندوه





جهان در پس این سیارهء مغموم
این جایگاه عشق و سرودن پنهان است تو ای تنها ترین
کابوسی مهیب و تلخ
روایت زخم و خون را در قلیان ِ شب میکاود
حقیقتی زنده می شود در سراط شب، در سردی سُرب
در ولایت دشنه و ننگ
ترکیده از ضُلال آتش و خون
در بستر رودی خُشک از گونهء پدری قطره قطره
در این مطروکهء ِ خراب
در این مُغاک، جائی که خدعه و فریب
با صداقت و وفا
هم سو و هم صدا نمی شود
در بستر اندوهناک مدائن

دامون

23/06/2009

Tuesday, 12 January, 2010

در غیاب دیدار





در کویری جهنم زا
در طوفانی مطلاطم از زره زره متلاشی شدهء این مُغاک پیر
که در هر دم تنوره ء اژدهاک را ماند
و هر بازدمش سیلی سخت وتابیدهء روزگار را
به جا مانده و تنها
نقش کم رنگی از عصیان را مانم
در این احوال مرا چُنان روئیائی بود در عنفوان
که روی دوست به فاختهء جان آرزو بود
و در غیاب دیدار او
میچکید تابیدهء من ازعارض‌ ِ چَشمانم
*
در کجاوه نشستم، موازی با کاروانی
ملوک ِ مفرح را گُذشتم
از آن دزدیده دل، نشانی تنها در فرسنگی دور از گُل و گیاه یافتم
مرکب به زیر ران از قافلهء سیال آدمها، جدا گشتم
دل به بهای ِ فِراقت فروختم
به بهر اطشان ِ بیابان در شُدم
*
چند منزلی در نگذُشته ام
جو زمان در این بیقیوله
به بارانی از سنگ و شن ابتدال یافت
آنسان که در هر زبانهء طوفانش دمی، مُمِدّ حیاط نمایان نبودی
ودر تازیانه اش تفرُّج ِ تفریح
و اینسان که بینی، برشهادت دوست
دست از جان شسته به اعماق میروم
در گواهی ِ هر سطر
در نوشتار این جمله

دامون
22/05/2009

از خُشکسال تا به هنوز





مجالی برای بوئیدن یک سیب یا طناول ِ یک تکه نان هم، نمانده،
از بهشت مجاز تا به هنوز،
پا برهنه و تنها به انتظار جواب ِ خدا نشسته ام
در اتفاق خُشکسالی دیروز و در وسعت این برباد رفته َبرَهوط

دامون

١٦/دی/١٣٨٨

Sunday, 10 January, 2010

میان مردمک چشم




میان مردمک چشم ایشان
همیشه حسادت مکاریست
و میگردد در لابلای افکار و اندیشه ات، مو به مو، لحظه به لحظه،
تا شکافته ای را،
بسان نقال قهوه خانه ها، به صُلّابه کشد در حکایتی از بهرام و گور،
به دار خود خواسته های خویش،
در تُندر گریز محبت سرد، در رواغ پیش ساختهء راستیشان
من آن لحضهء احساس پاکی اینان را برای خویشم،
که منکراتم یادآورم شود
و با بسیج جهلشان بفشارد خشاب دروغ را بر منارهء مغزم ،
به خونابه های کتک و شکنجه
از سمیم معده ام به روی آمال آرزو ها تُف کرده ام
مرا این بس که طاوان خودبودنم را نقد به اجتحاد نشسته ام
ونه به حلوای نسیه ء اینان


دامون

شنبه‏، 2009‏/06‏/27

توانستن







خواسته هایم را، آن آ مال آرزو هایم را، آنها را که در بغض هم حتی، نتوان سرود
نه بر باد رفته، نه از عصیان گسیخته، انبان کرده ام،برای روز مبادا
*
گذشت زمان هم گزندی نمی زند به تک تک آنان، تا آن زمان که من منم
توانسته ها را در اکابر ِ اکنون به دوره گرفته ام
توانسته ها و خواسته های من، دوستان قدیمند، همانند صبر و ضفر
در بُعد آرزو خواسته ام توانسته ها را،
در بُعد آرزو به شهادت نشسته ام ایوب گونه، بر تک تک آنها

دامون
‏شنبه‏، 2009‏/06‏/06

Saturday, 9 January, 2010

من






من در من گرفتار‌ ِ من است در تنهائی، در رؤیا، در خواب و بیداری
من گرفتار آن من که میبندد مرا به مُزهء سنگین ندانم
*
در خویش مینگرم _ ناگونه، گم، هر گوشهء اندیشه را
در خویش می نتوانم گذشت، از معبر این دیوار
می مرا دستها بسته میماند در این زندان ِ در بسته
می به اندیشه فُرو رفته به جا
می گرفتار است در میم ِ من
در من بسی من ها
و من تنها



دامون
‏پنجشنبه‏، 2009‏/07‏/02

ميان رشته هاي آهنين





ديدمت
ميان رشته هاي آهنين
دست بسته، در ميان شحنه ها.

در نگاه خويشتن شطي از نجابت و پيام داشتي
آه!

وقتي از بلند اضطراب
تيشه را به ريشه مي زدي،

قلب تو چگونه مي تپيد؟
اي صفير آن سپيده ي تو خوش ترين سرود قرن،
شعر راستين روزگار
;وقتي از بلند اضطراب مرگ ناگزير را نشانه مي شدي،
وز صفير آن سپيده دم جاودانه مي شدي؟
-
شاعران به سبک موريانه –
جملگي با بنفشه رسته از زمين
- به طرف جويبارها
- با گسسته حور عين
- ززلفِ خويش تارها، در خيال خويش جاودانه مي شدند.
-آنچه در تو بود،
گر شهامت و گر جنون،
با صفير آن سپيده خوش ترين چکامه هاي قرن را سرود

شفیعی کدکنی

Wednesday, 6 January, 2010

قمار





فرزانهءغمگینیست
این باخته در ظلمت
تکچهره به جا مانده
اَفسُرده ز ناکامی
*
بر باد یکی تنپوش
آواره ولی آذاد
تنپوش اگر آن بود
تکچهرهء من اینسان
آزُرده نمیماندی

دامون




Tuesday, 5 January, 2010

اعتراض





بیابانیست این ملغمه، این آشوب
که در آن
گله گلهء اقشار
آمیخته مُماس، بر اُسطورهء آزادی
در طلیعه به میعاد ِِ سهل نیاز
تا شاید، بر افروزند چراقی در اَعصار
به روشنی
در این ‌گُستر ِ بی انکار
فراخ میدانیست در ستیغ
و در آن
ستوران مُلحد آهیخته در آهن و سُرب،
به پایکوب‌ ِ شهیدان
دندان در مقابل دندان

دامون

١٢/دی ماه/١٣٨٨

Monday, 4 January, 2010

فَرُ ّخ گونه





این رسم توست که ایستاده بمیری، فرخگونهء من
صفیر ِ سرب که میدرد ستاره ها را، در تندر بارانی،
در چشمان شاهدت، اینگونه به خواب میرود
و من
در عمق این معنی در دوران،
آهیخته ام در گُدار لحضه های متواری،
و من
طلایه دار ایستادن در باور خویشم،
پرُ ز ِ معنی بودن
و من
نبض هر لَحمهء این شب را
در کجمداری طولانی به اَحیا نشسته ام
در بستر زمان
داستان مترود یزید به پایان رسیده است آنک
تاریخ، ازاو نامی به سوقات نبرده است آنک
*
در ماوراء لایتناهی خورشید

زبانه میزند به خواب شب بو ها
بخواب، فرخ گونهء من، شعر ِ تو
در من به زندگیست، به قامتی ایستاده
در نبض لحظه ها

دامون

١٤/دی ماه/١٣٨٨

شمایان






شمایان

عکس قبار آلودی که در آن
شمایان مرا بُهت زده مینگرند
همچنان دریچه ای
در مقابل چشمان حصرت آلودم
آویخته
سرمای روز، گُنگ
روی پوست صورتم پرسه میزند
من در بیتها، در لحضه ها
در اشاره ها، به کاغذی بودنِ
سطرهایم شک میکنم

در نبودتان
در ورطهء سنگی این شعر
حتی مرا
واژه ای در کار نیست
شمایان جایتان در قلب من خالیست
و من اینگونه خالی
*
دامون

Saturday, 2 January, 2010

کوبه



هیچکَسم دست بر این کوبه نسود
خالیست حیاطِ ا َندیشه هایِ من
و کلاغهای‌ِ حرف همه با بغض مرا مینگرند
و علفهای هرز در باغچه ریشه دواندند
کسی دست به کوبه نسود و من تنها
میانِ ابریشم این پیله مانده ام
میان پهنهء در هیچ نیامد پیش
حتی سلام ِ رهگذری
زمان مرا ز یاد برده در این انتظار ِ سرد،
در این حیاط وحش


دامون